تبليغاتX
بانو با سگ ملوس

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

   

 

        

                         فعلا خداحافظ !         

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تعطیلاتم را در زمان حال سپری کردم . هرگز نه تا این حد در زمان حال غرق شده بودم و نه به گذشته و آینده تا این حد بی اعتنا. تقریبا یک ماه را در آبادان گذراندم ، یک ماه در کنار مادرم مادرم مادرم مادرم و برادرها  و پدرم. انگار بار دیگر به دوران بچگی رفتم و برگشتم. تعطیلات زیادی را به این ترتیب با آنها بوده ام اما این یکی استثنایی بود. دلیلش را می دانم ، اگر چه نمی خواهم درباره اش چیزی بنویسم. گفته شده برای استقرار یک عادت باید یک ماه را به آن اختصاص داد. حالا من نه گذشته ای دارم نه آینده ای . چطور می توانم نقش فرشته ای را بازی کنم که در شیراز دوستان خیلی کمی داشت و تنها زندگی می کرد ، سرگرمی عمده اش دنیای کوفتی و مجازی اینترنت بود و تنها کلاس داستان نویسی در شیراز را اداره می کرد و داستان جوانان را می خواند و گاهی مثلا می نوشت و مترجم خانگی یک دارالترجمه ی معروف بود و پول کمی در می آورد که شرم آور بود. آخر چطور می شود دوباره آن زندگی را از سر گرفت  ؟ آیا باید نقش آن فرشته را بازی کنم ؟ واقعا باید نقش بازی کنم؟ چی باقی مانده از آن زندگی ؟ زندگی در میان بیگانگان ؟ آیا این همان منم که یک ماه پیش جوانان افسرده ای محاصره اش کرده بودند که نصف سن او را داشتند و او در نهان آرزوی معاشرت با بزرگسالان همفکر و همسالی را داشت که می دانستند تکلیفشان با زندگی مزخرفشان به هر حال چیست .

این یادداشت را وقتی می نویسم که هنوز در آبادانم و فردا عازم شیراز می شوم . از حالا ، از زمین فاصله گرفته ام و مثل فیلم های فضایی قدیمی که قهرمان داستان در هاله ای از نور وارد دنیای دیگری می شد ، در حال ناپدید شدن و رفتن به دنیایی دیگرم . الان در اتاق دوران کودکی ام ، در را به روی خودم بسته ام و صدای برادرهام را می شنوم که دارند فیلمی را تماشا می کنند و به بعضی صحنه هاش می خندند . خودم را می بینم که دیگر بین آنها نیستم . مثل شخص مرده ای با اتاق در بسته ای و یک عالمه یاد و خاطره ....

غروب که بیرون رفته بودم ، موقع بازگشت ، وقتی مادرم که تنها در خانه مانده بود، آمد و در را به رویم باز کرد ، نور از پشت سر می تابید و موهای سفیدش را دیدم که در هوای شرجی وز کرده و مثل بخاری دور سرش را گرفته بود ، به خودم گفتم معلوم نیست این موها را و این پشت خمیده ی نحیف را دوباره بازیابم. با ولع ، این صحنه را بلعیدم و در ذهنم ثبت کردم.

الان نه روی زمینم ، نه در این اتاق دوران دوازده سالگی . حالا ، هم در گذشته ام هم

 آینده ، همه جا هستم ، جز اینجا ، در میان کسانی که دوستم دارند.

دیشب موبایلم زنگ زد . شماره ای روی صفحه اش افتاده بود که نمی شناختم . پسر جوانی از شیراز بود که می خواست در کلاس من شرکت کند. اما می گفت اول باید درباره ی ایده هایش برای نوشتن داستان ، با من صحبت کند. چند ایده داشت که  دلش می خواست بداند کدام یک بهترند . گفتم وقت ندارم و بهتر است فردا ساعت یازده و نیم با من تماس بگیرد. باورم نمی شد که این منم که آن حرفها را به او می زنم و اصلا مگر من کی هستم که او دارد از او چنین تقاضایی می کند ؟ کسی که  دیگران به خیال خودشان می شناسندش اما خودش الان نمی داند کیست و به جز پختن شیرینی برای خانواده و همصحبتی با مادرش و خیالبافی در مورد رفتن به سرزمینهای بکر و دور ظاهرا کار دیگری ازش برنمی آید. نزدیک ساعت یازده موبایلم را خاموش کردم . از خودم بد جوری بدم آمد برای سردواندن آن جوان و مانده بودم با آن همه بی ثباتی و فراموشکاری چه کنم.

از دست می دهم . از دست می دهیم . آن چنان که بودیم . آن چنان که نخواهیم بود......

 

پی نوشت : صبح رسیدم شیراز . بر اثر یک اتقاق یخچالم خاموش شده و همه چیز در آن گندیده . با اینکه همه جایش را تمیز کردم اما بوی گند همه جای خانه را برداشته. این را به صورت سمبلیک می گذارم به حساب زندگی گذشته که دارد پایش را دراز می کند و وارد حالا می شود.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ساعت یازده شب در مغازه ی یکی از دوستانش ایستاده بود. از سر چهار راه که ده متر آن طرف تر بود

ُ شنید کسی فحش داد. فحش بدی بود. خیلی آب نکشیده. فحشها معمولا اب نکشیده اند. اما آدم مثلا

وقتی در تنهایی به آنها فکر می کند خیال می کند چیزی نیست  به جز یک مشت کلمات تو خالی

بدریخت و کج و معوج . اما وقتی از زبان دیگران با صدای بلند می شنوشان جور دیگری می شوند: خیلی بد می شوند ُ خیلی بد...

سرک کشید . دید دو جوان ُ یک هو ُ یک سپور شهرداری را محکم هل دادند . سپور با آن لباس نارنجی

اش که از دور جیغ می زد  سعی کرد برای اینکه زمین نخورد یک دستش را به گاری اش بند کند ُ اما

ضربه ظاهرا شدید تر از این حرفها بود. مرد نارنجی پوش ریز نقش خیلی سریع زمین خورد .  و سرش

 زودتر از بقیه ی جاهای دیگرش با زمین تماس پیدا کرد. و از آن فاصله بامب صدا کرد. مثل هندوانه ای

که محکم زمین کوبیده باشندش .هر دو جوان ایستادند و برای لحظه ای افتادن مرد را تماشا کردند. بعد

پا به فرار گذاشتند.خیابان خلوت بود و به جز یکی دو نفر کسی شاهد جریان نبود . سوز سردی می آمد .

اما هیچ کدام از اینها مانع نشد که او نزدیک نرود و سپور نارنجی پوش را که دراز به دراز روی زمین افتاده

بود و جم نمی خوردنگاه نکند. اما جرئت نکرد خم شود و به مرد دست بزند. سیگاری از جیبش درآورد و

راه افتاد. دید چند نفر به مرد نزدیک شدند یکی پرسید "چی شده آقا ؟ " یکی دیگر گفت :" مثل اینکه

مرده "

دستهایش را توی جیبش کرد ورفت آن طرف چهار  راه که مثل چهار راه های خیابانهای  خاکی فیلمهای

وسترن بود  . بیست دقیقه قدم زد . دوباره راه رفته را برگشت. وقتی دید مرد هنوز همان جا افتاده قلبش

شروع کرد به تپیدن و انگار اولین بار بودکه میدیدش. هیچ کس جرئت دست زدن به او را نداشت. همه

می آمدند نگاهی می کردند و می رفتند. ساعت داشت دوازده می شد. باید به خانه می رفت . تمام

شب را که نمی توانست توی خیابان پرسه بزند.

 

این ماجرا را برادرم برام تعریف کرد. البته با آب و تاب بیشتر . نمی دانم می شود از کلمه آب و تاب در توصبف صحنه ی یک مرگ استفاده کرد یا نه .اما هر چه بود یادم را به داستان دختر کبریت فروش هانس کریستیان اندرسن انداخت.

از همه ی دوستانی که این روزها مطالبشان را نمی خوانم و به کامنتها و مطالبشان جوان نمی دهم عذر می خواهم. من در مسافرت هستم و از کامپیوترم تا پایان تعطیلات عید دورم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به کسانی که با اسم مستعار می نویسند اعتماد ندارم.

چه فرقی است بین من که با اسم واقعی خودم می نویسم و کسی که با یک اسم

غیر واقعی ، یک اسم مستعار می نویسد ؟

به نظر ساده می رسد : نوشته نوشته است و نویسنده اش مهم نیست . واقعا ؟

فرقش در این است که من از خودم ، خود واقعی ام مایه می گذارم ولی نویسنده ی با اسم قلابی پشت چیزی سنگر می گیرد که امیدوار است سپر خوبی برای حرفهایش باشد.

چطور می توانم به حرفهای کسی اعتماد کنم که نقاب به چهره دارد؟  به مدت چند ماه با یک دوست دوستداشتنی اینترنتی آشنا شدم و مرتب در جعبه ی پیامهایش برایش پیام می گذاشتم و مطالبش را با دقت می خواندم. کم کم متوجه شدم این دوست جذاب یا برایم پیامی نمی گذارد یا اگر می گذارد نیمی از آنها خصوصی است. این دوست ، اتفاقا

به اسم مستعار می نوشت. و راستش اصلا نمی دانستم با کی سرو کار دارم. اما برایم مهم نبود و مطالبش بیشتر برام اهمیت داشت. اگر چه گاهی به خودم می گفتم : ببین او که به اسم مستعار می نویسد مدام برایت خصوصی می نویسد اما تو که به نام واقعی می نویسی ، هر پیامی که براش می گذاری عمومی و قابل روئیت است . متوجه شدم اسم بی قابلیت اما واقعی من در جعبه ی پیامهای او  جور عجیبی به نظر می رسد  ، تمام کسانی که برای او پیام گذاشته بودند هم به اسم مستعار بودند. اسمهایی مثل یک نفر ، شبگرد ، دیوانه ، دلقک ، خانم گل  و .....

نمی دانم ، اما انگار آنها به زبانی صحبت می کردند که من نمی دانستم . مثل وصله ی ناجوری بودم میان آن اسمهای عجیب و غریب . مثل کسی که اسم شب را نمی دانست اما به زور می خواست وارد شود . سعی کردم من هم مثل خود وبلاگ نویس محترم خصوصی براش نظر بگذارم. بعد دیدم انگار نمی شود و عطای نظر گذاشتن را به لقایش بخشیدم. الان آهسته می روم و مطالب آن دوست را می خوانم . اما گاهی هم از یادآوری اینکه او معلوم نیست کیست تکان می خورم . و مثل کسی که در غذای خوشمزه اش مو دیده ، اشتهایم را از دست می دهم.

                                                       

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

چند ماه پیش که می خواستم علاوه بر کلاسهای همیشگی داستان نویسی ام ، کلاس داستان نویسی در خانه داشته باشم ، در این مورد چند آگهی چاپ کردم . بعدا از بابت داشتن کلاس در خانه بالکل پشیمان شدم اما بردن آگهی ها به این طرف و آن طرف حکایتی داشت. اولش برایم شکنجه با اعمال شاقه بود که خودم بروم و آگهی ها را به دیوار جاهایی بچسبانم که مثلا به درد بخور بودند. هر روز آن را عقب می انداختم. اولین جایی که رفتم دو کتابفروشی معتبر شهر بود. یکی از آنها با آغوشی چنان باز مرا پذیرفت که جا خوردم. با سلام و صلوت آگهی ام را پشت شیشه چسباندند و هر وقت می رفتم کتا ب بخرم ، بهم تخفیف می دادند. آن یکی دیگر هم تقریبا تا دو ماه اگهی را پشت شیشه اش نگه داشت. در حالی که گفته بود فقط ده یا بیست روز نگه می دارد. اما همه جا این طور نبود. کتابخانه ی ملی که رئیس های مذکر طاق و جفتش همیشه توی دفتر تپیده بودند و بیرون نمی آمدند ، حالا ، زنی همسن و سال خودم رئیسش شده بود که نه تنها خوش تیپ بود که شیک پوش هم بود. باورم نمی شد در این اوضاع ، زنی با این شکل و شمایل بتواند رئیس شود ، چه رسد به رئیس کتابخانه ی ملی. ظهر بود و دیر وقت و داشت با کتابدارها  حرف می زد. رفتم جلو و ازش پرسیدم می توانم آگهی ام را در آنجا بچسبانم ؟ نگاه تحقیر آمیزی به کاغذ سفید توی دستم که اسمم هم رویش نوشته شده بود انداخت و گفت : " از اینها در اینجا ممنوع است . ما فقط با ارشاد همکاری می کنیم" انگار من دارم برای سلمانی یا کلاس حرکات موزونم تبلیغ می کنم. اما با اینکه ردم کرده بود ، ازش بدم نیامد. انگار یک هو به زمان بچگی ام ، به گذشته های دور پرتاب شده بودم. زمانی که مردم از همه لحاظ مرتب تر از حالا بودند . یادم به مدیر و معلم های شیک پوش دوران دبستانم افتاد. اما به هر حال ، اعتماد به نفسی را که دو روز پیش کتابفروش به من داده بود این زن از من گرفت . انگار از خانه اش بیرونم کرده باشد. منی که یک عمر کتابخانه ها خانه ی دومم بودند... حاضر بودم شرط ببندم من بیشتر از او به اینجا آمده ام و از سوراخ سنبه هایش بیشتر خاطره دارم ولی حالا مالک او بود . حتی نپرسید کی هستم و برای چه می خواهم این آگهی را بچسبانم . به گمانم فقط چون می توانست امر و نهی کند و به عده ای دستور دهد رئیس شده بود و به هر صورت  باید رئیس  جایی

می شد ، کتابخانه یا آزمایشگاه فرقی نمی کرد.با یک مشت احساس ضد ونقیض دمم را روی کولم گذاشتم و بیرون آمدم . کاغذهایم را دومرتبه زیر تختم قایم کردم . اصلا حوصله نداشتم به جای دیگری بروم. مدتی گذشت وتلفنم زنگ زد . آقای زارع بود و می خواست کلاسهای همیشگی داستان را طبق روال معمول تشکیل دهد. یاد آگهی ها افتادم . اگر یکی دو نفر هم جذب این کلاسها یم می شدند بد نبود ! دوباره شال و کلاه کردم و آگهی ها را مثل مدرک جرم توی کیفم تپاندم و راه افتادم . این بار دانشکده ی ادبیات.

مدتها بود که دیگر وقتی به ندرت از چهار راه ادبیات رد می شدم حتی به دانشگاه نگاه نمی کردم . نه به ساختمان قدیمی دانشگاه کاری داشتم نه به دانشجویان . اما این دفعه با نظری خریدار و مشکوک نگاهش کردم. نمی دانستم از کدام طرف بروم. دنبال چند دانشجو را گرفتم و از سرسرا سر در آوردم.یک تابلوی تقریبا خالی به دیوار بود با چند آگهی کج و کوله آویزان ازش . یکی دو دانشجوی پسر با قیافه ها ی خواب آلود وعبوس و نگاهها ی تهی  ، کتاب به دست روی نیمکت نشسته بودند. نمیدانستم اینها دانشجویان چه رشته ای هستند یعنی همه ادبیاتی بودند؟ یا چی ؟ خودم هم ادبیاتی بودم انگار .... دلم می خواست بگویم ببینید من هم ادبیاتی ام ، غریبه نیستم ....

وارد یک راهروی دراز شدم. شبیه بیمارستانهای پنجاه سال پیش ، ملال آور و دلگیر بود . کم نور و قدیمی و بدون کوچکترین اثری زیبا شناسانه . راه کتابخانه را پیش گرفتم . چند دانشجو دور میزها نشسته بودند. رفتم پیش کتابدار مرد و پرسیدم می توانم ایی آگهی ها را به یکی دو جای کتابخانه بزنم؟ با نگاهی متعجب ، انگار از فضا آمده ام نگاهم کرد . " ما اجازه نداریم خانم . اگر آگهی تان را بزنید ، می کنندش."  پرسیدم : " آخه چرا؟ " " ما اجازه نداریم . " بعد پوزخندی زد : " این دانشجوها حتی حوصله ی درس خودشان را ندارند چه رسد به کلاس شما ! " گفتم " کلاس من را بر عکس درسهاشون مطمئنم که دوست خواهند داشت . "

 خندید. گفت می توانم بروم پیش رئیس.

خلاصه چندین و چند بار از آن پله ها بالا و پایین رفتم . اصلا حس این را نداشتم که دارم از پله های جایی که می شود توش چیزی یاد گرفت بالا می روم . مثل این بود که داشتم از پله های مثلا اداره بیمه بالا یا پایین  می روم. تمام مدت از خودم می پرسیدم چطور ممکن است اینجا آدم تجربه های تازه ای بیندوزد و چیزی بیاموزد  . چیزی که به درد زندگی کنونی و احیانا آینده اش بخورد.

به هر بدبختی بود رئیس را پیدا کردم . اما نتوانستم ببینمش . فقط یک خانم منشی مدام حرفهای مرا به گوش او می رساند . همان طور که آن زن از اتاق رئیس پیش من می آمد که حرفها را رد و بدل کند یاد فیلمهایی افتادم که در آنها رئیسها را نمی شود دید. یکی از سوالهایی که از من پرسیده شد این بود برای کجا درس می دهید؟ برای خودتان ؟ حالا که دیگر از خیر کار در خانه گذشته بودم با سرافرازی گفتم نه . ما زیر نظر ارشاد هستیم. و این ما را چنان گفتم که لااقل خودم برای لحظه ای احساس قدرت کنم.

                                                       

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

آزادی در ممالک شرقی و از جمله مملکت ما مبحث پیچیده ایست. چیزی نیست که خیلی راحت بشود در موردش قضاوت کرد یا حکمی داد . آزادی درست مثل حق دادنی نیست. اما در مملکت ما حتی گرفتنی هم نیست ! برای همین می گویم پیچیده است. آن را می توان هم سیاسی تلقی کرد و هم غیر سیاسی. از آنجا که من از سیاست و سیاست بازی بی زارم و حتی صحبتهای دو پهلو را دوست ندارم دیگر چه رسد به سیاست ، از جنبه ی غیر سیاسی به آن نگاه می کنم ، اگر چه ، اعتراف می کنم وقتی از آزادی حرف می زنیم محال است خواسته یا نا خواسته به بحث های سیاسی هم کشیده نشویم.

مدتهاست که متوجه چیز عجیبی در ملت خودم شده ام.  بی انصافی است اگر همه را به یک چوب برانم .  بگیریم ، چیزی حدود هشتاد درصد از مردم. این بحث مربوط به اکثریت هشتاد درصدی مردم ایران است . پس عده ای می توانند خودشان را کنار بکشند و جزو این دسته ندانند. اما راستش صحبت از اینی که هست هم فراتر است. آزاد بودن یا عدم آن  ، خودش یک معلول است درست مثل جهل . اگر بگوییم مردم ایران آزاد نیستند زیرا جاهلند این حرف درستی نیست چون جهل هم به نوبه ی خود معلول است و علت نیست ، هر چند معلولی است که بالا دست عدم آزادی قرار می گیرد .

چند سال پیش که تهران زندگی می کردم ، در مجمعی عضو شدم که گروهی نویسنده عضو آن بودند. من از این مجمع اطلاع چندانی نداشتم و همین طوری ، بیشتر برای کسب تجربه و در واقع ارتباط بیشتر با روشنفکر ها وارد آن شدم. بعضی وقتها در جلسات شرکت می کردم . همیشه بساط بحث و جدل فراهم بود و حتی یک بار نشد که جلسات به آرامی بگذرند .  به گمانم جلسه ی سوم یا چهارم بود که چیز عجیبی دیدم. یک نویسنده ی جوان بلند شد و عملکرد مجمع را به باد انتقاد گرفت . انتقادی آرام و منطقی اما دقیق. جلوی چشم من کسانی که حاضر بودند فقط به خاطر واژه ی آزادی به زندان بروند چه رسد به در آغوش گرفتن خود آن ، رای به اخراج نویسنده ی مذکور دادند و نویسنده اخراج شد. به نظرم باور کردنی نمی رسید این همه عدم تحمل عقیده ی کسی دیگر . کسی که با ما موافق نیست. آن هم از جانب عده ای نویسنده ! بعدها شاهد بودم همان کسی که به  اخراج نویسنده ی جوان رای داده بود ، خود برای گرفتن آزادی به زندان افتاد . به نظرم واقعا مبهوت کننده بود که می دیدم چنین چیزی را . گاهی حاضریم به خاطر اینکه حرفمان را به کرسی بنشانیم و نشان دهیم که هستیم و حق چقدر با ماست دست به هر کاری بزنیم اما حاضر نیستیم این حق را به دیگران بدهیم. حاضر نیستیم این آزادی را با کسی دیگر تقسیم کنیم. می گویند در هند آدمها ی زیادی در یک خیابان کنار هم زندگی می کنند ، گوشت نمی خورند و همه به نوعی توی هم می لولند . نمی دانم . دلم می خواهد بروم و از نزدیک ببینم.

تازگی ها به دختر سی ساله ی تند خویی برخورده ام که تحمل هیچ کس و هیچ چیز را به جز حرفهای موافق و تعریف و تمجید ندارد . این دختر چنان بی تحمل است که حتی کامنت نسبتا ملایم مرا که برایش در وبلاگش گذاشته بودم تایید نکرد. چون کامنتدونی اش را فیلتر کرده و فقط حرفهای موافق اجازه ی انتشار دارند.

گاهی فکر می کنم آزادی یعنی تحمل دیگری و همین. فکر می کنم ایرانی تحمل دیگری را ندارد چون آستانه ی تحملش پایین است . اما چرا آستانه ی ایرانی ها باید پایین باشد . چرا این قدر تند و انعطاف ناپذیرند که نمی توانند حرفهای مخالف حتی دور و بری هایشان را تحمل کنند؟ راستی چرا ؟

بیشتر از این حاشیه نمی روم و اصل مطلب را می گویم ، انگیزه ای که باعث شد به این موضوع بپردازم : مدتها پیش ، شاید وقتی بیست ساله بودم کتابی خواندم به اسم بیگانه نوشته ی آلبر کامو. این کتاب در آن سن برای من جالب و جدید بود و مرا با اشارات وکنایه هایی که داشت به فکر فرو برد . در جایی از کتاب خواندم که (نقل به مفهوم و نه کلمه به کلمه) قاضی از مورسو که آدم کشته بود پرسید چرا دست به این کار زده ؟ مورسو گفت به خاطر آفتاب !  آن روزها به نظرم  خیلی مسخره بود که یک آدم به خاطر آفتاب تند ظهر مرتکب جنایت شود و فکر می کردم آلبر کامو خواسته داستانی سمبلیک بنویسد. شاید هم قصدش همین بوده باشد ، اما به نظر من موضوع خیلی ساده تر از این حرفهاست . واقعا قضیه بر سر آفتاب است ! در جاهای سرد سیر که هوای مدام ابری و بارانی دارند پوشش گیاهی مخملی و نرم است. آدمهایی هم که به آن هوا تعلق دارند سفیدند. خیلی سفید تر از این طرفی ها. ما با موهای تیره و پوستهای سبزه و گندمی ، نمی توانیم همدیگر را تحمل کنیم چون آفتاب مستقیم به مغزمان می تابد و گیج و منگمان می کند. آن قدر تند است که حتی فرصت فکر کردن به ما نمی دهد. ما مانند سرزمینمان ، مانند پوشش زمخت و اندک گیاهی مان ، مانند دشت های لم یزرعمان ، بیابانها ، کویرها و شوره زارهایمان هستیم : خشک و غیر قابل انعطاف .... و علت همین است. کاش ، فقط می دانستیم که انسانیم و می توانیم از جغرافیایمان فراتر برویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مدتی پیش یک فیلم اسپانیایی دیدم که معنی انگلیسی اش می شد: با او صحبت کن. منظور از او ، یک زن است. داستان درباره ی  دو مرد است که زنهایی را که دوست دارند، هردو در حادثه ای به نحوی از دست داده اند یا در حال از دست دادنند . زنها در کما در بیمارستان هستند . زنی که گاو باز است و به قهرمان داستان تعلق دارد به این دلیل که مرد با او حرف نمی زند ، در بیمارستان می میرد، اما زن جوانی که به پرستار مرد تعلق دارد به این علت که مرد تمام مدت با او در دوران بی هوشی اش حرف می زند و حتی بعدا در همان حالت کما  حامله اش می کند، زنده می ماند و از بی هوشی در می آید و این در حالی است که خود مرد به دلیل دست درازی به دخترک که هم پولدار است و هم پدرش از اعتبار زیادی برخوردار است ، به زندان می افتد. او چه هر جا می رود فریاد می زند که عاشق دختر است و حاضر است به خاطر او بمیرد . دختر به هوش می آید اما کسی به عاشق تمام عیار توی زندان خبر بهبودی اش را نمی دهد و عاشق از شدت نا امیدی و دوری از یار خودش را در همانجا با قرص می کشد وفیلم هم تمام می شود. تا اینجا ، فیلم وفلسفه ی آن اشکالی ندارد و می شود گفت فیلم خوبی است ( شنیدام که جایزه هم گرفته) و حرفی برای گفتن دارد. اما در آن صحنه هایی وجود دارد که به نظرم خیلی آشنا می رسد. صحنه هایی که خیلی راحت می شود حذفشان کرد. کارگردان جا به جا بدن لخت عور دخترک را روی تخت بیمارستان نشان می دهد که پرستار مرد در حال تمیز کردن و شستن آن  است. شستن وتمیز کردن دختر جوان که خیلی هم خوشگل و ملوس است برای داستان لازم است چون ارتباط تنگاتنگ مرد عاشق را با او نشان می دهد ، اما زوم کردن روی بدن او ،سینه های هوس انگیز و عریان او ، مدام و مدام و مدام ، به نظرم اصلا ضروری نمی رسد و یاد تبلیغ های کالا می افتم. فکر کردم لابد تمهیدی برای جلب بیننده باشد آن هم بیننده ی مذکر. به گمانم اگر همین فیلم در آمریکا یا انگلستان یا سوئد توسط یک کارگردان دیگر ساخته می شد  این صحنه ها را نداشت انگار که صکص به این معنایش باید مال جاهای خاصی از دنیا باشد و هرچه شرقی تر می شود صدای گامهای سنگینش بلند تر به گوش می رسد. جوری که من نوعی در شهر و دیار فوق العاده آفتابی خودم اگر سرم را بلند کنم و به مردی که روبرویم نشسته نگاهی بیندازم ، چیزی به جز میل و و خواهش و تمنا ، چیزی به جز شهوت کور نبینم و او هم متقابلا همین احساس را موقع دیدن من داشته باشد.

یادم می آید سه سال پیش که کتاب گرنیکا را چاپ کردم، کسی از جایی دور بام تماس گرفت . یک مرد جوان که آن موقع فکر کردم همسن خودم است در حالی که ده سال کوچکتر بود ! مجموعه ای از داستانهای کوتاهش را بهم داد برای خواندن  که همه به دلیل توصیفها و موضوعاتی که کم وبیش بی پروا به صکص پرداخته بودانگار  یک جورهایی مهر خورده بودند. یک از داستانها با لحن مردانه ی جذابی نوشته شده بود وبه قدری خوب بود که گویی یک نویسنده کهنه کار طراز اول نوشته باشدش. در این ضمن چند سی دی به من قرض داد که همه ، بدون استثنا ء پر از صحنه های خلوت و با هم بودن زن و مرد بود. اگر چه ، اغلب فیلمهای خیلی خوبی بودند. مثلا یکیش با چشمان کاملا بسته ی کوبریک بود که خیلی دوست داشتم. اما فیلم بار هستی به نظرم با آن حضور لوس ژولیت بینوش وصحنه های بیخود صکصی چنگی به دل نمی زد. خلاصه فیلم ها از این دست بودند : هم جدی هم صکصی . ظاهرا چیزی کم نبود .....ولی عجیب ، به نظر من همه ی آنها انگار با سلیقه ی مردی شرقی آن هم از نوع ایرانی و زن ندیده اش انتخاب شده بودند. هفته ای تقریبا چند فیلم از این نوع داشتم و چنان بمباران شده بودم که نمی دانستم چه کنم. مستقیما به او گفتم که از فیلمهایی که الکی از این صحنه ها دارند خوشم نمی آید. در این جور مواقع زود بی حوصله می شوم و طرف را عصبانی می کنم. جوری که نه گذاشت نه برداشت و هم به صورت شفاهی هم کتبی بهم گفت که داستان گرنیکا به دلیل نداشتن صحنه های صکصی شدیدا لطمه خورده و فاقد ارزش است. اگر چه زمانی هر چه در چنته داشتم همین بود و برای نوشتن این کتاب تما م سعی ام را کرده بودم ، اما این را هم می دانم که گرنیکا داستان بی عیبی نیست . مثل بسیاری از داستانهای بلند ایرانی عیب هایی دارد، شاید باید بیشتر به درون کاوی شخصیت ها بخصوص ، شخصیت مرد داستان می پرداختم اما از این هم مطمئنم که با افزودن چند صحنه ی بی پرده هیچ چیز به کتاب افزوده نمیشد.

کتاب با آخرین نفسهای لوییس بونوئل را وقتی بیست و دو سالم بود خواندم. آنقدر خوشم آمد که به همه توصیه اش را می کردم . کتاب خاطرات یک نابغه ی جذاب اسپانیایی است ، خاطرات خود کارگردان . یادم می آید آخر کتاب، بونوئل با لحن نه چندان غم انگیزی این جمله را گفته بود : " حالا که به سن هشتاد سالگی رسیده ام از دست هیولایی خلاص شده ام که صکص نام داشت" ( نقل به مفهوم)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مدتیست می خواهم مطلبی مربوط به س ک س بنویسم و هی دست دست می کنم. نه برای داغی آن (  می خواهم از جنبه ی سردش به آن نگاه کنم ) بلکه به دلیل نبود وقت. باز هم می گویم هفته ای دوبار مطلب تازه در وبلاگ گذاشتن واقعا انرژ ی بر است و جلوی خیلی از کارها بخصوص داستان نوشتن را می گیرد چون تا حدی التهاب نوشتن را می خواباند. اما از همه ی این حرفها که بگذریم ، دوست جوان و تازه آشنای من محمود قلی پور مرا دعوت کرده تا کتابهایی را که نصفه نیمه رها کرده ام نام ببرم. من کتابهای زیادی را نخوانده رها کرده ام . یعنی فقط چند صفحه شان را خوانده ام اما دیگر برای خواندن بقیه اش مراجعه نکرده ام. مثل بسیاری از امور زندگی ام. شاید رفیق نیمه راه باشم اصلا... اما کتابهایی هم هست که نیمه کاره خوانده ام تا دوباره برگردم و بخوانم. اتفاقا خیلی هم دوستشان دارم. اما مسلما در اینجا ، منظور  کتابهای نچسبی است که موفق به خواندنشان نشده ایم. خب یکیش : پیامبر و دیوانه از جبران خلیل جبران. چند صفحه ی اولش را خواندم ، مرا نگرفت. فکر می کردم ممکن است برایم تازه نباشد و انگار درست حدس زده بودم. این کتاب را دوستی که با روحیه ی من هیچ آشنایی نداشت به من هدیه داد . از قبل هم بهش هشدار داده بودم که سلیقه هایمان با هم جور نیست و ممکن است هدف را اشتباه بزند اما کو گوش شنوا ؟ کتاب بعدی ، آدمکش کور نوشته ی مارگارت اتوود است. شروعش کردم، اینقدر قاطی پاطی بود و انگار نویسنده اش از اصول نویسندگی سر در نمی آورد که کتاب را این چنین آشفته شروع کرده بود ، در نتیجه ولش کردم اما می خواهم یک فرصت دیگر به مارگارت اتوود بدهم و شاید دوباره به کتاب نازنینش برگردم. اصولا من نوشته های این نویسنده  را چندان نمی پسندم چون پر حرف و سطحی است. یکی از اولین کتابهایش را به زبان انگلیسی ، چند سال پیش خواندم مال دوره ای که هنوز جوان بود کتاب مملو از صحنه های س ک س ی  بود که معمولا نویسندگان جوان آن دوره شیفته اش بودند. در آن موقع فکر می کردم از کتابش خوشم نیامده چون نویسنده بی تجربه و جوان است. اما حال می فهمم که اصلا دنیای او را دوست ندارم.

کتاب بعدی یک کتاب اسپانیایی است به نام لولی خیگانته از آنتونیو سولر . مزخرف اندر مزخرف. درباره اش چیزی نگویم سنگین تر است.

  یک زندگی دیگر را پارسال در نمایشگاه کتاب شیراز خریدم از نویسنده ایتالیایی ، آلبرتو موراویا. یک زمان نوشته هاش را دوست داشتم به دلیل با مزه بودن و حرفهای کم و بیش خاله زنکی و زندگی گرم و پر جنب و جوش و تا حدی جنسی ایتالیایی. اما این بار ، نه. کتابش انگار به عهد دقیانوس تعلق دارد و من فرسنگها از آن دورم. خیلی متاسف شدم که حس کردم نویسنده اش واقعا برایم مرده است. انگار بخشی از جوانی من به زیر خاک رفته باشد.....

کتابهای هموطنانم را هم می توانم نام ببرم. چندتایی می شوند که اکثرا کار دوستان همکار هستند. اما راستش با کمال شرمندگی نمی توانم اسم ببرم چون می دانم برای خودم دشمن تراشی می کنم.  مرا به خاطر این محافظه کاری ببخشید لطفا.

داشتم فکر می کردم حالا من باید چه کسی را به این بازی دعوت کنم. انگار مثل زندگی واقعی دوستان مجازی ام هم  چنان کمند که تعدادشان حتی به اندازه ی انگشتان دست هم نمی رسند.  

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام عزیزم

مرا یادت هست؟ یادت می یاد سال هفتاد و هفت که اومدم تهران ؟ البته من و تو در اون سال باهم آشنا نشدیم .در تهران همدیگر رو دیدیم. در واقع ، سال هفتاد و نه. من سال هفتادو هفت درگیر مسائل دیگه ای بودم . کاری به انجمن های ادبی و داستان خوانی ها و این جور چیزها نداشتم. سرم تو لاک خودم بود و اینقدر غمگین بودم که داشتم از غصه دق می کردم. بعد انگار معجزه شد و از انزوا اومدم بیرون و تو رو توی یکی از این جمعهای اجق وجق ادبی دیدم. فکر کنم بالای شهر بود. جلسه ی بررسی کتاب یک نویسنده. خودش هم اومده بود. خیلی شلوغ بود و اون نویسنده ، اون روزها در اوج خودش بود. یک سالن پر از آدم آمده بودند . البته اولین بار یک جای دیگه دیدمت . و این دومین بار بود . تو رژیم گرفته بودی و حسابی لاغر کرده بودی . به خودت رسیده بودی و خوشگل شده بودی . فکر می کردم بیست و شش یا بیست و هفت سالت باشه اما سی سالت بود. هنوز چیزی چاپ نکرده بودی بهت گفتم بهتره ساده بنویسی چون اینجوری بیشتر جواب می ده . گفتی : "سادگی رو دوست ندارم. من پیچیده می نویسم." به نظرم رسید چه راحت جلوم در اومدی و حرف خودت رو زدی . با چند تا دوست بودی . من هم با شما ها همراه شدم. خیابون ولیعصر رو یادم نیست بالا رفتیم یا پایین اومدیم. بین دوستات بودی. همه بهت توجه داشتند. اون وقت من که دو کتاب چاپ کرده بودم غریب بودم و هیچ کس منو نمی شناخت. تو در شهر خودت ملکه بودی و من در شهر تو مثل یک افغانی غریب و تنها. حدود یک یا دو ساعت با هم حرف زدیم و من حس کردم که تو دوستم نداری. دو شب بعد بهم زنگ زدی و منو به خونتون برای ناهار دعوت کردی. باورم نمی شد . چون اصلا به نظرم طبیعی نمی رسید. تو ی صدات یک دوستی مصنوعی بود که حس می کردم اشتباه نمی کنم. اون موقع ها هنوز با مردم نگشته بودم و این قدر تنها بودم که نمی دونستم انگیزه مردم وقتی می خواهند به آدم نزدیک شوند به جز دوستی چه چیز دیگه ای می تونه باشه. فقط حس بویایی ام بهم می گفت که این پیشنهاد دوستی نیست. بر شیطون حرومزاده لعنت فرستادم به خاطر این همه بدبینی. به خودم گفتم تنهایی منو اینقدر از مردم گریزان کرده که فکر می کنم هر کسی با انگیزه ای خاص به آدم نزدیک می شه. یکی دو ماه بعد ناشری بام تماس گرفت و ازم کار خواست . دنبال نویسنده های خوب و تازه کار تهرانی می گشت. بهم گفته بودی که یک کار حاضر و آماده داری ، به همین دلیل تو رو بهش معرفی کردم. تو که دو ماه پیش به من اومدن به خونتون رو پیشنهاد کرده بودی مدتی بود که دیگه جواب تلفنهام رو هم نمی دادی. هر چی فکر کردم دلیلش چیه نمی دونستم. گفتم آخه یک دختر به چه دلیل با دوست دختری که تازه باش آشنا شده این طور رفتار می کنه. یه بوم دو هواست ؟ یا همان حس اولیه ی من درست بوده ؟ چند بار زنگ زدم و همه ش مادرت می گفت تو نیستی و از تو هم خبری نمی شد. یک بار که کاسه ی صبرم لبریز شده بود بهش گفتم که به تو بگه کار مربوط به توئه و چیزیه که به نفعته و بهتره بامن تماس بگیری . همون شب تماس گرفتی . قضیه رو گفتم . اصلا نشون ندادی که خوشحال شدی. بعدا رفتی و قرار داد بستی و کتابت چاپ شد و بقیه ی قضایا.

راستی قبل از چاپ کتابت یه چند باری بازهم در جلسه ی داستان خوانی همدیگه رو دیدیم. اما جلسات دنج و خوبی بودند اون جلسات. شور و احساسی که می گذاشتیم ، حرفهایی که رد و بدل می شد ، صمیمیتی که وجود داشت، کشفهای عجیب و غریبی که بهشون می رسیدیم..... فقط هفت هشت نفر بودیم. و الان اکثر اون آدمها کتاب دارند و تقریبا صاحب اسمند. یادم می یاد یکی در مورد کتاب من یعنی همین جا روی زمین  صحبتی کرد . یک هو تو نگذاشتی نه برداشتی به طرف گفتی خانم توانگر خواننده نداره. حرفت حتی به نظر آدمهایی که منو نمی شناختند هم عجیب رسید. یکی از من پرسید: این خانم دوست شما ست ؟ گفتم : بله . گفت این که از صدتا دشمن هم بدتره ! آخر همون جلسه یکی پیشنهاد مصاحبه با مرا داد . یادت می یاد؟ فکر نمی کنم. اما من خوب یادم مونده. یه حالت پرخاش آمیز به خودت گرفتی و به طرف گفتی : "مثلا اگه با ایشون مصاحبه کنید چی می شه؟ خیلی مهمه؟ اصلا خود شما چقدر مهمید؟" بعدها دیگه من و تو حسابی دوست جون جونی شده بودیم. تو هر شب دو یا سه ساعت پای تلفن با من حرف می زدی. یه دفعه یادم می یاد ساعت یازده شب شروع کردیم به حرف زدن و ساعت سه گوشی رو گذاشتیم. یک ریز حرف می زدی و از اینجا و اونجا می گفتی.   و سالها همین طور گذشتند و گذشتند و گذشتند تا حالا که  من دارم این نامه را به تو می نویسم. مدتهاست که ندیدمت و صدات رو نشنیدم. اما ازت بی خبر هم نیستم.البته  اگه خبرهای رسمی رو بشه خبر به حساب آورد. اما آدمهایی مثل من و تو انگار فقط لا بلای همین خبرها خلاصه می شیم.  فقط همینیم..... شاید چون می شناسمت می تونم لابلای خبرهای مربوط به تو رو این قدر واضح بخونم. اما شاید هم چیزهای دیگه ای وجود داشته باشه . شاید زندگی تو حالا دیگه اونی نباشه که از دور می بینم. زندگی من به نظر تو از این راه دور چطور می رسه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

مانده بودم این همه سرو صدا دور بر بلقیس سلیمانی از کجا آب می خورد . واقعا در داستان نویسی استعدادی دارد که مستحق این همه توجه باشد؟ قبلا می دانستم مقاله می نویسد اما راستش هیچ کدام از مقاله هایش را نخوانده بودم که حداقل از روی آنها بتوانم قضاوت درستی کنم. از طرفی یک عده هم برای این خانم شمشیر را از رو بستند و فضای ادبی ، حالت فضای جنگ و دعوا پیدا کرد. بهترین کاری که می شد کرد ، خریدن یکی از کتاب های این نویسنده بود. به کتابفروشی رفتم و با توجه به بضاعت جیبم ، کتاب بازی عروس و داماد را خریدم. یکی از دلایلی که گاهی آدم را نسبت به ادبیات مملکت خودش دلسرد می کند، تازه نبودن موضوعات و حال و هوا و حتی سبک نویسنده است. خواننده ایرانی دوست دارد از فضای غم انگیز و تکراری و محتوم شهری ایران بیرون بیاید و حداقل در خیال ، خودش را در جای دیگری تصور کند. آدمهای آزادی را ببیند که با هر ریخت و قیافه ای که دوست دارند و هر نوع رابطه ای که می پسندند ، این ور و آن ور بپلکند.  ازطرفی ، انگار نویسنده های غربی همیشه از لحاظ سبک و نوع نگاه از ما چند پله جلوترند و همین ستاره ی اقبال آنان را درخشان تر از ایرانی ها برای خوانندگان می کند.

اگر بخواهم راستش را گفته باشم ، کتاب بازی عروس و داماد را با همین حسی که الان در اینجا توضیحش دادم، باز کردم . اما وقتی شروع کردم به خواندن ، باورم نمی شد، کار این قدر تازه باشد که فکر کنم با تازگی ای روبرو هستم که گاهی از آن طرف شاهدش بوده ام.

به خودم گفتم علت این نو بودن چیست؟ کوتاهی داستان ها ؟ یا نو بودن موضوعات ؟ نه . پس چه؟ یادم به حکایت های گلستان سعدی افتاد که کوتاهند اما با اینکه هفتصد سال از نوشتنشان می گذرد، اما کهنه به نظر نمی رسند . چون شاید تا حدی غافلگیر کننده اند. مطمئنا حکایتهای بلقیس سلیمانی با حکایتهای گلستان فرق دارند ، اما در جاهایی شبیه آن

 است : در فرزی و چابکی ، در رندی و طنز . اما البته نه در زبان آوری. که این مطلب کاملا جداگانه ایست. ( زبان فارسی امروز اینقدر تهی شده است که یک مقاله ی مفصل جداگانه باید در موردش نوشت) از طرفی ، سعدی به عنوان یک ادیب دنیای قدیم، لابه لای حکایتهایش می خواهد درس بدهد اما بلقیس ، قصد درس دادن هم ندارد. تفاوت دیگر حکایت های گلستان این است که البته در ذهن می مانند چون انسان و اخلاق را بسیار جدی گرفته اند. اما حکایتهای بازی عروس و داماد ، همان طور که از اسمش پیداست چندان در ذهن نمی مانند چون مثل اغلب آدمهای امروز ند که هیچ چیز را جدی نمی گیرند. فرز وسبک، مثل بازی های دوران کودکی می آیند ، خاطر را تلطیف می کنند و می روند. انگار ، خانم نویسنده می داند که این روزها ادبیات را نباید چندان جدی گرفت وگرنه یا اشک قلابی در می آورد، یا دچار پیچیدگی می شود و خواننده را  فراری می دهد.

ممکن است یک عده با خواندن این مطلب از من خرده بگیرند که آمده ام و زن نویسنده ای را از دنیای امروز با یک نابغه ی دنیای قدیم مقایسه کرده ام. اولا باید اشاره کنم که برماندنی بودن حرفهای سعدی تاکید کردم ، اما در عین حال ، هیچ عیبی هم نمی بینم که داستانک نویسی دنیای امروز را با حکایت نویسی های دنیای قدیم مقایسه کنم. انگار یک جورهایی مردم این دوره با آن دوره ، در بی حوصلگی شباهت پیدا کرده اند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin