حدود یه هفته ست که یه دوچرخه خریدم. اما در این مدت فقط تو حیاط خونه تونستم باش برم. حالا گذاشتمش تو راهرو برای روز مبادا. خسته شدم از بس طول و عرض حیاط رو باش طی کردم. در چهارده سالگی دوچرخه سوار خوبی بودم. اما جنگ که شد و مجبور به مهاجرت به شیراز شدیم , اصلا نفهمیدم چی شد و دوچرخه م به همراه اشتیاق سواری کجا رفتند و چه جوری مثل خیلی چیزای دیگه گم شدند.جوری که حتی متوجه گم شدنشون هم نشدم. حالا , یه هو , یادم اومده اما, انگار نمی شه . نمی دونم کجا دوچرخه سواری کنم.
دیشب, ساعت هشت برای خرید رفته بودم بیرون. توی یه کوچه ی خلوت یه هو ویرم گرفت که بدوم . در روشنایی عصر یا صبح که ممکن نیست. اما در تاریکی آن هم کوچه ای که ظلماتش به ظلمات شب اول قبر می موند, جوری که حتی جلوی پام رو نمی دیدم و هر آن از این می ترسید م که نکنه جوبی یا سنگی جلوی راهم سبز شه و من کله پا شم, دویدم. تمام طول کوچه رو دویدم. جوری که وقتی به خیابون رسیدم , داشتم نفس نفس می زدم. بالاخره دویده بودم . اما چه جوری؟ حتی نمی شه دوید. نه می شه دوچرخه سواری کرد نه می شه دوید نه می شه با کسی دوست شد , مرد یا زن فرقی نمی کنه. هیچ کدوم از دوستام حاضر نیستند بام دوچرخه سواری کنند . اما من باید این کارو بکنم. حتی اگه ساعت پنج صبح باشه. باید ساعت رو روی زنگ بگذارم و بیدار شم. نمی دونم اگه کسی در خیابون ببینه که یه زن گنده داره روی دوچرخه پا می زنه . یا توی تاریکی داره می دوه چی می گه.... از این بزرگتر گناهی هم هست؟
یه جایی از پیکاسو خوندم که گفته بود وقتی مردم به کلاهم بخندند و آن را مسخره کنند من خیلی خوشحال می شوم چون می دونم که مد روز است. اما وقتی کاری به کارم نداشته باشند و کلاهم را نبینند می دانم که از مد افتاده.
جرم من اینه که زنم. زنم پس مد روزم....................