تبليغاتX
بانو با سگ ملوس

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

حدود یه هفته ست که یه دوچرخه خریدم. اما در این مدت  فقط تو حیاط خونه تونستم باش برم. حالا گذاشتمش تو راهرو برای روز مبادا. خسته شدم از بس طول و عرض حیاط رو باش طی کردم. در چهارده سالگی دوچرخه سوار خوبی بودم. اما جنگ که شد و مجبور به مهاجرت به شیراز شدیم , اصلا نفهمیدم چی شد و دوچرخه م به همراه اشتیاق سواری کجا رفتند و چه جوری مثل خیلی چیزای دیگه گم شدند.جوری که حتی متوجه گم شدنشون هم نشدم. حالا , یه هو , یادم اومده اما, انگار نمی شه . نمی دونم کجا دوچرخه سواری کنم.

دیشب, ساعت هشت برای خرید رفته بودم بیرون. توی یه کوچه ی خلوت یه هو ویرم گرفت که بدوم . در روشنایی عصر یا صبح که ممکن نیست. اما در تاریکی آن هم کوچه ای که ظلماتش به ظلمات شب اول قبر می موند, جوری که حتی جلوی پام رو نمی دیدم و هر آن از این می ترسید م که نکنه جوبی یا سنگی جلوی راهم سبز شه  و من کله پا شم, دویدم. تمام طول کوچه رو دویدم. جوری که وقتی به خیابون رسیدم , داشتم نفس نفس می زدم. بالاخره دویده بودم . اما چه جوری؟ حتی نمی شه دوید. نه می شه دوچرخه سواری کرد نه می شه دوید نه می شه با کسی دوست شد , مرد یا زن فرقی نمی کنه. هیچ کدوم از دوستام حاضر نیستند بام دوچرخه سواری کنند . اما من باید این کارو بکنم. حتی اگه ساعت پنج صبح باشه. باید ساعت رو روی زنگ بگذارم و بیدار شم. نمی دونم اگه کسی در خیابون ببینه که یه زن گنده داره روی دوچرخه پا می زنه . یا توی تاریکی داره می دوه چی می گه.... از این بزرگتر گناهی هم هست؟

یه جایی از پیکاسو خوندم که گفته بود وقتی مردم به کلاهم بخندند و آن را مسخره کنند من خیلی خوشحال می شوم چون می دونم که مد روز است. اما وقتی کاری به کارم نداشته باشند و کلاهم را نبینند می دانم که از مد افتاده.

جرم من اینه که زنم. زنم پس مد روزم....................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 Go to fullsize image

 دیشب خواب دیدم گری گوری پک به م امضا داده. توی خوابم گری گوری پک هنوز جوون بود, پیرمرد نبود. خیلی خوش تیپ و دوست داشتنی مثل فیلمهاش.هیچ وقت فکر نمی کردم از کسی امضا بخوام, اما توی خواب از گری گوری پک خواستم. با هم چند کلمه هم انگلیسی حرف زدیم. بعد که از خواب بیدار شدم یادم اومد که اون مرده. گریه ام گرفته بود. اون موقع که داشت با علاقه دفتر یادداشتم رو خط خطی می کرد انگار که زنده بود. ولی وقتی بیدار شدم فهمیدم که از یه مرده امضا خواسته بودم.

مدتیه که از این فکرا به سرم زده. پریشب رفته بودم خونه ی دوستم. صبح , اون خواب بود که من لباس پوشیدم بیام بیرون. توی کوچه ی قشنگی زندگی می کنه. پشت سرم از دور, یک گربه ی لاغر داشت سلانه سلانه از کنار دیوار یک از خانه ها رد می شد.دوباره یه نگاه دیگه به منظره انداختم. یه گربه ی لاغر توی یکی از کوچه های بالای شهر شیراز. روبروم یه باغ بود با درخت های بلند سرو که نصفشون از پشت دیوار معلوم بود. یه لحظه چشمام رو بستم. گفتم این منظره تا آخر عمرم توی ذهنم می مونه . این اواخر خیلی چیزا یادم می رفت اما می دونستم که این یکی رو نباید فراموش کنم.

باورم نمی شه از سال 72 که رفتم دانشگاه , سیزده سال می گذره. باورم نمی شه همین چند روز پیش سال 77 بود که رفتم تهران و سال 81 برگشتم و حالا سال هشتاد و پنجه. انگار همه چی واقعیه جز همین سال 85. آدم وقتی چهل سالشه زمان همین جوریه براش. باورم نمی شه که همیشه دلم می خواست برم سفر و فکر می کردم همین امروز و فردا اتفاق می افته و نیفتاد. فکر می کردم چیزی رو که می خوام باید یه روز اتفاق بیفته و من تا ابد وقت دارم که منتظر بمونم. اما حالا, انگار اونچه که از همه واقعی تر به نظر می رسه همین سال هشتاد و پنجه و بقیه همه کشکه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

یک سالی می شود که وبلاگ قبلی ام را در پرشین بلاگ تعطیل کرده ام . قبلا در آنجا مطالبی

مربوط به ادبیات و زندگی می نوشتم. انگار که دنیا تا ابد ادامه داشت و من می توانستم درباره ی

زندگی و ادبیات  تا ابد حرف بزنم.حالا انگیزه ام برای ایجاد این وبلاگ سفر است. سفر باعث

شد که دوباره به وبلاگ نویسی رو آورم. اما نمی خواهم مانند سابق وبلاگ نویس باشم.

می خواهم سفر کنم. نمی دانم کسی این نوشته را می خواند یا نه . یا اصلا کسی هنوز وبلاگ

می خواند یا نه. یا این وبلاگ برای منظوری که من دارم به درد می خورد یا نه. به هر حال

منتظر می مانم تا ببینم چه می شود . قرار است در اینجا یک آگهی بزنم. البته هر زمان که فکر

کنم این وبلاگ خواننده دارد. آگهی درباره ی سفر خواهد بود . سفرواقعی نه سفر مجازی. سفر

در دنیای واقعی نه اینترنتی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin