نمی دونم اسمش رو برگشت بگذارم یا حضوری موقتی . چون هنوز مطمئن نیستم که وقت نوشتن مطلب به صورت هفتگی و مرتب رو دارم یا نه. اما امروز دلم می خواست این حرفها رو بزنم و دلیلی ندیدم وقتی آدم حرفی برای گفتن داشته باشه ساکت بمونه. حس خاصی دارم. حالا که مدتی دور بودم اگر چه به دوستانم سر میزدم ، اما انگار که اینترنت زندانه و این وبلاگها سلولهای این زندانه و دوستای من همه زندونی. هر کس روی سلولش اسمی گذاشته ... اسم سلول من بانو با سگ ملوسه . احساس می کنم به این سلول علاقمند شدم و نمی تونم ازش دست بکشم. دلم می خواد گاهی بیام و حرفهای دلم رو بزنم ، بعد برم و در دنیای واقعی و پوچ خودم گم شم. راستش دیگه خط کشم رو گم کردم و نمی دونم دنیای واقعیم پنجره داره یا دنیای اینترنتیم ؟ بعضی وقتها هم از خودم می پرسم چرا باید بین اونا مرز بگذارم ؟ اما به نظرم خیلی عجیب می رسه اگه بتونم دوستای وبلاگیم رو وارد دنیای واقعیم کنم . بعضی ها اسمهای واقعی دارند و بعضی ها هم برای خودشون اسم مستعار انتخاب کرده اند. همشونو دوست دارم و دلم می خواد یه روز همه رو به صرف شیرینی و شام به خونه م دعوت کنم ( آشپزی و شیرینی پزی من فوق العاده است ! ) هر کس ساکن جایی از ایران و حتی خارج از ایران . با اینکه می دونم غیر ممکنه اما حدس می زنم برخورد اولیه ی ما برخورد عجیبی باشه چون طیف خیلی رنگارنگی دور هم جمع می شن. هیچ کس انتظار نداره طرف مقابلش این جوری باشه که تو واقعیت می بینه. به گمونم اگه همدیگه رو ببینیم صم البکم روبروی هم بشینیم و از خودمون بپرسیم واسه چی دور هم جمع شدیم ! چون می دونم تمام دوستان من از زمین تا آسمون با هم فرق دارند و تقریبا مطمئنم نمی تونند همدیگه رو هضم کنند . یکی مذهبیه ، یکی لامذهب ، یکی سنتیه یکی نو پرست . اما از یه چیز باز تقریبا مطمئنم و اون اینه که هیچ کدوم اهل سیاست نیستند چون خود من اهل سیاست نیستم واسه همینه که برای دوستی انتخابشون کردم. عمدا نخواستم از هیچ کدومشون نام ببرم و عمدی هم بوده که لینک وبلاگاشونو از وبلاگم برداشتم . برای این اقدام آخری دلیل دیگه ای هم داشتم که ترجیح می دم اینجا ازش حرف نزنم. اما به همه ی اونا تا حالا سر زدم و نشون دادم که دوستشون دارم و نشون دادم که قلب من برای همه دوستان مجازی ام جا داره اگر چه در دنیای واقعی شاید یکی دو دوست بیشتر نداشته
باشم .....
بعد التحریر:
یه مدت پیش ،دوستی از من خواست تا در بازی وطن و نوشتن درباره ی وطن شرکت کنم . راستش خیلی چیزها برای گفتن دارم و فکر می کنم بازی جالبی باشه اما من در این مورد حساسیت وحشتناکی دارم و بهتره در این بازی شرکت نکنم . چون اگه هر چی بگم ممکنه به شدت تعصب آمیز به نظر برسه و خوشایند نباشه.
هفته ی پیش از شاگردان کلاس قصه نویسی ام خواستم یه مطلب بی طرفانه در مورد پدر و مادرشون بنویسند . می خواستم ببینم تا چه حد در نوشتن احساساتی نمی شن و می تونن خونسرد باقی بمونند. اما دیدم هیچکس از این پیشنهاد به طور کامل استقبال نکرد و گفتند همین موضوع رو درباره ی کسان دیگه بنویسند ، مثلا خود من !!! ازشون خواستم حالا که این طوره در باره ی کسی بنویسند که خیلی دوست دارند و کسی که خیلی ازش متنفرند . موافقت کردند . فکر می کنم وطن هم همین طور باشه . آدم اگه خیلی در موردش تعصب داشته باشه بهتره چیزی نگه . مگر اینکه بدونه که می تونه خودش رو کنترل کنه . من که نمی تونم ..... می دونم که نمی شه.
