تبليغاتX
بانو با سگ ملوس

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

و

سفر دو ماه پیشم به آبادان مثل سفرهای همیشگی ام به این شهر نبود .همیشه می رفتم و خانواده را می دیدم و مدتی می ماندم و دوباره برمی گشتم. اما این بار کمی هم ادبی بود. از همه لحاظ : هم ملاقاتهایی که داشتم و هم حس و حال خودم  و مطالبی که شاید بعدها در داستانهای آینده از آن استفاده کنم. همیشه برایم معما بود که چرا جنگ در داستانهام حضور ندارد . فکر می کردم دلیلش این است که دوست ندارم به آن بپردازم چون من یک زنم و چه می دانم راستش اصلا نمی توانستم بدانم واقعا چرا این طور است چون من جنگ را از نزدیک دیدم  و حضور هواپیماها ی دشمن را و کشته شدن مردم را و فرار خانواده ام را و دربه دری و سایر مسائل را . فرار از خمپاره ها و هواپیماها کابوس تقریبا مداومی بود که الان یکی دوسالی می شود که از شرشان خلاص شده ام. الان که به کل داستانها و نوشته های گذشته ام نگاه می کنم ، حس می کنم آدمهای آشفته و گم گشته ی داستانهایم انگار ول معطلند و چیزی کم دارند . انگار معلوم نیست به چه دلیل به کسی اعتماد ندارند و به خوبی نمی توانند ارتباط برقرار کنند و چرا این ارتباطها این قدر زود متلاشی می شود. از خودم پرسیدم یعنی چه ؟ و این سرگردانی باید دلیلی داشته باشد و در این سفر بود ، همین طور اتفاقی متوجه کمبود داستانهای قبلی ام شدم . نمی دانم این باربتوانم دلیل آشفتگی جامعه خودم را در نوشته هایم بیاورم یا نه و بتوانم مشکل سرگردانی آدمها و اینکه چرا به یک نوع دنیای خیالی پناه می برند را توصیف کنم یا نه. می دانم یک سر این کارزار در جنگ ، جنگ سال 1359 و آن جنگ دیگر ، یعنی جنگ 1357 قرار دارد.

اما سفر آبادان از یک لحاظ دیگر هم خاص بود : دیداری که با گروهی از دوستداران ادبیات شهرم  برای اولین بار داشتم . مریم دلباری نویسنده تلاشگر و جوان آبادانی به طور اتفاقی به موبایلم زنگ زد تا خبری را به من بدهد و نمی دانست در آبادان هستم. وقتی گفتم در آبادانم ، برنامه ای در کتابخانه ی فرهنگ ترتیب داد تا من بتوانم بچه های اهل قلم شهر را ببینم و همین طور به داستانهاشان گوش دهم و داستانها نقد شوند. با شوق و ذوق بسیار به دیدارشان رفتم . در حالی که اصلا انتظار نداشتم در عرض دو سه روز کسی از برنامه استقبال کند ، متوجه شدم دوستداران ادبیات در آبادان تعدادشان نه تنها کم نیست که رشدشان هم خیلی امیدوار کننده است. در عرض این مدت کوتاه که آبادان بعد از جنگ در حال پا گرفتن است کسانی را در خود پرورش داده که داستان و شعر دغدغه ی روزمره شان است . البته نا گفته نماند داستانهایی که در برنامه شرکت داده شده بودند ، به نظرم لحن غم انگیز تری نسبت به نوشته های بقیه ی جوانان این مملکت داشتند ، که این مرا هم غمگین کرد. انگار وجود گرمای بیش از حد ، مرز نشینی و حس ناخودآگاه عدم امنیت و خاطره ی زخمهای بی شمار دشمن که آثارش هنوز بر بسیاری از در و دیوار شهر و همین طور دلهای مردم نشسته ، باعث می شد که جوانان آبادانی از شادی کم بگویند .

مریم دلباری را تا به حال ندیده بودم و فقط صدایش را چند بار از پشت تلفن شنیده بودم و یکی دو داستان این ور و آن ور ازش خوانده بودم به اضافه ی یک عکس که در وبلاگش گذاشته بود. آن روز در سالن سخنرانی دیدمش . زن جوان و  با اندامی متناسب و جمع و جور بود  که داشت مدام می آمد و می رفت و یک دقیقه در جایی بند نمی شد. از روی عکس شناختمش. فقط بیست و هشت سالش بود و فکر نمی کردم ازدواج کرده چه رسد به اینکه یک پسر یازده ساله هم داشته باشد .  معلوم بود خیلی فعال است و علاوه بر نویسندگی که مشغله ی اصلی اش بود در ترتیب دادن این برنامه هم دست داشت.

غروب وقتی داشتم به خانه برمی گشتم  به خودم می گفتم برای اینکه آبادان تند تر از اینی که هست، حرکت کند به چه احتیاج دارد؟ فکر کردم آبادان جنگ زده که تقریبا مانند خرمشهر با خاک یکسان شد در حال حاضر به چه احتیاج دارد که چیز لوکسی مثل ادبیات در آن به صورت یک نیاز روزمره لااقل برای گروهی که در سایر شهرهای ایران زندگی می کنند در آید . شهرهایی مثل تهران ، اصفهان ، شیراز ...... برای پرداختن به ادبیات کمی آسایش لازم است . آسایشی که در آبادان کم داریم. وعده هایی که رئیس جمهور ، سال گذشته در این شهر داد یعنی اختصاص دو در صد از کل در آمد نفت به مناطق خوزستان که حق مسلمشان است  ُوقتی رفت به مجلس  به یک درصد تبدیل شد و نمی دانم اگر همین یک در صد هم به مرحله ی اجرا برسد چقدر ازش باقی می ماند.... و انگار برای از ادبیات گفتن ، باز هم باید از کانال پول بگذریم و باز هم از پول حرف بزنیم. پول پول ، این پول کثیف.....

                                                        

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

ادبیات در ایران معنی عجیبی دارد .زمانی خیال می کردم نویسنده ها با دیگران فرق دارند اما بعد ا متوجه شدم این دیگران هستند که با نویسنده ها فرق دارند !

اگر اهل معامله ای بیا جلو . اگر اهل معامله نیستی مگر مریضی کاری را انتخاب کرده ای که شانس موفقیتی در آن نیست؟ اگر می توانی اهل رفیق بازی باشی ، بلدی چطور پارتی جمع کنی ، اگر می توانی حمایت کنی و حمایت بطلبی ، اگر در توانت هست که برای کتابهای دیگران ولو مزخرف باشند و هیچ اعتقادی به آنها نداری نقد مثبت بنویسی ، اگر در خانه بازی و مدام سفره پهن می کنی ، اگر زنی و برایت مهم نیست که غرورت چقدر ارزش دارد و می توانی با کسی که اصلا ازش خوشت نمی آید بخوابی  آن هم برای رفتن به سفرهای داخلی و خارجی و احیانا جایزه گرفتن .... بله چرا که نه؟ چیزی می دهی چیزی دریافت می کنی . غیر از این است؟ برای رسیدن به هدف هر کاری باید کرد ، نباید؟ هدف چون ارزشمند است وسیله را توجیه می کند. اصلا اگر بلدی دیگران را روی انگشتت بچرخانی مطمئن باش در نویسندگی هم موفق می شوی. به تنها چیزی که احتیاج نداری  خوب نوشتن است . چون این روزها کسی کتاب نمی خواند که حالا تو زور بزنی که خوب بنویسی یا بد . فقط حواست باشد تفننی کار کن  نه حرفه ای اما حرفه ای وارد روابط شو  و نقشه بکش. اگر واقعا به نوشتن علاقه داری برای دل خودت بنویس .  چکار داری دیگران کارهات را بخوانند ؟ چه کار داری هی زور می زنی که چند خواننده ی بیشتر پیدا کنی؟ کسی به تو که گوشه گرفته ای محل سگ هم نمی گذارد که حالا تو به فکر افزودن تعداد خوانندهات باشی. مردم هم که عقلشان به چشمشان است . هر کسی که نوشته ها و کتابهاش اسم و رسم داشت دنبالش راه می افتند . گفتم اسم و رسم نه محتوا. متوجه هستی که .... اگر نویسنده ی شهرستانی هستی که وامصیبتا  ! اصلا وارد گود نشوی سنگین تری . آخر به چه امیدی می خواهی بنویسی؟  ببین وقتی هم شکایتی می کنی بهت می گویند از نوشتن برای خود نوشتن  لذت ببر . به مطرح شدن و خوانده شدن فکر نکن. مثل صادق هدایت که بوف کورش را در سیصد نسخه چاپ کرد فقط برای سایه ات بنویس و بعد اگر دوست داشتی خودکشی کن  تا شاید دری به تخته بخورد  و خدا را چه دیدی ؟ معروف شدی ...... از حرص خوردن و خوانده نشدن که بهتر است.

اگر داستانی عشقی بنویسی بی فایده است اگر سیاسی بنویسی باز هم بی فایده است ، اگر از بند تنبان بنویسی ، بی فایده است ، اگر حرفهای خاله زنکی بزنی بی فایده است ، اگر جدی و فلسفی بنویسی بازهم فرقی با لیچار گویی ندارد . بابا مردم از کلمات بی زارند . موضوع این است . موضوع نوشته هات نیست  ، موضوع اخلاق گند خودت است. باید سعی کنی شبیه دیگران شوی . همرنگ جماعت شوی . این مهم است . اگر یک ذره خودت باشی کارت تمام است. دیگران یعنی همانها که اهل معامله اند.  خب دیگر برای امروز ت بس است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

هر کسی صاحب مشتی خرت و پرت ا ست که اسمش را لوازم زندگی می گذارد. لوازم زندگی من کمی کهنه تر از بقیه ی مردم است. البته بعضی از آنها. مثلا جاروبرقی ام مال بیست و پنج سال پیش است. وقتی که مادرم تازه صاحب آن شده بود و با جارو کردن گوشه و کنار خانه ی خودش عرش را سیر می کرد. شش صندلی با ابرهای خوا بیده و روکش آبی کمرنگ که مال ده سال پیش است . چهار پنج تا قالی که دو تاش بیست و هفت و سال را شیرین دارند. یک لباسشویی که به بیست و سه سال پیش تعلق دارد و یک رادیو ضبط. این آخری هشت سال از عمرش می گذرد. نو نیست اما چندان کهنه هم نیست. من با آن به نوارهای موسیقی گوش می دهم. هر آهنگی به دستم برسد گوش می دهم. هر چه مردم بپسندند من هم می پسندم. سلیقه ی خاصی ندارم. اما دوست دارم در سکوت برای خودم نوار بگذارم و گوش بدهم. این روزها از دیسک حرف می زنند. یک بار چند تا از این صفحه ها را توی خانه ی یکی ار دوستانم که پدرش دکتر است دیدم. تا به حال به آنها گوش نداده ام و نمی دانم کیفیتشان چه جور است. راستش من نسبت به اشیاء حساسیت بخصوصی ندارم. لااقل تا چند ماه پیش یعنی تا قبل از خراب شدن رادیو ضبطم که این طور بود. زیاد به آنها نزدیک نمی شوم. منظورم از نزدیک معنی عادی آن نیست. خب معلوم است وقتی آدم روی یک صندلی بنشیند، نزدیک که هیچ ، به آن چسبیده است. یا وقتی که قلم را به دست بگیرد ، قاعدتا سفت و سخت آن را به دست گرفته . مثل همین الان خودم. اما نزدیک شدن به اشیاء یعنی خیره شدن به آنها یا بهتر است بگویم : دوست داشتن آنها.

وقتی بچه بودم و تنهایی خانه یکی از دوستان یا همکلاسهایم می رفتم ، بعد از برگشتن ، مادرم بلافاصله می پرسید: « وضعشون چه جوری بود؟ مبل و صندلی داشتند ؟ روی زمین غذا می خوردند یا روی میز؟» آن روزها به این چیزها توجهی نداشتم. یادم می رفت که مبل داشتند یا نه. به مادرم قول می دادم که دفعه ی بعد حواسم را بیشتر جمع کنم.

 

همسایه ی دست را ستی ام زنی تقریبا تنهاست. دو تا دخترها یش را شوهر داده و دو تا پسرها یش هم زن گرفته اند. فقط پسر کوچکش مانده که او هم سخت مشغول درس خواندن است و توجهی به مادرش ندارد. این زن گاهی آش رشته یا حلیم بادنجان درست می کند و برایم می آورد . من هم در عوض پیتزا و ماکارونی بهش می دهم . موضوع صحبتمان، اغلب درباره ی آشپزی ، رخت و لباس، فشار خون او یا وسایل خانه است. اگر چیزی بخریم و بخواهیم به سایر چیزهامان اضافه کنیم با آب و تاب برای هم تعریف می کنیم ، در ضمن اینکه وانمود می کنیم برایمان اهمیتی هم ندارد. اگرچه ، خیلی وقت است که من چیزی نخریده ام. اما او بعضی وقتها ، وقتی فرصتی پیش بیاید تکه ای به تکه های دیگرش اضافه می کند. دفعه ی ا ول که وارد خانه اش شدم متوجه شدم که اثاث او از اثاث من هم کهنه تر است : موکت های زرد نخ نما، اجاق گاز دو شعله ی بدون فری که فقط به درد دور انداختن می خورد، کمد لباسی که یک درش تقریبا آویزان بود، تلوزیون عتیقه ی سیاه و سفید مبله.... تنها یک دست مبل نو و تمیز بود که بین بقیه ی چیزها می درخشید. آنها را همین یک هفته ی پیش خریده بود و سخت مایه ی مباهاتش بود. روبه روی هم نشستیم و تا ا و نفس داشت درباره ی مبلهایش حرف زد. مثل مادرم ، معتقد بود که اگر آدم مبل نداشته باشد، هیچ چیز ندارد. اما همیشه از این می نالید که موقع جارو زدن از جاروی دستی استفاده می کند و فقط تمیز کردن هال ِ تنها، او را با این فشار خون بالا نیمه جان می کند. تازه خوب هم تمیز نمی کند و بدتر خاک همه جا را برمی دارد. این چیزها را گفت و منتظر بود که من جاروبرقی خودم را به او قرض بدهم . چند سال پیش مادرم همین جاروبرقی کذایی را به یکی از همسایه ها داده بود و بعد از دو روز آن را  سوخته تحویل گرفته بود. پدرم یک موتور نو رویش انداخته بود و حالا بعد از سیزده – چهارده سال، من خیلی با احتیاط از آن استفاده می کنم. این داستان را خیلی ملایم و مؤدبانه برای زن همسایه تعریف کردم و امیدوار بودم موضوع را درک کند.

 

رادیو ضبط من ساخت ژاپن و مال شرکت ناسیونال است. دو تا بلندگو دارد که هر کدام از سه بلندگوی کوچکتر تشکیل شده اند. صبح ها ، موقع صبحانه خوردن و لباس پوشیدن آن را روشن می کنم. صدای قشنگی دارد که توی خانه می پیچد. وقتی این صدا را می شنوم حس می کنم انگار هیچ کم و کسری ندارم. اما ، یک روز وقتی خواستم روشنش کنم ، روشن نشد. یک غروب دلگیر پنجشنبه بود. از آن پنجشنبه هایی که آدم از شدت تنهایی و دلتنگی نمی داند چه کار کند. بلافاصله، لباس پوشیدم ، بلند گوهای ضبط صوت را از آن جدا کردم و خودش را برداشتم. توی اتوبوس مردم ، گاهی به من که ضبط صوت به دست سر پا ایستاده بودم نگاه می کردند. انگشتهایم را محکم دور دسته ی ضبط حلقه کرده بودم و مواظب بودم با تکانهای اتوبوس به جایی نخورد. بعد از پیاده شدن آن را به اولین تعمیرگاه سپردم و برای اینکه کمی تمرکز حواس پیدا کنم و هوایی بخورم، راهی خیابان ها شدم. کنار مغازه های  رادیو ضبط فروشی قدم می زدم و به قیمت ها نگاه می کردم . یک ضبط کوچک و معمولی با مارکی گمنام که حتی اسمش را نشنیده بودم بیست و هشت هزار تومان. یک ضبط

تقریبا شبیه مال خودم، صدو پنجاه هزار تومان . مکثی کرده و ایستادم و دقیق به قیمت آخری چشم دوختم. توی مغازه دو تا مشتری ایستاده بودند و داشتند با مغازه دار حرف می زدند. ولی به نظر نمی آمد که چیزی بخرند. یا لااقل حالا حالاها چیزی بخرند. شاید هم اول می خاستند اطلاعاتی به دست آورند. به هر حال اول باید حرف می زدند. فقط حرف می زدند و حرف و حرف و حرف.....

بعد از ظهر یکشنبه ی هفته بعد ضبط را تحویل گرفتم. یکی از تسمه هایش بریده بود. یک تمسه ی نو لازم داشت. چه ساده! اما نمی دانم چرا ته دلم قرص نبود. انگار آن ضبط سابق نبود و تغییر کرده بود.

 

زن همسایه یک جارو برقی خریده بود. دست دوم. کارش خوب بود. خاک به پا نمی کرد. خانه را خوب تمیز می کرد. اما صدایش خیلی بلند بود. از بقیه ی جاروبرقی ها پر سرو صداتر بود انگار. ا ز آن فاصله، از پشت درها و پنجره های بسته هم صدایش را می توانستم بشنوم . زن همسایه هفته ای یک بار روشنش می کرد. هر وقت صدایش را می شنیدم، احساس عجیبی بهم دست می داد. صدا از فاصله ی دور، ملایم بود و هیچ مزاحمتی نداشت. اما یک جور غریبی بود. مثل ناله ی حیوانی که تا دم مرگ کتک خوده باشد و شب  از شدت درد و بی کسی و بدبختی زوزه بکشد.

نگفت که جارو برقی خریده. انگار می دانست که من صدایش را شنیده ام و می دانم ، همه چیز را می دانم.....

 

 

از مجموعه ی همین جا روی زمین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

اگر در هفده سالگی ازم می پرسیدند یک مرد سبیلوی جذاب نام ببر، به جز کلارگ گیبل کس دیگری سراغ نداشتم . اما اگر خیلی دقیق می شدم، مورد دیگری هم بود که با اینکه مثل کلارگ گیبل نمرده بود اما به همان میزان غیر قابل دسترس بود. آن روزها با بهترین دوستم، هفته ای دو بار به یکی از کتابخانه های شهر می رفتیم که رئیسش یک مرد سی و پنج ساله بود. سبیلش هیچ شباهتی به سبیل کلارک گیبل نداشت و از نوع ایرانی کمی پهن اما جمع و جور و مرتب بود.پوستی سفید، قدی بلند و متناسب و لبخندی دلپذیر و اشرافی داشت. در کتابخانه ، موقع قرض گرفتن کتاب ، به اتاق کتابدارها می رفتیم و او را معمولا نمی دیدیم. اما دوستم ، در حالی که در اتاق بغل سرک می کشید، آهسته به من سقلمه می زد که سبیلوی جذاب ما هست یا نیست . او را خیلی کم می دیدیم . اولین بار موقع امضا کردن کارت ورود دیدمش. آن طور که نظر دوستم رویا راگرفته بود، نظر مرا نگرفته بود. رویا بود که مرامتوجه او کرد و گفت :

" نگاش کن ! خوش تیپ نیست ؟ "  

" این که سبیل داره ."

" خب داشته باشه ."

" شبیه عموی منه که...."

" اصلا سلیقه نداری !"

رویا رفته بود در مورد او تحقیق هم کرده بود . آقای رئیس ، تازه متاهل شده و ازدواجش از نوع سنتی بود. یعنی از طریق خواستگاری از یک دختر بیست و دو ساله ی دیپلمه ی علوم تجربی . به رویا گفتم:

" ببین، یک مرد سبیلو با یک زندگی سنتی. زندگی ای که از روی زندگی دیگران الگو برداری شده واو هیچ نقشی در تشکیل وتنظمیش به جز یک مقلد صرف نداره. "

رویا اهمیتی به حرفهای من نمی داد و ما هر وقت به کتابخانه می رفتیم و حتی در بیرون از آن سر این قضیه با هم جرو بحث می کردیم .رویا می گفت : " خوش به حال دختر خوشبختی که توسط او انتخاب شده!" هر چه سعی می کردم خودم را جای آن دختر بگذارم ، نمی توانستم. گاهی پیش خودم فکر می کردم شاید حق با رویا باشد و او چیزی را می بیند که من نمی بینم. یک بار که رویا بام نبود به کتابخانه رفتم وموقع قرض گرفتن کتاب، وارد اتاق کتابدارها شدم اما هیچ کدام آنجا نبودند و فقط آقای رئیس با آن سبیل سیاه ایرانی و کت و شلوار اتو کرده ی سرمه ای و بوی ادکلن ، پشت میز مشغول تنظیم کارت کتابها بود. فکر کردم لابد کتاب قرض نمی دهد و با تردید سینه صاف کرده و جلو رفتم .گفت استثنائن این بعد از ظهر اعضا می توانند توسط او کتاب قرض بگیرند . دو کتاب را روی میز جلوش گذاشتم و به مژه های بلند و پوست شفافش خیره شدم. به نظرم خیلی دور از دسترس تر از آنی رسید که تصورش راکرده بودم . انگار او توی ابرها بود و من روی زمین. حالا می فهمیدم چرا رویا این قدر دستپاچه ی اوست و به زنش قبطه می خورد. اما هرچه فکر کردم نتوانستم دلیل این همه دوری ، این همه فاصله را درک کنم.

سالها گذشتند و من دیگر به آن کتابخانه نرفتم.

دو ، سه سال پیش ، کاملا بر حسب اتقاق ، آقای رئیس را در یک کتابخانه ی دیگر دیدم . نمی دانم چه سمتی داشت .تکیده شده بود و پوست صاف وشفافش پر از چروکهای ریز بود. حتی کت و شلوارش هم به صافی و مرتبی آن روزها نبود. مثل گلدانی قدیمی بود که خاک روش نشسته و از بی توجهی اطرافیان لبه هاش پریده . آقایانی که همراهش بودند هم، همه مثل او بودند . به نظرم خیلی ساده می رسید این شباهت . در حالی که بیست سال پیش ، حداقل از لحاظ ظاهر ، خیلی راحت، می شد اورا از بقیه جدا کرد. دیگر به نظر نمی آمد در ابرها باشد. حتی تصورش هم خنده دار بود. به یاد کلارک گیبل افتادم. وقتی در آخر عمر، چاق و الکلی شده بود و از برازندگی و شکوه دوران فیلم بر باد رفته ، هیچ نداشت.

دوستی ام با رویا به پایان رسیده بود. و او حالا ، با شوهر ونمی دانم چند بچه اش در تهران زندگی می کرد. اگر به گذشته نگاه می کردم، انگار فقط چیزهایی را می دیدم که به پایان رسیده اند. از خودم بدم می آمد که از گذشته فقط پایان ها را می دیدم. فقط و فقط پایانها را .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

دیشب و امروز تمام وقت باران بارید . این اولین باران یکسره ی زمستانی در شیراز است. صبح، ساعت ده از خواب بیدار شدم و از پشت شیشه دیدم که باران درخت ها و حیاط را خیس کرده و صدای شرشر آب از ناودان می آید . نمی دانم، اما فکر می کنم ، حتی اگر حیاط یکپارچه سفید پوش برف هم می شد  تعجب نمی کردم. یک جمعه ی بارانی که چندان به نظر عجیب نمی رسید. مثل صدها جمعه ای که پشت سر گذاشته ام. بخاری را خاموش کردم و از اتاق آمدم بیرون . لیست کارهایی را که باید انجام می دادم ، در ذهن ردیف کردم : شستن ظرف های تلنبار شده توی ظرفشویی، شستن رخت چرک ها ، نیم ساعت ورزش ، آشپزی ، دوچرخه سواری یا پیاده روی در بعد از ظهر ، تما شای تلوزیون ، شاید تلفن به یک دوست ، نوشتن ، و آخر شب ، اینترنت. از همان ساعت ده همه چیز به نظر منظم می رسید. اما حدود ساعت سه بعدازظهر که باران هنوز بند نیامده بود و من نتوانستم برای دوچرخه سواری یا پیاده روی بیرون بروم ، حس کردم برنامه ام یک جوری دارد به هم می ریزد. حدود ساعت شش که تلوزیون را روشن کردم و دیدم ارتباط قطع است ، به خودم گفتم : " اهه ! تلوزیون هم که قطعه ! " ده دقیقه صبر کردم اما همانطور برفکی بود . ظاهرا چند ساعتی می شد که در کل استان تلوزیون قطع شد ه و من از زمان بدنیا آمدنم به این طرف چنین چیزی سراغ نداشتم .

صدای باران روی شیشه ی گلخانه گاهی قطع می شد و گاهی از سر گرفته می شد و به جز آن ، صدای گاز دندان های من بود روی سیب سفت و قرمز. داشتم یادداشت های روزانه ی ویرجینیا وولف را می خواندم و در حالی که آهسته آهسته جملات عمیق و گاهی کلافه کننده ی او را به همراه سیب قورت می دادم ، یک جورهایی حس کردم که انگار زندانی شده ام. اگر تا ابد به همین حال باقی می ماندم چه می شد ؟ نه کسی تلفن کرده بود ، نه جایی رفته بودم و نه اتفاقی می افتاد. ولی گویا ، اتفاق همین بود که من بر اثر یک حادثه ی موهوم ، در خانه ی خودم زندانی شده بودم. ظاهر قضیه این بود که فردا شنبه بود و من بیرون می رفتم و دیگران را می دیدم و زندگی از سر گرفته می شد ، اما باطن چیز دیگری بود : اگر فردا نمی آمد ، اگر شنبه ای وجود نداشت .....

داشتم فکر می کردم که این حادثه چطور اتفاق افتاد و از کجا شروع شد. اصلا حادثه چه بود ؟ گرگوار سامسا چطور تبدیل به سوسک شد ؟  

                                                      

                                                

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

چند وقت پیش ، دوستم نادیکا مرا به کافی شاپ یک فروشگاه چند طبقه دعوت کرد که چند دوست دوران دانشگاه هم به آن دعوت شده بودند. به من تلفن کرد و گفت : " فرشته حتما بیا. فرصتی پیدا شده که بچه ها رو بعد از سالها ببینیم."  همان دوران دانشجویی هم با همکلاسی هایم تماسی نداشتم و به جز با یکی دو نفر ، با بقیه هیچ کاری نداشتم و اینهایی را که قرار بود در کافی شاپ ملاقات کنم، همیشه دورادور می دیدم . گفتم :" تو برو. من نمی یام." 

" ئه ، فرشته .....!"

نیم ساعت از قرار گذشته بودکه دم در فروشگاه رسیدم. یک ماشین گشت برقراری امنیت اجتماعی ایستاده بود و یقه ی چند دختر  را گرفته بود و ول نمی کرد و از شلوغ پلوغی معلوم بود که قضیه بودار شده است. با عجله ، پله ها را بالا رفتم و در ،اتوماتیک جلوم باز شد. خانم ها یا همان دانشجوهای قدیم در طبقه ی سوم دور یک میز نشسته بودند. بعضی قیافه ها یادم مانده بود. بعضی ها را هم فراموش کرده بودم. بعضی از آنهایی که یادم مانده بود خیلی تفییر کرده بودند، جوری که اصلا نشناختم. همه ، با بچه های کوچولشان آمده بودند. بچه ها توی کالسکه با شیشه های شیر و عروسکها و خرسهای پشمالو مشغول بودند . چنان آرام که آدم بی اختیار فکر می کرد دارند، بعد از مدتها با مامان هاشان که سخت گرم صحبت بودند ، همکاری می کنند. ظاهرا حتی ورود من هم مسیر صحبت راتغییر نداد. داشتند از نحوه ی زایمانشان حرف می زدند. دوستم، نادیکا، ساکت و با علاقه داشت گوش می داد. یکی می گفت سزارین کرده و خیلی سخت بوده. آن یکی می گفت طبیعی زاییده و اصلا به سزارین اعتقادی ندارد . دیگری از پاره شدن کیسه ی آبش قبل از موعد حرف می زد. این را جوری گفت که حس کردم کیسه آب را نه تنها خود من همین الان که روبروی همه نشسته ام دارم که حتی آقایان هم ممکن است چنین عضو پیش پا افتاده ی عادی ای را داشته باشند!  آن یکی می گفت دکترش مرد بوده نه زن. بعد از آن ، بحث به پوشک بچه ها رسید . اینکه چه مارکی بهتر است و بچه ها کدام یکی را بهتر تحمل می کنند. اینکه بچه ها خیلی زود به غذا خوردن باید عادت داده شوند . یکی می گفت تا سه ماه به بچه باید فقط شیر بدهی . دیگری می گفت همه ش چرته و در کنار شیر ، حتی باید آبمیوه را هم اضافه کنی  .آخر وقتی بچه شیر آدم را نخورد چطور می تواندفقط با شیر خشک بزرگ شود . آن یکی می گفت خدا را شکر که بچه ش به باباش نرفته ! دیگران خندیدند. بعد، همان که این حرف را زده بود ، شروع کرد به بد گویی از مادر شوهرش . یک هو ، پا شدم  و گفتم : " می رم پایین یک دوری می زنم و زود برمی گردم. " نادیکا گفت : می خوایم خوردنی سفارش بدیم." گفتم :" باشه زود برمی گردم."

نیم ساعتی مغازه ها را یکی یکی گشته بودم که موبایلم زنگ زد. نادی بود ، می خواست بداند می خوام چه چیزی سفارش بدهم. گفتم به آنها بگوید برام کاری پیش آمده و من نمی توانم برگردم. خندید. اما معلوم بود دارد خودش را جلو ی بقیه کنترل می کند که بیشتر از این سوال نکند. راستش خودم هم نمی دانستم وقتی پایین می آیم ، شاید دیگر برنگردم. فقط انگار منتظر شنیدن زنگ موبایلم بودم. بعدها شنیدم که دوستان گفته اند این فرشته هم عجب اخلاق عجیب و غریب و بخصوصی  دارد ! این را از همان اول هم که با من دانشجو بودند فهمیده بودند .  فقط براشان عجیب بود که آدمی مثل من چطور دوست نادیکا شده !

                                                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

مدتی است که بازار رقابت داستانهای کوتاه به علت برگزاری مسابقات جورواجور سراسری در کل کشور داغ شده . از آنجا که سه مرتبه و در سه جای مختلف کشور به عنوان داور این گونه تک داستانها انتخاب شدم ، به گمانم ، بتوانم در مورد روند این مسابقات اظهار نظر کنم.

تقریبا تمام شرکت کنندگان در این مسابقات جوانان هستند. البته ، پیکان این نوشته به هیچ وجه جونان علاقمندی را که برای ادبیات وقت صرف می کنند و ادبیات برای آنها به صورت یک نیاز روزمره در آمده ، نشانه نرفته است. چون خود من مدام با  چنین جوانانی از راه دور و نزدیک در تماسم ، نوشته هاشان را به طور مرتب می خوانم و گاهی از کشف استعدادهای پنهان لذت می برم. و اتفاقا این مطلب را به خاطر همان جوانان مستعد تازه از راه رسیده ای می نویسم که آینده ی نزدیک ادبیات ایران به حساب می آیند.

در کشور ما تا به حال مسابقات داستانی بر دو گونه بود ه اند : 1- مسابقات کتابهای منتشر شده 2 – مسابقات تک داستانهای کوتاه . فرقی که این دو باهم دارند در ارسال کنندگان آثار است . کسانی که صاحب کتاب هستند و در مسابقه ای شرکت می کنند دارای یک یا چند کتابند و تقریبا گرد و خاک خورده ی بازار نشر . اما کسانی که در مسابقات گروه دوم شرکت می کنند ، معمولا بسیار جوان و نو آمده اند. پس مسابقه ای هم که برای آنها برگزار می شود – علی رغم پندار رایج _ باید با دقت و حساسیت بیشتر ی برگزار شود. با توجه به اینکه  دیده ام در موقع اعلام برگزاری آنها چه تعداد افراد شرکت می کنند ، نوشتن مطلب حاضر را ضروری یافتم. هر بار حدود سی تا پنجاه داستان به دست من که داور نهایی بودم می رسید. وقتی می پرسیدم که کل شرکت کنندگان چند نفرند ، می گفتند دو هزار یا دوهزار و پانصد نفر. که نسبت به سی تا پنجاه نفر عدد بالایی است. در واقع ، دوهزار و چهارصدو پنجاه نفر فورا از مسابقه کنار گذاشته می شدند و حد اکثر پنجاه نفر باقی می ماندند. در مورد این پنجاه نفر ، به جرات می توان گفت که بیست نفرشان داستان نویسند. اما بین این بیست نفر هم لابد کسانی هستند که چم و خم کار را بهتر می دانند و عدد نهایی ممکن است باز هم کمتر شود. اما آیا با صراحت می توان گفت که این چند نفر یا حتی سه نفر رقم نهایی مسابقه اند؟ متوجه شده ام که تک داستانهای کوتاهی که مقام اول یا دوم را می برند معمولا از گروه خاصی هستند . یعنی چیزی یا چیزهایی از نویسنده ی قدیمی آمریکایی ، او . هنری به ارث برده اند. و پایان بندی غافلگیر کننده ای دارند. داستانهایی که در مراحل نهایی بالا می آیند ، تقریبا داستانهای خوبی هستند . اما آیا  به این فکر کرده اید که نویسندگان آنها تاکی می توانند به نوشتن این گونه داستانها ادامه دهند و اصلا چندتا از این داستانها بنویسند؟ چه تعداد از برندگان این داستانها صاحب قلم شده اند و آن را به صورت امری ضروری و حرفه ای تلقی کرده اند؟ شاید فقط یک در صد یا حتی کمتر.... اما اتفاقا میان همان بیست داستان قابل توجهی که گفتم ، داستانهایی هم شرکت دارند که هیچ وقت مقام اول تا سوم را کسب نمی کنند اما داستانهای بالقوه خوبی هستند. این مقام را کسب نمی کنند چون فاقد ویژگی غافلگیری اند. اما در جای جای متن و گزینش کلمات و جهانبینی نویسنده ی اثر می توان به وجود هنرمند ی جوان پی برد. هنرمندی که داستانش حتی به رتبه ی چهارم یا پنجم هم نرسیده. امثال آن هنرمند وقتی مورد بی توجهی قرار می گیرد ، چون در زندگی به غیر از ادبیات هنوز درهای زیادی به رویش چهار طاق باز است و مثل هنرمند کهنه کار که خواسته یا ناخواسته همه ی درها را به رویش بسته اند ، پوست کلفت نیست ، خیلی راحت ممکن است جا خالی کند و راه دیگری را در پیش گیرد . خواهش می کنم، ملاحظه کنید که من دارم از دوهزار وپانصد شرکت کننده در هر اعلام از مسابقه ای جداگانه حرف می زنم . در این مسابقات فقط سه نفر جایزه می گیرند. سه نفری که با اطمینان صد ردصد می گویم ، نه تنها افراد نهایی نیستند ، که معمولا (البته نه در همه جا ) در اکثر مسابقات شرکت کرده اند. این اواخر دریافته ام که تعدادی از افراد در تمام مسابقات شرکت می کنند وحتی شاهد بوده ام که داستان برنده در یک مسابقه در مسابقه ای دیگر نیز به دلیل همان ویژگی که گفتم برنده می شود. و برنده شدن در مسابقات برای او تبدیل به یک حرفه شده و نه خود ادبیات به طور اخص.

ما فقط خبرهای مربوط به پیروزی و جایزه بردن و اعلام اسامی را می شنویم و از سرخوردگی و بغض پنهان خیل عظیم شرکت کنندگان خبر نداریم. آیا فراموش کرده ایم هدف این گونه مسابقات را ؟ اصلا این مسابقات برای چه برگزار می شوند؟ آیا این فقط یک بازی میان بزرگترها و کوچکترهاست؟ یا برای ارتقای ادبیات؟ ادبیات در کجای این مسابقات نشسته ؟ ممکن است گفته شود که خاصیت مسابقه کنار گذاشتن عده ای و بالا بردن عده ای است و رقابت یعنی همین و آن عده ی کنار گذاشته شده سیاهی لشکرند. به شما می گویم که با توجه به سرو کله زدن با جوانان مختلف ، بخصوص جوانان گریز پای این روزها ، برگزاری این مراسم بدون در نظر گرفتن موارد حساس نه تنها مفید نیست که ضرر هم خواهد داشت.

برای اینکه مطلبم فقط ایراد گیری صرف نباشد ، چند راهکار را پیشنهاد می کنم:

1-     به نام و نشانی افراد شرکت کننده دقت کامل شود . افرادی که در یک مسابقه شرکت می کنند و برنده می شوند از اول تا سوم فرقی نمی کند، در مسابقه ی دیگر شرکت داده نشوند و این موضوع فقط در حرف نباشد و به آن اکیدا عمل شود.

2-     مسابقات متنوع باشند . مثلا اگر در مسابقه ای محتوا ی کار و تجربه ی نویسنده ملاک قرار گرفت در مسابقه ای فرم و تکنیک غافلگیر کننده در نظر گرفته شود و در مسابقه ای دیگر نگاه نو و شجاعت اجتماعی یا حتی سیاسی نویسنده مد نظر باشد . و نه اینکه در همه ی مسابقات فقط به عنصر  فرم و غافلگیری ارزش داده شود.

3-     داوران برگزیده از همه ی گروه داستان نویسان باشند و نه تنها تعدادی خاص و دم دست که با هم مراوده دارند و معمولا به جلسات یکسانی دعوت می شوند و عقاید و آراء شان با وجود تفاوتهای ظاهری ،شبیه هم است آن هم به این دلیل که از یک سیستم ارزش گذاری بهره برده اند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

واقعا متاسف شدم از مرگ اکبر رادی . نوشته هاشو دوست داشتم. آخرین کاری که ازش دیدم تله تاتری بود به نام آهسته با گل سرخ . نمایش زیبا ، سمبلیک و در خور توجهی بود.جای هنرمندانی نظیر او در کشور ما خالی می ماند به تدریج .

                                              

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

این روزها شادم . کم و بیش شاد. نمی خوام بگم به چه دلیل . شاید بهانه هام پیش پا افتاده تر از اون باشند که منو شرمنده نکنند یا حتی به فکر فرو نبرند. برام مهم نیست ، همین که شادم برام کافیه .  شاید به خاطر این آفتاب یا هوای سرد و کمیاب زمستانی باشه . به قدر کافی مهم نیست ، نه؟ یعنی آقتاب و رنگ آبی آسمون تا این حد بی اهمیته؟ راستی چی اهمیت داره؟

 اما یه چیزو می دونم ، به خدا می دونم ..... می دونم که غم در گوشه ای از رختخوابم ، در تاریکی شب ، منتظره تا منو در آغوش بکشه. صدای تیک تاک ساعت رو می شنوم.... ولی از اینکه هر دو رو با هم دارم نمی ترسم . چون می دونم این هماغوشی با هر دوی اوناست. گاهی این گاهی اون . مدتیه که مثل زنان باردار انتظار می کشم.....

                                                      

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin