تعطیلاتم را در زمان حال سپری کردم . هرگز نه تا این حد در زمان حال غرق شده بودم و نه به گذشته و آینده تا این حد بی اعتنا. تقریبا یک ماه را در آبادان گذراندم ، یک ماه در کنار مادرم مادرم مادرم مادرم و برادرها و پدرم. انگار بار دیگر به دوران بچگی رفتم و برگشتم. تعطیلات زیادی را به این ترتیب با آنها بوده ام اما این یکی استثنایی بود. دلیلش را می دانم ، اگر چه نمی خواهم درباره اش چیزی بنویسم. گفته شده برای استقرار یک عادت باید یک ماه را به آن اختصاص داد. حالا من نه گذشته ای دارم نه آینده ای . چطور می توانم نقش فرشته ای را بازی کنم که در شیراز دوستان خیلی کمی داشت و تنها زندگی می کرد ، سرگرمی عمده اش دنیای کوفتی و مجازی اینترنت بود و تنها کلاس داستان نویسی در شیراز را اداره می کرد و داستان جوانان را می خواند و گاهی مثلا می نوشت و مترجم خانگی یک دارالترجمه ی معروف بود و پول کمی در می آورد که شرم آور بود. آخر چطور می شود دوباره آن زندگی را از سر گرفت ؟ آیا باید نقش آن فرشته را بازی کنم ؟ واقعا باید نقش بازی کنم؟ چی باقی مانده از آن زندگی ؟ زندگی در میان بیگانگان ؟ آیا این همان منم که یک ماه پیش جوانان افسرده ای محاصره اش کرده بودند که نصف سن او را داشتند و او در نهان آرزوی معاشرت با بزرگسالان همفکر و همسالی را داشت که می دانستند تکلیفشان با زندگی مزخرفشان به هر حال چیست .
این یادداشت را وقتی می نویسم که هنوز در آبادانم و فردا عازم شیراز می شوم . از حالا ، از زمین فاصله گرفته ام و مثل فیلم های فضایی قدیمی که قهرمان داستان در هاله ای از نور وارد دنیای دیگری می شد ، در حال ناپدید شدن و رفتن به دنیایی دیگرم . الان در اتاق دوران کودکی ام ، در را به روی خودم بسته ام و صدای برادرهام را می شنوم که دارند فیلمی را تماشا می کنند و به بعضی صحنه هاش می خندند . خودم را می بینم که دیگر بین آنها نیستم . مثل شخص مرده ای با اتاق در بسته ای و یک عالمه یاد و خاطره ....
غروب که بیرون رفته بودم ، موقع بازگشت ، وقتی مادرم که تنها در خانه مانده بود، آمد و در را به رویم باز کرد ، نور از پشت سر می تابید و موهای سفیدش را دیدم که در هوای شرجی وز کرده و مثل بخاری دور سرش را گرفته بود ، به خودم گفتم معلوم نیست این موها را و این پشت خمیده ی نحیف را دوباره بازیابم. با ولع ، این صحنه را بلعیدم و در ذهنم ثبت کردم.
الان نه روی زمینم ، نه در این اتاق دوران دوازده سالگی . حالا ، هم در گذشته ام هم
آینده ، همه جا هستم ، جز اینجا ، در میان کسانی که دوستم دارند.
دیشب موبایلم زنگ زد . شماره ای روی صفحه اش افتاده بود که نمی شناختم . پسر جوانی از شیراز بود که می خواست در کلاس من شرکت کند. اما می گفت اول باید درباره ی ایده هایش برای نوشتن داستان ، با من صحبت کند. چند ایده داشت که دلش می خواست بداند کدام یک بهترند . گفتم وقت ندارم و بهتر است فردا ساعت یازده و نیم با من تماس بگیرد. باورم نمی شد که این منم که آن حرفها را به او می زنم و اصلا مگر من کی هستم که او دارد از او چنین تقاضایی می کند ؟ کسی که دیگران به خیال خودشان می شناسندش اما خودش الان نمی داند کیست و به جز پختن شیرینی برای خانواده و همصحبتی با مادرش و خیالبافی در مورد رفتن به سرزمینهای بکر و دور ظاهرا کار دیگری ازش برنمی آید. نزدیک ساعت یازده موبایلم را خاموش کردم . از خودم بد جوری بدم آمد برای سردواندن آن جوان و مانده بودم با آن همه بی ثباتی و فراموشکاری چه کنم.
از دست می دهم . از دست می دهیم . آن چنان که بودیم . آن چنان که نخواهیم بود......
پی نوشت : صبح رسیدم شیراز . بر اثر یک اتقاق یخچالم خاموش شده و همه چیز در آن گندیده . با اینکه همه جایش را تمیز کردم اما بوی گند همه جای خانه را برداشته. این را به صورت سمبلیک می گذارم به حساب زندگی گذشته که دارد پایش را دراز می کند و وارد حالا می شود.
