سلام عزیزم
مرا یادت هست؟ یادت می یاد سال هفتاد و هفت که اومدم تهران ؟ البته من و تو در اون سال باهم آشنا نشدیم .در تهران همدیگر رو دیدیم. در واقع ، سال هفتاد و نه. من سال هفتادو هفت درگیر مسائل دیگه ای بودم . کاری به انجمن های ادبی و داستان خوانی ها و این جور چیزها نداشتم. سرم تو لاک خودم بود و اینقدر غمگین بودم که داشتم از غصه دق می کردم. بعد انگار معجزه شد و از انزوا اومدم بیرون و تو رو توی یکی از این جمعهای اجق وجق ادبی دیدم. فکر کنم بالای شهر بود. جلسه ی بررسی کتاب یک نویسنده. خودش هم اومده بود. خیلی شلوغ بود و اون نویسنده ، اون روزها در اوج خودش بود. یک سالن پر از آدم آمده بودند . البته اولین بار یک جای دیگه دیدمت . و این دومین بار بود . تو رژیم گرفته بودی و حسابی لاغر کرده بودی . به خودت رسیده بودی و خوشگل شده بودی . فکر می کردم بیست و شش یا بیست و هفت سالت باشه اما سی سالت بود. هنوز چیزی چاپ نکرده بودی بهت گفتم بهتره ساده بنویسی چون اینجوری بیشتر جواب می ده . گفتی : "سادگی رو دوست ندارم. من پیچیده می نویسم." به نظرم رسید چه راحت جلوم در اومدی و حرف خودت رو زدی . با چند تا دوست بودی . من هم با شما ها همراه شدم. خیابون ولیعصر رو یادم نیست بالا رفتیم یا پایین اومدیم. بین دوستات بودی. همه بهت توجه داشتند. اون وقت من که دو کتاب چاپ کرده بودم غریب بودم و هیچ کس منو نمی شناخت. تو در شهر خودت ملکه بودی و من در شهر تو مثل یک افغانی غریب و تنها. حدود یک یا دو ساعت با هم حرف زدیم و من حس کردم که تو دوستم نداری. دو شب بعد بهم زنگ زدی و منو به خونتون برای ناهار دعوت کردی. باورم نمی شد . چون اصلا به نظرم طبیعی نمی رسید. تو ی صدات یک دوستی مصنوعی بود که حس می کردم اشتباه نمی کنم. اون موقع ها هنوز با مردم نگشته بودم و این قدر تنها بودم که نمی دونستم انگیزه مردم وقتی می خواهند به آدم نزدیک شوند به جز دوستی چه چیز دیگه ای می تونه باشه. فقط حس بویایی ام بهم می گفت که این پیشنهاد دوستی نیست. بر شیطون حرومزاده لعنت فرستادم به خاطر این همه بدبینی. به خودم گفتم تنهایی منو اینقدر از مردم گریزان کرده که فکر می کنم هر کسی با انگیزه ای خاص به آدم نزدیک می شه. یکی دو ماه بعد ناشری بام تماس گرفت و ازم کار خواست . دنبال نویسنده های خوب و تازه کار تهرانی می گشت. بهم گفته بودی که یک کار حاضر و آماده داری ، به همین دلیل تو رو بهش معرفی کردم. تو که دو ماه پیش به من اومدن به خونتون رو پیشنهاد کرده بودی مدتی بود که دیگه جواب تلفنهام رو هم نمی دادی. هر چی فکر کردم دلیلش چیه نمی دونستم. گفتم آخه یک دختر به چه دلیل با دوست دختری که تازه باش آشنا شده این طور رفتار می کنه. یه بوم دو هواست ؟ یا همان حس اولیه ی من درست بوده ؟ چند بار زنگ زدم و همه ش مادرت می گفت تو نیستی و از تو هم خبری نمی شد. یک بار که کاسه ی صبرم لبریز شده بود بهش گفتم که به تو بگه کار مربوط به توئه و چیزیه که به نفعته و بهتره بامن تماس بگیری . همون شب تماس گرفتی . قضیه رو گفتم . اصلا نشون ندادی که خوشحال شدی. بعدا رفتی و قرار داد بستی و کتابت چاپ شد و بقیه ی قضایا.
راستی قبل از چاپ کتابت یه چند باری بازهم در جلسه ی داستان خوانی همدیگه رو دیدیم. اما جلسات دنج و خوبی بودند اون جلسات. شور و احساسی که می گذاشتیم ، حرفهایی که رد و بدل می شد ، صمیمیتی که وجود داشت، کشفهای عجیب و غریبی که بهشون می رسیدیم..... فقط هفت هشت نفر بودیم. و الان اکثر اون آدمها کتاب دارند و تقریبا صاحب اسمند. یادم می یاد یکی در مورد کتاب من یعنی همین جا روی زمین صحبتی کرد . یک هو تو نگذاشتی نه برداشتی به طرف گفتی خانم توانگر خواننده نداره. حرفت حتی به نظر آدمهایی که منو نمی شناختند هم عجیب رسید. یکی از من پرسید: این خانم دوست شما ست ؟ گفتم : بله . گفت این که از صدتا دشمن هم بدتره ! آخر همون جلسه یکی پیشنهاد مصاحبه با مرا داد . یادت می یاد؟ فکر نمی کنم. اما من خوب یادم مونده. یه حالت پرخاش آمیز به خودت گرفتی و به طرف گفتی : "مثلا اگه با ایشون مصاحبه کنید چی می شه؟ خیلی مهمه؟ اصلا خود شما چقدر مهمید؟" بعدها دیگه من و تو حسابی دوست جون جونی شده بودیم. تو هر شب دو یا سه ساعت پای تلفن با من حرف می زدی. یه دفعه یادم می یاد ساعت یازده شب شروع کردیم به حرف زدن و ساعت سه گوشی رو گذاشتیم. یک ریز حرف می زدی و از اینجا و اونجا می گفتی. و سالها همین طور گذشتند و گذشتند و گذشتند تا حالا که من دارم این نامه را به تو می نویسم. مدتهاست که ندیدمت و صدات رو نشنیدم. اما ازت بی خبر هم نیستم.البته اگه خبرهای رسمی رو بشه خبر به حساب آورد. اما آدمهایی مثل من و تو انگار فقط لا بلای همین خبرها خلاصه می شیم. فقط همینیم..... شاید چون می شناسمت می تونم لابلای خبرهای مربوط به تو رو این قدر واضح بخونم. اما شاید هم چیزهای دیگه ای وجود داشته باشه . شاید زندگی تو حالا دیگه اونی نباشه که از دور می بینم. زندگی من به نظر تو از این راه دور چطور می رسه؟
