تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - صکص

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

مدتی پیش یک فیلم اسپانیایی دیدم که معنی انگلیسی اش می شد: با او صحبت کن. منظور از او ، یک زن است. داستان درباره ی  دو مرد است که زنهایی را که دوست دارند، هردو در حادثه ای به نحوی از دست داده اند یا در حال از دست دادنند . زنها در کما در بیمارستان هستند . زنی که گاو باز است و به قهرمان داستان تعلق دارد به این دلیل که مرد با او حرف نمی زند ، در بیمارستان می میرد، اما زن جوانی که به پرستار مرد تعلق دارد به این علت که مرد تمام مدت با او در دوران بی هوشی اش حرف می زند و حتی بعدا در همان حالت کما  حامله اش می کند، زنده می ماند و از بی هوشی در می آید و این در حالی است که خود مرد به دلیل دست درازی به دخترک که هم پولدار است و هم پدرش از اعتبار زیادی برخوردار است ، به زندان می افتد. او چه هر جا می رود فریاد می زند که عاشق دختر است و حاضر است به خاطر او بمیرد . دختر به هوش می آید اما کسی به عاشق تمام عیار توی زندان خبر بهبودی اش را نمی دهد و عاشق از شدت نا امیدی و دوری از یار خودش را در همانجا با قرص می کشد وفیلم هم تمام می شود. تا اینجا ، فیلم وفلسفه ی آن اشکالی ندارد و می شود گفت فیلم خوبی است ( شنیدام که جایزه هم گرفته) و حرفی برای گفتن دارد. اما در آن صحنه هایی وجود دارد که به نظرم خیلی آشنا می رسد. صحنه هایی که خیلی راحت می شود حذفشان کرد. کارگردان جا به جا بدن لخت عور دخترک را روی تخت بیمارستان نشان می دهد که پرستار مرد در حال تمیز کردن و شستن آن  است. شستن وتمیز کردن دختر جوان که خیلی هم خوشگل و ملوس است برای داستان لازم است چون ارتباط تنگاتنگ مرد عاشق را با او نشان می دهد ، اما زوم کردن روی بدن او ،سینه های هوس انگیز و عریان او ، مدام و مدام و مدام ، به نظرم اصلا ضروری نمی رسد و یاد تبلیغ های کالا می افتم. فکر کردم لابد تمهیدی برای جلب بیننده باشد آن هم بیننده ی مذکر. به گمانم اگر همین فیلم در آمریکا یا انگلستان یا سوئد توسط یک کارگردان دیگر ساخته می شد  این صحنه ها را نداشت انگار که صکص به این معنایش باید مال جاهای خاصی از دنیا باشد و هرچه شرقی تر می شود صدای گامهای سنگینش بلند تر به گوش می رسد. جوری که من نوعی در شهر و دیار فوق العاده آفتابی خودم اگر سرم را بلند کنم و به مردی که روبرویم نشسته نگاهی بیندازم ، چیزی به جز میل و و خواهش و تمنا ، چیزی به جز شهوت کور نبینم و او هم متقابلا همین احساس را موقع دیدن من داشته باشد.

یادم می آید سه سال پیش که کتاب گرنیکا را چاپ کردم، کسی از جایی دور بام تماس گرفت . یک مرد جوان که آن موقع فکر کردم همسن خودم است در حالی که ده سال کوچکتر بود ! مجموعه ای از داستانهای کوتاهش را بهم داد برای خواندن  که همه به دلیل توصیفها و موضوعاتی که کم وبیش بی پروا به صکص پرداخته بودانگار  یک جورهایی مهر خورده بودند. یک از داستانها با لحن مردانه ی جذابی نوشته شده بود وبه قدری خوب بود که گویی یک نویسنده کهنه کار طراز اول نوشته باشدش. در این ضمن چند سی دی به من قرض داد که همه ، بدون استثنا ء پر از صحنه های خلوت و با هم بودن زن و مرد بود. اگر چه ، اغلب فیلمهای خیلی خوبی بودند. مثلا یکیش با چشمان کاملا بسته ی کوبریک بود که خیلی دوست داشتم. اما فیلم بار هستی به نظرم با آن حضور لوس ژولیت بینوش وصحنه های بیخود صکصی چنگی به دل نمی زد. خلاصه فیلم ها از این دست بودند : هم جدی هم صکصی . ظاهرا چیزی کم نبود .....ولی عجیب ، به نظر من همه ی آنها انگار با سلیقه ی مردی شرقی آن هم از نوع ایرانی و زن ندیده اش انتخاب شده بودند. هفته ای تقریبا چند فیلم از این نوع داشتم و چنان بمباران شده بودم که نمی دانستم چه کنم. مستقیما به او گفتم که از فیلمهایی که الکی از این صحنه ها دارند خوشم نمی آید. در این جور مواقع زود بی حوصله می شوم و طرف را عصبانی می کنم. جوری که نه گذاشت نه برداشت و هم به صورت شفاهی هم کتبی بهم گفت که داستان گرنیکا به دلیل نداشتن صحنه های صکصی شدیدا لطمه خورده و فاقد ارزش است. اگر چه زمانی هر چه در چنته داشتم همین بود و برای نوشتن این کتاب تما م سعی ام را کرده بودم ، اما این را هم می دانم که گرنیکا داستان بی عیبی نیست . مثل بسیاری از داستانهای بلند ایرانی عیب هایی دارد، شاید باید بیشتر به درون کاوی شخصیت ها بخصوص ، شخصیت مرد داستان می پرداختم اما از این هم مطمئنم که با افزودن چند صحنه ی بی پرده هیچ چیز به کتاب افزوده نمیشد.

کتاب با آخرین نفسهای لوییس بونوئل را وقتی بیست و دو سالم بود خواندم. آنقدر خوشم آمد که به همه توصیه اش را می کردم . کتاب خاطرات یک نابغه ی جذاب اسپانیایی است ، خاطرات خود کارگردان . یادم می آید آخر کتاب، بونوئل با لحن نه چندان غم انگیزی این جمله را گفته بود : " حالا که به سن هشتاد سالگی رسیده ام از دست هیولایی خلاص شده ام که صکص نام داشت" ( نقل به مفهوم)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin