ُ شنید کسی فحش داد. فحش بدی بود. خیلی آب نکشیده. فحشها معمولا اب نکشیده اند. اما آدم مثلا
وقتی در تنهایی به آنها فکر می کند خیال می کند چیزی نیست به جز یک مشت کلمات تو خالی
بدریخت و کج و معوج . اما وقتی از زبان دیگران با صدای بلند می شنوشان جور دیگری می شوند: خیلی بد می شوند ُ خیلی بد...
سرک کشید . دید دو جوان ُ یک هو ُ یک سپور شهرداری را محکم هل دادند . سپور با آن لباس نارنجی
اش که از دور جیغ می زد سعی کرد برای اینکه زمین نخورد یک دستش را به گاری اش بند کند ُ اما
ضربه ظاهرا شدید تر از این حرفها بود. مرد نارنجی پوش ریز نقش خیلی سریع زمین خورد . و سرش
زودتر از بقیه ی جاهای دیگرش با زمین تماس پیدا کرد. و از آن فاصله بامب صدا کرد. مثل هندوانه ای
که محکم زمین کوبیده باشندش .هر دو جوان ایستادند و برای لحظه ای افتادن مرد را تماشا کردند. بعد
پا به فرار گذاشتند.خیابان خلوت بود و به جز یکی دو نفر کسی شاهد جریان نبود . سوز سردی می آمد .
اما هیچ کدام از اینها مانع نشد که او نزدیک نرود و سپور نارنجی پوش را که دراز به دراز روی زمین افتاده
بود و جم نمی خوردنگاه نکند. اما جرئت نکرد خم شود و به مرد دست بزند. سیگاری از جیبش درآورد و
راه افتاد. دید چند نفر به مرد نزدیک شدند یکی پرسید "چی شده آقا ؟ " یکی دیگر گفت :" مثل اینکه
مرده "
دستهایش را توی جیبش کرد ورفت آن طرف چهار راه که مثل چهار راه های خیابانهای خاکی فیلمهای
وسترن بود . بیست دقیقه قدم زد . دوباره راه رفته را برگشت. وقتی دید مرد هنوز همان جا افتاده قلبش
شروع کرد به تپیدن و انگار اولین بار بودکه میدیدش. هیچ کس جرئت دست زدن به او را نداشت. همه
می آمدند نگاهی می کردند و می رفتند. ساعت داشت دوازده می شد. باید به خانه می رفت . تمام
شب را که نمی توانست توی خیابان پرسه بزند.
این ماجرا را برادرم برام تعریف کرد. البته با آب و تاب بیشتر . نمی دانم می شود از کلمه آب و تاب در توصبف صحنه ی یک مرگ استفاده کرد یا نه .اما هر چه بود یادم را به داستان دختر کبریت فروش هانس کریستیان اندرسن انداخت.
از همه ی دوستانی که این روزها مطالبشان را نمی خوانم و به کامنتها و مطالبشان جوان نمی دهم عذر می خواهم. من در مسافرت هستم و از کامپیوترم تا پایان تعطیلات عید دورم.
