نویسندگانی که دوست دارم (1)
الان که به عقب نگاه می کنم صاحبان افکار زیادی رو در پشت سرم می بینم. صاحبان افکاری که اسمشون نویسنده است. یکی دو تا نیستند که... زمزمه هاست که از پشت سر شنیده می شه. اگه بخوام وارد جزئیات بشم حرفهای بسیاری برای گفتن هست که در حوصله ی یک مطلب اینترنتی نمی گنجه . می شه در این مورد مقاله ی بلند بالایی نوشت که شاید بعدا مطلب حاضر تبدیل به چنین چیزی هم بشه. اما حالا فقط مجبورم به چند نفر بسنده کنم . اول نویسندگان کشور عزیزم ایران : می دونم بی انصافیه که فقط از یک نفر اسم ببرم اما چه می شه کرد؟ شاید اگه ده یا پانزده سال پیش ازم می پرسیدند از نویسندگان مورد علاقه ی ایرانی ت اسم ببر ، شاید حداقل از ده نویسنده ی ایرانی اسم می بردم اما .... چه جوری بگم؟ شاید همیشه باید یکی رو انتخاب کرد . همیشه یک نفر برای آدم می مونه. اگه بخوام اسم ببرم خیلی ها رو می تونم توی لیست بگذارم چون می دونم میدون ادبیات ایران بدون اونا خالیه و اونا هستند که پرچم دار این وادی می شن. و نه انتخاب خصوصی من. این مطلب یک نظر خصوصی و سلیقه ای است و نه تئوریک. اگه از شمیم بهار می گم شاید برای اینه که آخرین کسی بود که کشف کردم . سه یا چهار سال پیش برای اولین بار با یکی از آثارش آشنا شدم . نمی دونم اون الان کجاست ، چه می کنه و در چه حاله . فقط اینو می دونم در دهه ی چهل ، وقتی که من تازه به دنیا اومده بودم جوان بود و می نوشت. فقط چند کار کوتاه داره و بعدش سکوت و گوشه گیری. نمی دونم با اون همه استعداد ظریف و عمیق و نفس گیرش چرا این کارو کرد. مثل اینه که دست به خودکشی زده باشه ، خود کشی هنری. فقط دو کار ازش خوندم : ابر بارانش گرفته ست و طرح . همین دو کار کافی بود که حسم با حس او گره بخوره و خودم رو چنان بهش نزدیک ببینم که نگاه او رو تا حدی نگاه خودم ببینم. راستش نمی دونم چطور منظورم رو ادا کنم. چون مطمئنم حق مطلب رو نمی شه گفت. نوشته هاش چنان پر احساسه که زبان خودم رو در بیان توصیف اونها الکن می دونم . شمیم بهار در زمانی زندگی می کرد که بیان خود به مراتب راحت تر از حالا بود. آدم ها به علت شیوه ی زندگی شون جالب تر از حالا بودند و این قدر به طور احمقانه ای شبیه هم نبودند . وقتی فکر می کنم که ما ایرانی های سال 1386 چقدر شبیه هم شده ایم ، ارزشها مون یکی ، نحوه ی زندگی مون یکی ، سرگرمی هامون یکی ، غصه ها مون یکی ....
اون چیزی که بیشتر در کارهای شمیم بهار دوست دارم نگاه اون به آدمهاست . توصیف احساسات پیچیده و پرداخت روابط انسانی. اولین بار که ابر بارانش گرفته ست رو خوندم داستان به نظرم چنان جدید رسید که باورم نمی شد در سال ۱۳۴۴ نوشته شده باشه.
اما این برام خیلی جالب تره که ببینم یک نویسنده ی ایرانی اینقدر منو به خودش مشغول کنه. و وقتی یک چیز خوب از یک نویسنده ی ایرانی چه در داخل چه در خارج می خونم دچار غرور می شم و به خودم می گم راهی در حال باز شدنه.....بدون شک نویسنده های خوب دیگری وجود دارند که با خوندن نوشته هاشون می دونم که اونا عمیقا نویسنده بوده اند مثل صادق هدایت مثل .... مثل خیلی های دیگه که نمی خوام اینجا اسم ببرم.چون خیلی ها هم اونا رو دوست دارند و طرفداراشون کم نیست.


کانادا جای تو نیست