خانه


خانه جاييست كه سگم آنجاست


http://juliawooster.com/wp-content/uploads/2012/02/bft-slide-lady-and-dog.jpg

          پي نوشت: بعضي دوستان پيام خصوصي مي فرستند كه اين عكس خودم است ! بابا مگه آدم عكس خودش را با اين وضعيت در وبلاگ مي گذاره ؟ بخصوص وقتي هم كه بخواد توي اين مملكت زندگي كنه و زن هم باشه ؟ اين عكس يه زن اروپاييه با سگ كوچولوش همين !                      

طفلكي فرهنگسراها ،‌ طفلكي دخترها..


چند روز پيش با يكي از دوستان داشتيم در مورد موسيقي حرف مي زديم. گفت مي خواهد يك گيتار بخرد. گفتم چرا پيانو يا ويلن نه. اگر چه گيتار هم خيلي خوب است. گفت از ويلن خوشش نمي آيد اما پيانو خيلي سخت است چون در آن واحد مغز بايد هواي چندين جا را داشته باشد. كنجكاو شدم. بهش گفتم اگر من بخواهم بروم سراغ موسيقي پيانو را ترجيح مي دهم. فكر كرديم پيانو بايد گران باشد. بعدش  يادم آمد آن موقع ها كه خودم به عنوان هنرجوي  داستان نويسي به فرهنگسرا مي رفتم و اين مال اوايل دهه ي شصت بود ‌در آنجا انواع و اقسام كلاسهاي موسيقي بود. هر وقت از پله هاي آنجا بالا مي رفتم صداي ويلن يا پيانو ي يك هنرجوي ناشي بلند بود.يادم مي آيد چند بار خودم وارد يكي از كلاسهاي خالي شدم ، پيانوي بيكار گوشه اي گذاشته شده بود. الكي ،‌انگشتان را روي كليدها مي كشيدم. صدايش كه در مي آمد ، مي زدم به چاك....

تا همين چند ماه پيش در يك فرهنگسراي معروف به عنوان مربي كار مي كردم. چيزي به غير از داستان نويسي. به همه جايش سرك كشيده بودم. ديگر شبيه خانه ام شده بود. حقوقم به قدري ناچيز بود كه  رويم نمي شد به كسي بگويم چقدر مي گيرم. وقتي دوستان يا فاميل مي پرسيدند چند در مي آورم ،‌ در حالي كه مي ناليدم و غر مي زدم ،‌ به دروغ دو برابرش را اعلام مي كردم. ليست رشته هايي را كه در آنجا ارائه مي دهند از حفظ بودم. گلدوزي،‌خياطي ،‌آشپزي،‌جعبه سازي،‌زبان انگليسي در حد مدرسه و.... حالا، از موسيقي به هيچ وجه خبري نيست. نه پيانويي وجود دارد نه ويلوني  نه گيتاري. نه كلاس  خطي نه كلاس داستان نويسي براي بزرگسالان در حدي كه من در آن زمان مي رفتم. وقتي از مسئول فرهنگسرا مي پرسيدم اين همه مربي با اين حقوق كم به چه دلخوشي مي آيند مي گفت" مي خواهند سرگرم شوند"

. مسلمن با اين وضع چيزهايي هم كه در اينجا آموزش داده مي شود در حد حرفه اي نيست. يعني شاگردان و مربيان ، همه براي سرگرمي به اينجا مي آيند ! از طرفي كاملن هم زنانه شده اند. قديم در آنجا هم پسرها را مي ديديم هم دخترها را. اما امروز همه جا حمام زنانه است. هر چيزي هم كه انگار مربوط به زنهاست اصلن جدي نيست. نمي دانم اين زنها چرا اين قدر احتياج به سرگرم شدن آن هم با چيزهايي پيش پا افتاده اي مثل كلاس خياطي و گلدوزي و زبان دارند ؟ جالب اينجاست كه يكي از دوستانم كه به چند پارتي شبانه ي دخترها و پسرهاي بالاي شهر تهران رفته بود گزارش داد كه در اين پارتي ها بيشتر دخترها شركت مي كنند. يعني از هر بيست نفر چهار يا پنج نفر پسرند و بقيه دختر!‌ طفلكي دخترها.... طفلكي فرهنگسراها.... طفلكي اين جامعه ي بيمار و فقير....

                  

حاصل عمر


دارم كتاب حاصل عمر نوشته ي سامرست موام را مي خوانم. اين كتاب را صد سال پيش در زمان نوجواني هم از كتابخانه ي حافظيه قرض گرفته و خوانده بودم . پريشب توي يك كتابفروشي چاپ تازه اش به  ترجمه ي  عبدالله آزاديان ، انتشارات ثالث را ديدم . خيلي ذوق كردم . خريدمش: نويسنده به قلم خودش. اين جور نوشته ها را دوست دارم. بخصوص سامرست موام را كه نويسنده اي نكته بين، عميق و كم و بيش تلخ است. البته موام مقاله نويس و خاطره نويس و  داستان كوتاه نويس را به موام رمان نويس ترجيح مي دهم. در اينجا بخش كوتاهي از كتاب حاصل عمر را مي گذارم كه در انتقاد از پيچيده نويسي است:‌

                " ....علت ديگر ابهام آن است كه نويسنده خود از منظورش اطمينان ندارد. از آنچه مي خواهد بگويد احساس مبهمي دارد لكن به سبب فقدان قدرت روحي و يا به علت تنبلي ،‌آن را در مغز خويش تنظيم نكرده،‌و طبيعي است كه وي نمي تواند براي يك فكر درهم، بيان رسايي پيدا كند. و اين بيشتر ناشي از اين حقيقت است كه بسياري از نويسندگان در حين نوشتن فكر مي كنند نه قبل از آن. در حقيقت،‌قلم است كه دارد فكر مي كند و زبانش اين است كه نوعي پيچيدگي در كلمات نوشته شده  به وجود آورد و اين خطري است كه نويسنده همواره بايد خود را از آسيب آن ايمن نگهدارد. انديشه با طبيعت قابل رؤيتي كه به خود مي گيرد، شكل مادي پيدا مي كند و سد راه روشنگري خود مي شود. بعضي از نويسندگان كه روشن فكر نمي كنند ميل دارند تصور كنند كه معني افكارشان بزرگتر از ان است كه در نظر اول پديدار شود. اعتقاد به اين نكته كه آن ها عميق تر از آنند كه بتوانند انديشه هايشان را با چنان وضوحي بيان كنند كه در خور فهم همگان باشد، برايشان دلخور كننده است و بسيار طبيعي است كه هرگز به خاطر اينان خطور نمي كند كه نقص از مغز خود آنهاست كه قدرت تفكر روشن و قاطع ندارند. در اين موقع باز هم پاي جادوي كلمات نوشته شده به ميان كشيده مي شود. هنگامي كه انسان معني يك عبارت را درست نمي فهمد بسيار آسان مي تواند خويش را بدان متقاعد سازد كه اين عبارت بيش از آنچه به نظر مي آيد پر معني است و از اين جا به بعد ديگر فقط راه كوتاهي باقي مانده تا بدين عادت بد گرفتار شويم كه افكار و تاثرات را بايد با همه ابهام و پيچيدگي اوليه آنها مطرح ساخت و هميشه احمق هايي نيز پيدا مي شوند كه در آنها معاني پوشيده اي كشف كنند......

چنانچه معني آن ضعيف باشد زما آن را به پرگويي بي معنايي تبديل مي كند كه هيچ كس به فكر خواندن آن نمي افتد،‌ و اين سرنوشتي است كه نصيب آثار فضل فروشانه مي شود....ليكن گاهي نيز زمان روشنايي بسيار سردتري  بر آنچه به نظر عميق مي آمده  مي اندازد و بدين طريق پرده از اين حقيقت برمي گيرد كه اين پيچيده گويي ها جامه ي مبدلي است كه بر  عقايدي بسيار مبتذل پوشانده است. كمتر شعري از اشعار مالارمه اكنون مبهم مانده است،‌و انسان خود به خود در مي يابد كه افكار وي به طور بي سابقه اي خالي از اصالت و تازگي است. بعضي از عبارات وي زيباست ولي مواد اوليه شعرش ابتذال هاي شاعرانه زمان وي است. "

                       http://www.utexas.edu/opa/blogs/culturalcompass/files/8/Somerset-Maugham-p-8.jpg