نانوایی
داشت قصه ی یک فیلم را تعریف می کرد. خمیر را گلوله می کرد و می داد دست همکارش. نانوایی
خیلی خلوت بود مشتری فقط من بودم و مردی که آن طرف تر نان هایش را خنک می کرد. جوانک تند
تندحرف می زد . هم حرف می زد هم کارش را انجام می داد. لاغر و ریزه و سیاه سوخته بود . یک پیژامه
آبی و یک زیر پیراهنی سفید چرک مرده پوشید بود. می گفت مرد توی فیلم دخل همه را آورد . خیلی
قشنگ دخل مردم را در می آورد . بعد گفت که مرد رفت و یک زن را لخت کرد. یعنی لباسهاش را در
آورد.... به اینجا که رسید فروشنده که روبروی من ایستاده بود به من اشاره ای کرد و رو به جوان گفت که
ساکت باشد. جوانک ساکت نشد اما صدایش را پایین تر آورد. جوری که من به سختی می شنیدم.
همکارانش همه داشتند می خندیدند. توی نانوایی یک پنکه روشن بود که هوای گرم را کمی جا به جا
می کرد . یک آگهی در مورد قیمت هر کیلو نان و هر عدد نان و روزهای تعطیلی نانوا به دیوار زده بودند. از
دم پیشخوان تا جایی که جوانک کنارتنور ایستاده بود و سخنرانی می کرد فقط سه قدم فاصله بود. آن
پشت نمی دانم چه بود اما فکر می کنم کیسه های آرد و بقیه ی چیزها را آنجا گذاشته بودند اما یک
جورهایی حس می کردم که بقیه ش تنور است . انگار جوانک و دوستانش بازیگرانی در این سو بودند و
تنور داغی که نان تویش می گذاشتند تمام مغازه را گرفته بود . اصلا انگار تمام مغازه تنور بود و من ، در
این سو فقط یک تماشا چی . از خودم پرسیدم مرد توی فیلم که همه را ناکئوت کرد و در پایان پاداشش
زنی لخت بود خوشبختر بود یا نانواهای روبروی من در آن نانوایی کوچک و دلگیر ؟ با این حال ، قیافه
های خندان آنها چیز دیگری می گفت. به نظرم مرد توی فیلم واقعی نبود . اگر چه آنها فکر می کردند در
مورد یک آدم واقعی حرف می زنند. فروشنده ساکت و معقول نگاهم کرد و ازم خواست تا نانها را بشمرم.
زیرپیراهنی نپوشیده بود و لباسهایش تکمیل بود . کمی خجالت کشیدم . شاید چون فکر می کردم که او
نه بازیگر است نه تماشاچی.


کانادا جای تو نیست