بالاخره از سفر دوازده روزه ام به بانه و بعدش هم آبادان برگشتم. سفری که در آن

خیلی ها را دیدم: بهترین ها و متوسط ترین ها را.  دستی انگار ، همه را دور هم

 جمع کرده بود. دیدن کسانی که نویسنده بودند، اما هیچ شباهتی به هم نداشتند

 جز در نوشتن ، لذت بخش بود. هریک به رنگی و تیپی و طرز فکری در فضایی، کم و

بیش صمیمی و راحت و آزاد. قبلا سه دور داور مسابقه ی داستان نویسی بودم

  : دوبار در شیراز و یک بار در آذربایجان که برای هیچ یک به هیچ کجا نرفته بودم.

دوتای اولی در شیراز و سومی از راه دور. اولین بار بود که به عنوان

داور به جایی دیگر می رفتم . سه روز تمام فقط داستان خوانی به زبان کردی و

فارسی و بحث درباره ی داستان ها. جوری که عاشق ترین آدم ها را هم کلافه می

کرد. داستان و داستان و داستان. گاهی که خسته می شدیم با دوستانم ، شهربانو

بهجت و لیلا برزگر ، همسر احمد اکبرپور، جیم می شدیم و سر از پاساژها در می

آوردیم. هر سه مان کمی پول توی جیب گذاشته بودیم، شاید چیزی بخریم. لیلا یک

 عالمه خرید کرد . همه اش وسایل برقی و غیر برقی آشپزخانه، شهربانو دخل هر

چی عطر اینجا و آنجا بود را در آورد.و من هم تقریبا هیچ چی: چشم بازار را در آوردم.

 فقط یک شامپو ومسواک با مارک قلابی و یک ساک به درد نخور که به محض خارج

 شدن از بانه زوارش در رفت و پاره شد !

بانه آب و هوای عالی دارد با منظره ای زیبا. دورتادور شهر کوه است. کوه های تک

افتاده و ناز. اما شهر، نهایتا دارد شبیه بقیه ی شهرهای تجاری می شود. هیچ چیز

 سنتی نتوانستیم در آن پیدا کنیم. من دنبال یک شیرینی سنتی خوب و خوشمزه

بودم که با خودم سوغات ببرم برای پدر و مادرم در آبادان که پیدا نکردم . برعکس،

جعبه ی قطابی را هم که در شیراز درست کرده بودم توی همان آپارتمان محل اقامتم

 جا گذاشتم که خیلی دلم سوخت چون عین قطاب یزد درست کرده بودم با یک خروار

 هل و بادام...

قبل از رفتن به بانه اتوبوسمان که صبح زود به سنندج رسید ، اولین مردان کرد با

شلوار کردی را دیدیم. مردانی که آن قدر از این پوشش مطمئنند که حتی آن را در

 ادراه ها و جاهای رسمی هم می پوشند. راستی یک چیز جالب درباره ی کردها:

آنها خوش تیپ تر از شیرازی ها هستند. هم قدر بلندترند هم سفیدتر. و این در مورد

 مردها و زن ها و بچه ها صادق است. شیرازی ها ، اغلب، سیاه سوخته و ریزه اند.

 خود من که برج ایفلم اما زادگاه من آبادان است.

سردی هوای بانه که آشکارا با شیراز تفاوت داشت ، همان شب اول ، هر سه مان را

غافلگیر کرد. بعد از استقرار قرار شد یک جلسه ی معارفه با سایر داورها و منتقدان

جشنواره داشته باشم که شامل عطا نهایی و فتح الله بی نیاز( که نیامده بود) و

محمد رضا گودرزی و عباس عبدی و رضا نجفی می شد. قبل از آن هم با فواد جهانی

 ، مدیر اجرایی جشنواره که جوان 28 ساله ی سخت کوش و جدی ای است آشنا

شدم. زیبا و برازنده وبا لباس کردی تیره و شیک و در کنار یک همسر خوشرو . البته

به نظرم عجیب بود که اکثر اسم ها در بانه جهانی است . اسم شهردارشان هم

 جهانی است. ظاهرا یکی دو اسم دیگر هم که دست اندر کار جشنوار ه بودند

جهانی است ! عطا نهایی را هم در شب بعد و در گیرو دار داوری در خانه اش به

 همراه خانمش دیدم . مردی خونگرم و بسیار دوستداشتنی که متاسفانه

داستانهایش را نخوانده ام چون به زبان کردی است. عباس عبدی هم کنار فواد

جهانی نشسته بود، در خانه ای که قرار بود، دو روزی به اتفاق محمد رضا گودرزی و

رضا نجفی اقامت کنند. بهش گفتم که نوشته هایش را دنبال می کنم و به کارهایش

علاقه دارم. نمی دانستم همشهری هستیم که حسابی سورپرایز شدم. شب بعد ،

توی سالن و در جریان داستان خوانی ، نیم ساعتی درباره ی ادبیات حرف زدیم و

بیشتر باش آشنا شدم : مردی باهوش و ظریف که مسحورم کرد.

محمد رضا گودرزی را از تهران می شناختم و این ، در واقع،  تجدید دیداری بود. جای

 زنش خالی بود که گاهی هم را در تهران می دیدیم. راستش با دیدن تهرانی ها،

فیلم یاد هندوستان کرد و خاطره های خوش چهارسالی که آنجا بودم ، دوباره زنده

شد.

مریم دلباری ، مدیر هنری برنامه ، از آبادان آمده بود و زحمت زیادی برای برنامه

کشیده بود . او را چند سال پیش در آبادان دیده بودم :  مقتدر، زبر زرنگ ، پرکار و

حساس.

اما داستان هایی که تقریبا با چنگ و دندان سعی کردم رتبه ی اول و دوم و سومی

 شان را حفظ کنند، هر سه به سه نویسنده ی مذکر تعلق داشتند که خودم هم اصلا

متوجه نبودم و انتظارش را هم نداشتم و این را عطا نهایی به من یادآوری کرد و گفت

 هر سه داستان انتخابی از آن مردها هستند پس زنها چی ؟ اختلاف زیاد بود و اگر

 یکی از داستان های متعلق به زن ها را مثلا سوم می کردیم حق مردی که باید سوم

 می شد زیر پا می رفت . بخصوص که هر سه داستان فوق العاده بودند . نمی شد و

مجبور  شدیم از دو تا از زنها تقدیر کنیم.  دو نویسنده ی رتبه ی اول و دوم را هم که

 اولی از خرم آباد و دومی از کرج بود ، دیدم.

اما قسمت بد جشنواره ( البته فقط برای من) موقعی بود که باید زود فلنگ را می

بستم و به سنندج می رفتم تا به اهواز برسم و بعدش هم آبادان و اگر عجله نمی

 کردم مجبور بودم یک روز دیگر  ، بدون دوستانم که همان عصر راهی اصفهان می

شدند، تنها دور خودم ، توی شهر بپلکم و چون همه درگیر برنامه بودند و من باید

 بیانیه را ، در لحظه ی آخر می خواندم که انگار آن لحظه هم هر چه می گذشت ،

نمی رسید، آن قدر غر زدم و بی تابی کردم که اوقات میزبانانم را بدون شک تلخ کردم.

 اگر چه ، به موقع به مقصد رسیدم اما خاطره ی لحظه ی آخر ، حالا، بدجوری ، مثل

 درد مزمن دندان اذیتم می کند.