آخرین نظری که دریافت کردم مال کسی بودکه مرگ وبلاگم را تبریک می گفت. مرگ

چیزی سنگی ، مطلق و غیر قابل تغییر است و راحت نمی شود به کارش برد. به هر

حال ، بعد از گذشت این یک سال می دانستم که دیگر به عنوان یک وبلاگ نویس ،

بخصوص از نوع خاطره نویسش به اینجا باز نخواهم گشت. از این به بعد ، قصد دارم هر

 مطلبی را که این طرف و آن طرف از من منتشر می شود ( به استثناء داستان) در

اینجا بگذارم ، البته بعد از بیات شدن در آن سایت یا روزنامه ی محترم.

اینترنت منهای داستان

پدیده وقتی پدیده است که یا تازه با آن آشنا شده باشیم ، یا تازه وارد زندگی مان شده باشد، یا با اینکه مدت هاست که با آن زندگی می کنیم اما هنوز حیرانش باشیم. پدیده ی اینترنت  نه چیز چندان غریبیست ، نه چندان حوصله سر بر نه چندان لذت بخش و نه اینکه بالکل می توان نادیده اش گرفت ، فقط یک جورهایی ، انگار با تنهایی های ما گره خورده. هر وقت دستمان از همه جا کوتاه است فکر می کنیم هیچ گوش شنوایی دور و برمان نیست ، هر وقت از نزدیک کردن فاصله ها به علت هزینه های سنگین سفر و بی پولی خود می ترسیم ، دست به دامانش می شویم. خلاصه یک جورهایی بوی ضعف و ناتوانی و بدبختی و بیچارگی می دهد، انگار در هاله ای از نحوست فرو رفته. چنان بی نظم است که سر را به دوران می اندازد . شبیه کولاژهاییست که در ابتدای قرن بیستم هنرمندان اروپایی خلق می کردند و همه چیز در آن پیدا می شد، هر چه که مربوط به آدمها بود: از آلت تناسلی گرفته تا نوشته های کتاب های مقدس....  گاهی به نظر فکر بکری می رسد و یک راه فرار ، اگر چه ته دلت می دانی که نباید زیاد جدی اش بگیری.

مدت هاست که مخاطب اینترنت هستم. قبل از آن ، مثل دوران قبل از اختراع تلفن و چراغ برق ، به نظرم عجیب می رسد. زمانی که در بیست سالگی برای شنیدن خبرها به رادیو بی بی سی مراجعه می کردم و برای خواندن داستان ها و اطلاع از اخبار ادبی و مصاحبه ها به مجله های ادبی جورواجوری که همیشه روی دکه ها می شد پیدا کرد. آن روزها ، می توانستی مجله را روی میز شامت بگذاری و در حالی که لقمه ای می خوری به مجله هم نگاهی بیندازی . آن را به رختخواب ببری و تا وقتی چشمانت سنگین می شود ، روی سینه ات نگه داری و به آن زل بزنی.

حالا ، اینترنت در ساعت های صبح ، ظهر ، غروب و شب ها موقع خواب مهمان توست. روی یک صندلی نه چندان راحت که تو را به یاد صندلی محل کارت می اندازد می نشینی و دستگاهی را روشن می کنی که نور را توی صورتت پخش می کند. احیانا اگر شب باشد ونخواهی کسی را بیدار کنی و هوس شنیدن موسقی ای چیزی کرده باشی ، مجبوری یک گوشی هم روی گوشت بگذاری . یک جفت گوشی آویزان از گوشها ، یک تلوزیون خیره به چشمان ، یک دست چسبیده به ابزاری به نام موش و دست دیگر روی صفحه کلید. تمام اجزاء بدن درگیرند. هیچ جا از خودت متصل به خودت نیست. مثل پیش ترها که کتاب و مجله را روی سینه می گذاشتی و یک دست را زیر سر و بقیه ی بدن روی رختخواب یا فرو رفته در یک مبل و می توانستی ضمن خواندن با موهایت بازی کنی یا ناخن هایت را بجوی یا با بینی ات ور بروی نیست. نه دیگر نیست . نتیجه چه می شود ؟ اینکه برای خواندن وقت چندانی نداری. باید سریع بخوانی . اگر مطلبی طولانی باشد، نه وقتش را داری نه حوصله اش را. چون می دانی اگر در یک دفعه مطلب مورد نظر را نتوانی بخوانی ، دفعه ی بعد نمی دانی کی پای کامپیوتر می روی که دوباره آن را از سر بگیری. هر چه هست باید کوتاه باشد ، هر چه کوتاه تر بهتر . از طرفی با بقیه ی زندگی ات هم بهتر جور در می آید . مگر وقت برای چه هست که برای خواندن باشد؟ گذشت دوران کتاب ها و مجله ها.  روزی نیم ساعت پای کامپیوتر می روی و به اینجا و آنجا سرک می کشی و تازه از همه ی دنیا هم با خبر می شوی. اینکه بدانی کی مرده است کی زنده، کی برنده شده کی بازنده ، کی زندان رفته و کی نرفته. تا اینجای کار بد نیست ، مگر نه؟ بهترین ، سریع ترین و مطمئن ترین راه خبر رسانی ؟ چراکه نه ؟ اما کم کم که حوصله ات از خبرها سر می رود یک سری هم به خاطره نویس ها می زنی . چه دلتنگی هایی ! چه غم هایی ! چه عشق هایی ! آه جوانان وطنم چه سرگشته و با استعداد وغمگینند ! بعد شعرهای زیبا از راه می رسند. باورت نمی شود این همه شعر ناب را ، این همه احساس را در یک جا ! کم کم می بینی داری وارد حوزه ی داستان می شوی . داستان هایی را جابه جا اینجا و آنجا می خوانی . همه کوتاه . کوتاه و ویرایش نشده. ویرایش که اصلا لازم نیست.آدم خودش باید خودش را جدی بگیرد. خب ، این هم از این دیگر چه ؟

 

وقتی می شنوم نویسندگان همسن و سال خودم ، در اوج خلاقیت ، در اروپا تیراژ کتابهایشان به میلیون می رسد و میلیون ها خریدار دارد و به چندین زبان ترجمه می شود و وقتی یکی از آن کتاب ها را باز کرده و شروع به خواندن می کنم و متوجه می شوم داستان ها آن قدرها هم فوق العاده نیستند و چیزهایی هستندکه به راحتی ، خودم و هموطنان همکار می توانیم بنویسیم ، چیزهایی که از سر بی خیالی نوشته شده و گاهی حتی عنصر رنج به اجبار و برای جذاب تر شدن کار به آن تزریق شده ، دلم می سوزد. وقتی می بینم آنها چطور همه چیز را تفکیک کرده اند و به اینترنتشان نظم داده اند و اینترنت ما این قدر آشفته و در هم برهم است ، می مانم که چه باید کرد؟ چه کاری از دست بر می آید جز پناه آوردن به همین نوشته ها و استمداد از تمام کسانی که داستان می نویسند یا در مورد آن صاحب نظر هستند چه پیر چه جوان ، چه تازه کار چه کهنه کار  ،اینترنت را به  اخبار و مطالب کوتاه "واقعی" واگذارید .اخبار سیاسی یا فرهنگی فرقی نمی کند ، ادبی یا هر اخبار دیگر . خبر یا نظر هر دو کوتاهند و مربوط به جایی مثل اینجا. اما داستان .... داستان به وقت بیشتری احتیاج دارد که آن را چنین ساده در نور رها کنید. داستان ها را به دست کاغذ بسپرید. آنها روی کاغذ احساس امینیت بیشتری می کنند. کاش هیچ سایتی هیچ داستانی چاپ نمی کرد. کاش هیچ سایتی مسابقه ی داستان نویسی برگزار نمی کرد. نگویید پس جوانان صدایشان را از چه طریق به گوش دیگران برسانند. سیاسی ها چه کنند . دردمندان و  فقیران به چه امیدی بنویسند وقتی امکان چاپ نیست. جوانان همیشه عجولند . سیاسی ها که حرفهایشان سیاسی است و هر چه بگویند می رود توی رده ی خبر ،

  بقیه هم اگر صدایشان رسا باشد ، بالاخره می توانند گوش های شنوایی پیدا کنند.چرا اخبار مربوط به آن داستان ها را در اینترنت نخوانیم ؟ نویسنده هایی را می شناسم که گروهی به دلیل سخت گیری ها و سانسور شدید ارشاد ، گروهی به علت مسافرت به خارج و گروهی هم به خاطر تنبلی به اینترنت رو آورده و وبلاگ نویس شده اند . مدت هاست که چیز دیگری از آنها نمی خوانیم و نمی بینیم جز در اینترنت . استفاده از اینترنت برای کارهای هنری چون دست ما از همه جا کوتاه است ، چون کار دیگری از ما بر نمی آید چون ساده ترین کار همین است و نه به دلیل قابلیت های مناسب خودش ، و بدون در نظر گرفتن قابلیت های هنری اثر، مثل این است که حالا که گرسنه هستیم و معده مان از شدت خالی بودن درد گرفته و به یک غذای مفصل و گرم احتیاج داریم ، اما به دلیل اینکه فقط  بادام زمینی و نوشابه دم دست داریم به آنها اکتفا کنیم !

اینترنت برای ادبیات می تواند یک روزنامه یا مجله باشد. در روزنامه کسی داستان چاپ نمی کند اما در مجله گاهی چرا. شعر چرا. در مواردی استثنایی و به ندرت ، شاید اشکالی نداشته باشد. مثلا برای ارائه ی نمونه ی کار  یا چیزی شبیه این.   

در پیاده روی می توانیم ساک دستی مان را ، به همراه یک عینک آفتابی با خود داشته باشیم ، یک جفت صندل هم بپوشیم و در حالی که سلانه سلانه قدم بر می داریم اطراف را هم ببینیم . اما موقع دویدن باید یک جفت پوتین به پا کنیم ، اگر شلوار گرم و بادگیر یا عرق گیر بپوشیم بهتر می توانیم بدویم. به اطراف توجه نداریم و فقط حواسمان به رسیدن به مقصد است. نفس نفس زنان در حالی که بوی عرق گرفته ایم به مقصد می رسیم.

منتشر شده در سایت والس