خداحافظی

 

نمی دونم تا کی اما برای یه مدت می خوام این وبلاگ رو تعطیل کنم . احتیاج به کمی تمرکز دارم. 

برمی گردم. کمی که به کارام سروسامون بدم برمی گردم.  

 

ارثیه ی مادربزرگ

 

مادر بزرگم سال 62 مرد. الان که فکر می کنم به نظرم عجیب می رسه که از مرگ او این همه سال می گذره و من زنی هستم که مادر بزرگش بیست و چهار سال پیش مرده. انگار که خیلی عادیه . البته اگه بخواهیم باریک بشیم خیلی چیزا می تونه عادی نباشه . مثل سن و سال فعلیمون ، عادت کردن به شهر و محله مون ، عادت کردن به یک نوع زندگی که روزی طالبش بودیم ولی حالا دیگه نیستیم یا دست کم برامون خسته کننده شده . اگه بخوام بازم بگم ، لابد می شه چندین صفحه رو سیاه کرد و از موضوع اصلی حسابی دور شد.

مرگ مادر بزرگ در برخورد اول برام چندان تکون دهنده نبود . کمی غافلگیرم کرد اما چون اطرافیان می گفتند که به قدر کافی عمر کرده به نظرم طبیعی می رسید. بعدا به این فکر افتادم که قدر کافی یعنی چی ؟  چون می دونستم مادر بزرگ زندگی رو خیلی دوست داشت و اصلا دلش نمی خواست بمیره . الان مطمئن نیستم که دقیقا چند وقت بعد از مرگش شک و تردیدهام شروع شد. در میان خوابهام انگار می خواست پیامی بهم بده که : " فرشته خوب گوش کن ، مرگ من طبیعی نبود . " در میان همان خوابها مثل فیلمها ی پلیسی سر نخ هایی پیدا کردم که در دنیای واقعی به دلیل تلقین اطرافیان پیدا کردنشون ممکن نبود. به گمانم دو یا سه ماه بعد، مادر بزرگ تقریبا هفته ای یکی دو بار به سراغم می اومد و با حالتی زار از من می خواست که از اینجا ببرمش و من در خواب همه ش گریه می کردم در حالی که در بیداری حتی یک قطره اشک نریخته بودم . او را می دیدم که بیماره و در منزل یکی از بستگان به طور موقتی نگهداری می شه. من به دیدنش می یام و او در حالی که نان خشکی را مک می زنه به من التماس می کنه که از اونجا ببرمش . حتی در خواب هم می دونستم این حادثه در واقعیت رخ داده. از وقتی چشم باز کردم همیشه مادر بزرگ را کنار خودمون دیده بودم. یک اتاق جداگانه داشت و رابطه ی گرمی با من و برادرهام نداشت.

یک صندوق آهنی در گوشه ای از راه پله گذاشته شده بود که مال او بود. درونش چند کاسه بشقاب چینی بود که بعدها من صاحبش شدم و تا مدت ها تنها ظروف چینی من بود که بی نهایت برام ارزش داشت. الان مدت هاست که سرویس چینی ام تکمیل شده  و از ظروف لنگه به لنگه ی مادر بزرگ برای مهمونی هام استفاده نمی کنم . دیشب یکی از کاسه ها را شکستم ، یک کاسه بزرگ با طرح نامانوسی که هیچ وقت بهش عادت نکرده بودم و همین باعث شد که به این فکر بیفتم که زمان زیادی است که خواب مادر بزرگ را نمی بینم . نمی دونم چطور فراموش کردم. این روند لابد چنان آهسته و کند رخ داده بود که من اصلا متوجهش نشده بودم . حتی متوجه نشده بودم که دیگه به کاسه بشقاب های زمخت و لب پریده ی مادر بزرگم اهمیتی نمی دم........

                                        

 

 

تفکر مثبت

 

 همشهری هستیم . تازه وارد زندگی م شده. حدود چند ماهه که باش آشنا شده ام اما فقط سه هفته است که از نزدیک می شناسمش. فکر می کردم سی و چهار یا سی پنج ساله باشه اما می گه بیست و هشت سالشه. خودش می گه به نظر دیگران کمتر می یاد. بهش نمی گم که به نظر من بزرگتر رسیده. چند ماه پیش هم معلمش بودم اما یه معلم تو یه کلاس عمومی. حالا شده شاگرد خصوصی من در یه درس دیگه . برای هردومون عجیب بود که توی خونه ی من همدیگه رو می بینیم . یه جور خاصی بود وقتی اومد و مانتو و روسری شو در آورد و با یه تاپ نشست روبروی من. می خواست در عرض سه ماه انگلیسی رو خوب خوب یاد بگیره. جلسه ی اول فقط قرار شد با سبک کار من آشنا بشه. اما آشنا شدن با سبک تبدیل شد به آشنا شدن با زندگی خصوصی همدیگه . گفت اصلا فکر نمی کرده من این طوری زندگی کنم. چون تصوراتش درباره ی من کاملا متفاوت بود. بهش نگفتم که زندگی خود او برام عجیب تر می رسه . همون موقع ها می دونستم که توی یک آرایشگاه کار می کنه . اما به دلیل بی توجهی ، نمی دونستم کار توی آرایشگاه برای دختری مثل او یعنی چی : از صبح تا شب کار کردن با هشتاد هزار تومن حقوق ماهانه. حالا آمده بود بیرون و بی کار شده بود. چون صاحاب کارش را آدم بی انصاف و زورگویی می دونست ، اگر چه به عنوان نیروی غیر ماهر وارد آرایشگاه او شده بود. یک ماهی می شد که با یک پسر شیرازی مغرور آشنا شده بود و پسرهزار تا دوست دختر داشت و تره هم برای همشهری من خرد نمی کرد. دختر بود که همه ش به پسر زنگ می زد . پرسیدم چه لذتی داره یه طرفه تماس گرفتن با پسری با اون موقعیت ؟ گفت شاید طرف سر عقل بیاد... و .... اینکه آدم باید مثبت فکر کنه. اینکه همه چیز ممکنه .... اینکه اگه یه نفر رو بخوای اونم مجبوره که تو رو بخواد.

داشت رژیم می گرفت تا یه خورده لاغر شه و خوش تیپ تر.

گفت می خواهند خونشونو بفروشند که بروند اجاره نشینی کنند. و این یعنی یک موقعیت عالی !   به نظرم عجیب می رسید خوشحال شدن به دلیل اجاره نشینی. 

باباش دو زن داشت . یکی مادر خودش ودیگری هووی مادرش. با هووی مادرش و بچه هاش و خواهر و برادرهای خودش توی یک خونه زندگی می کردند . جمعا یازده نفر . پرسیدم آها می خواهید جدا شید؟ اگه جدا می شدند او و خواهرش می رفتند و یه آپارتمان کوچولو اجاره می کردند و به صورت مستقل زندگی جدیدی رو شروع می کردند. البته به شرطی که او هم مثل خواهرش کاری پیدا می کرد.

جلسه ی سوم تدریس که تموم شد منتظر جلسه ی چهارم شدم . اما سر قرار نیومد . حتی تلفن هم نکرد که مرا از بلاتکلیفی در آورد تا منتظرش نباشم . زنگ زدم  و علت رو پرسیدم معذرت خواست و گفت که به علت نپرداختن قبض تلفن  ، تلفن یک طرفه شده  و فرصتی هم پیدا نشده که به من اطلاع بده چون  کاری پیدا کرده . یک کار حسابداری با حقوق فعلا هفتاد هزار تومن اما از ماه بعد می شد صد تومن. از صبح ساعت هشت تا بعد از ظهر ساعت هفت. بین ساعت یک تا سه هم تعطیل بود اما چون راهش دور بود در دفتر می ماند . گفتم این که خیلی خسته کننده است. گفت صبح زود بیدار شدنش خسته کننده است و اینکه دیگه نمی تونه رژیم بگیره و اینکه کلاسهای خصوصی ما هم هفته ای یک بارند.

فکر کردم اگه آدم نتونه رژیم بگیره و خوشگل بشه ، اگه آدم نتونه به کلاس زبان بره و نتونه خوب بخوابه ، نتونه به کاراش برسه فقط برای ماهی صد هزار تومن زندگی چه جوری می شه. به نظرم رسید اما هنوز می شه امیدوار بود که بعد از فروش خونه یه زندگی مستقل از خانواده داشت . و اینکه بالاخره یه جوری باید امیدوار بود ....

                                       

   

یه خرده تنوع

 

یه جا ، همین دور و برا ، توی اینتر نت خوندم که یه خانم جوون ایرانی ساکن نیویورک دنبال یه خرده هیجان می گشت که تنوع وارد زندگیش کنه و حوصله ش سرنره . البته این مربوط به دوران دانشجویی ش بود. یعنی حالا که دیگه خانم سر کار می رفت کمتر وقت داشت به این چیزا فکر کنه. اما اون موقع که دانشجو بود سعی می کرد کارایی رو بکنه که تا حالا نکرده مثل غواصی توی دریاچه ی یخزده ، رفتن به کلاس آشپزی ، عکاسی، توی کافی شاپ در هوای برفی کتاب خوندن و قهوه خوردن . خلاصه مطلب با مزه ای بود. یادم به خودم و آدمای دور و برم افتاد . که هیچ دنبال تنوع و یه خرده تفریح نیستیم . مهم نیست که این تفریح به دوری غواصی در یه دریاچه ی یخ زده باشه ، مهم نفس فکر کردن به داشتن تنوعات غیر متعارف متناسب با زندگی روزمره ی خودمونه. که حتی می تونه شامل کندن علف های هرز باغچه ی خونمون باشه . مهم طرز فکر ما نسبت به زندگی خودمونه. اما وقتی فکر می کنم چقدر آسونه ودر عین حال تکراری وقتی شب ها به دوست دخترم تلفن می کنم و از وقایع روزمره براش می گم. از خودم می پرسم : " خب ، مثلا ساعت 9 شب به جز این چه کاری می شه کرد ؟ " چی کار می شه کرد که آدم یه زندگی یه نواخت و کسل کننده  نداشته باشه؟ به جز کتاب خوندن و تلوزیون تماشا کردن و چای و بیسکوییت خوردن چه کار دیگه ای می شه کرد؟ بعضی وقت ها فکر می کنم انگار سرحال بودن آدم دقیقا به همین جزئیات ریز وابسته است و نه کل روز . کل روز باید پاداشی داشته باشه. اون پاداش کجاست ؟ تفریح و تنوع زندگی ما چیه؟