اسمهای مستعار

به کسانی که با اسم مستعار می نویسند اعتماد ندارم.

چه فرقی است بین من که با اسم واقعی خودم می نویسم و کسی که با یک اسم

غیر واقعی ، یک اسم مستعار می نویسد ؟

به نظر ساده می رسد : نوشته نوشته است و نویسنده اش مهم نیست . واقعا ؟

فرقش در این است که من از خودم ، خود واقعی ام مایه می گذارم ولی نویسنده ی با اسم قلابی پشت چیزی سنگر می گیرد که امیدوار است سپر خوبی برای حرفهایش باشد.

چطور می توانم به حرفهای کسی اعتماد کنم که نقاب به چهره دارد؟  به مدت چند ماه با یک دوست دوستداشتنی اینترنتی آشنا شدم و مرتب در جعبه ی پیامهایش برایش پیام می گذاشتم و مطالبش را با دقت می خواندم. کم کم متوجه شدم این دوست  یا برایم پیامی نمی گذارد یا اگر می گذارد نیمی از آنها خصوصی است. این دوست ، اتفاقا

به اسم مستعار می نوشت. و راستش اصلا نمی دانستم با کی سرو کار دارم. اما برایم مهم نبود و مطالبش بیشتر برام اهمیت داشت. اگر چه گاهی به خودم می گفتم : ببین او که به اسم مستعار می نویسد مدام برایت خصوصی می نویسد اما تو که به نام واقعی می نویسی ، هر پیامی که براش می گذاری عمومی و قابل روئیت است . متوجه شدم اسم بی قابلیت اما واقعی من در جعبه ی پیامهای او  جور عجیبی به نظر می رسد  ، تمام کسانی که برای او پیام گذاشته بودند هم به اسم مستعار بودند. اسمهایی مثل یک نفر ، شبگرد ، دیوانه ، دلقک ، چلمن و .....

نمی دانم ، اما انگار آنها به زبانی صحبت می کردند که من نمی دانستم . مثل وصله ی ناجوری بودم میان آن اسمهای عجیب و غریب . مثل کسی که اسم شب را نمی دانست اما به زور می خواست وارد شود . سعی کردم من هم مثل خود وبلاگ نویس محترم خصوصی براش نظر بگذارم. بعد دیدم انگار نمی شود و عطای نظر گذاشتن را به لقایش بخشیدم. الان آهسته می روم و مطالب آن دوست را می خوانم . اما گاهی هم از یادآوری اینکه او معلوم نیست کیست تکان می خورم . و مثل کسی که در غذای خوشمزه اش مو دیده ، اشتهایم را از دست می دهم.

 

                                                       

آزادی

 

آزادی در ممالک شرقی و از جمله مملکت ما مبحث پیچیده ایست. چیزی نیست که خیلی راحت بشود در موردش قضاوت کرد یا حکمی داد . آزادی درست مثل حق دادنی نیست. اما در مملکت ما حتی گرفتنی هم نیست ! برای همین می گویم پیچیده است. آن را می توان هم سیاسی تلقی کرد و هم غیر سیاسی. از آنجا که من از سیاست و سیاست بازی بی زارم و حتی صحبتهای دو پهلو را دوست ندارم دیگر چه رسد به سیاست ، از جنبه ی غیر سیاسی به آن نگاه می کنم ، اگر چه ، اعتراف می کنم وقتی از آزادی حرف می زنیم محال است خواسته یا نا خواسته به بحث های سیاسی هم کشیده نشویم.

مدتهاست که متوجه چیز عجیبی در ملت خودم شده ام.  بی انصافی است اگر همه را به یک چوب برانم .  بگیریم ، چیزی حدود هشتاد درصد از مردم. این بحث مربوط به اکثریت هشتاد درصدی مردم ایران است . پس عده ای می توانند خودشان را کنار بکشند و جزو این دسته ندانند. اما راستش صحبت از اینی که هست هم فراتر است. آزاد بودن یا عدم آن  ، خودش یک معلول است درست مثل جهل . اگر بگوییم مردم ایران آزاد نیستند زیرا جاهلند این حرف درستی نیست چون جهل هم به نوبه ی خود معلول است و علت نیست ، هر چند معلولی است که بالا دست عدم آزادی قرار می گیرد .

چند سال پیش که تهران زندگی می کردم ، در مجمعی عضو شدم که گروهی نویسنده عضو آن بودند. من از این مجمع اطلاع چندانی نداشتم و همین طوری ، بیشتر برای کسب تجربه و در واقع ارتباط بیشتر با روشنفکر ها وارد آن شدم. بعضی وقتها در جلسات شرکت می کردم . همیشه بساط بحث و جدل فراهم بود و حتی یک بار نشد که جلسات به آرامی بگذرند .  به گمانم جلسه ی سوم یا چهارم بود که چیز عجیبی دیدم. یک نویسنده ی جوان بلند شد و عملکرد مجمع را به باد انتقاد گرفت . انتقادی آرام و منطقی اما دقیق. جلوی چشم من کسانی که حاضر بودند فقط به خاطر واژه ی آزادی به زندان بروند چه رسد به در آغوش گرفتن خود آن ، رای به اخراج نویسنده ی مذکور دادند و نویسنده اخراج شد. به نظرم باور کردنی نمی رسید این همه عدم تحمل عقیده ی کسی دیگر . کسی که با ما موافق نیست. آن هم از جانب عده ای نویسنده ! بعدها شاهد بودم همان کسی که به  اخراج نویسنده ی جوان رای داده بود ، خود برای گرفتن آزادی به زندان افتاد . به نظرم واقعا مبهوت کننده بود که می دیدم چنین چیزی را . گاهی حاضریم به خاطر اینکه حرفمان را به کرسی بنشانیم و نشان دهیم که هستیم و حق چقدر با ماست دست به هر کاری بزنیم اما حاضر نیستیم این حق را به دیگران بدهیم. حاضر نیستیم این آزادی را با کسی دیگر تقسیم کنیم. می گویند در هند آدمها ی زیادی در یک خیابان کنار هم زندگی می کنند ، گوشت نمی خورند و همه به نوعی توی هم می لولند . نمی دانم . دلم می خواهد بروم و از نزدیک ببینم.

تازگی ها به دختر سی ساله ی تند خویی برخورده ام که تحمل هیچ کس و هیچ چیز را به جز حرفهای موافق و تعریف و تمجید ندارد . این دختر چنان بی تحمل است که حتی کامنت نسبتا ملایم مرا که برایش در وبلاگش گذاشته بودم تایید نکرد. چون کامنتدونی اش را فیلتر کرده و فقط حرفهای موافق اجازه ی انتشار دارند.

گاهی فکر می کنم آزادی یعنی تحمل دیگری و همین. فکر می کنم ایرانی تحمل دیگری را ندارد چون آستانه ی تحملش پایین است . اما چرا آستانه ی ایرانی ها باید پایین باشد . چرا این قدر تند و انعطاف ناپذیرند که نمی توانند حرفهای مخالف حتی دور و بری هایشان را تحمل کنند؟ راستی چرا ؟

بیشتر از این حاشیه نمی روم و اصل مطلب را می گویم ، انگیزه ای که باعث شد به این موضوع بپردازم : مدتها پیش ، شاید وقتی بیست ساله بودم کتابی خواندم به اسم بیگانه نوشته ی آلبر کامو. این کتاب در آن سن برای من جالب و جدید بود و مرا با اشارات وکنایه هایی که داشت به فکر فرو برد . در جایی از کتاب خواندم که (نقل به مفهوم و نه کلمه به کلمه) قاضی از مورسو که آدم کشته بود پرسید چرا دست به این کار زده ؟ مورسو گفت به خاطر آفتاب !  آن روزها به نظرم  خیلی مسخره بود که یک آدم به خاطر آفتاب تند ظهر مرتکب جنایت شود و فکر می کردم آلبر کامو خواسته داستانی سمبلیک بنویسد. شاید هم قصدش همین بوده باشد ، اما به نظر من موضوع خیلی ساده تر از این حرفهاست . واقعا قضیه بر سر آفتاب است ! در جاهای سرد سیر که هوای مدام ابری و بارانی دارند پوشش گیاهی مخملی و نرم است. آدمهایی هم که به آن هوا تعلق دارند سفیدند. خیلی سفید تر از این طرفی ها. ما با موهای تیره و پوستهای سبزه و گندمی ، نمی توانیم همدیگر را تحمل کنیم چون آفتاب مستقیم به مغزمان می تابد و گیج و منگمان می کند. آن قدر تند است که حتی فرصت فکر کردن به ما نمی دهد. ما مانند سرزمینمان ، مانند پوشش زمخت و اندک گیاهی مان ، مانند دشت های لم یزرعمان ، بیابانها ، کویرها و شوره زارهایمان هستیم : خشک و غیر قابل انعطاف .... و علت همین است. کاش ، فقط می دانستیم که انسانیم و می توانیم از جغرافیایمان فراتر برویم.

کتابهای نخوانده

مدتیست می خواهم مطلبی مربوط به س ک س بنویسم و هی دست دست می کنم. نه برای داغی آن (  می خواهم از جنبه ی سردش به آن نگاه کنم ) بلکه به دلیل نبود وقت. باز هم می گویم هفته ای دوبار مطلب تازه در وبلاگ گذاشتن واقعا انرژ ی بر است و جلوی خیلی از کارها بخصوص داستان نوشتن را می گیرد چون تا حدی التهاب نوشتن را می خواباند. اما از همه ی این حرفها که بگذریم ، دوست جوان و تازه آشنای من محمود قلی پور مرا دعوت کرده تا کتابهایی را که نصفه نیمه رها کرده ام نام ببرم. من کتابهای زیادی را نخوانده رها کرده ام . یعنی فقط چند صفحه شان را خوانده ام اما دیگر برای خواندن بقیه اش مراجعه نکرده ام. مثل بسیاری از امور زندگی ام. شاید رفیق نیمه راه باشم اصلا... اما کتابهایی هم هست که نیمه کاره خوانده ام تا دوباره برگردم و بخوانم. اتفاقا خیلی هم دوستشان دارم. اما مسلما در اینجا ، منظور  کتابهای نچسبی است که موفق به خواندنشان نشده ایم. خب یکیش : پیامبر و دیوانه از جبران خلیل جبران. چند صفحه ی اولش را خواندم ، مرا نگرفت. فکر می کردم ممکن است برایم تازه نباشد و انگار درست حدس زده بودم. این کتاب را دوستی که با روحیه ی من هیچ آشنایی نداشت به من هدیه داد . از قبل هم بهش هشدار داده بودم که سلیقه هایمان با هم جور نیست و ممکن است هدف را اشتباه بزند اما کو گوش شنوا ؟ کتاب بعدی ، آدمکش کور نوشته ی مارگارت اتوود است. شروعش کردم، اینقدر قاطی پاطی بود و انگار نویسنده اش از اصول نویسندگی سر در نمی آورد که کتاب را این چنین آشفته شروع کرده بود ، در نتیجه ولش کردم اما می خواهم یک فرصت دیگر به مارگارت اتوود بدهم و شاید دوباره به کتاب نازنینش برگردم. اصولا من نوشته های این نویسنده  را چندان نمی پسندم چون پر حرف و سطحی است. یکی از اولین کتابهایش را به زبان انگلیسی ، چند سال پیش خواندم مال دوره ای که هنوز جوان بود کتاب مملو از صحنه های س ک س ی  بود که معمولا نویسندگان جوان آن دوره شیفته اش بودند. در آن موقع فکر می کردم از کتابش خوشم نیامده چون نویسنده بی تجربه و جوان است. اما حال می فهمم که اصلا دنیای او را دوست ندارم.

کتاب بعدی یک کتاب اسپانیایی است به نام لولی خیگانته از آنتونیو سولر . مزخرف اندر مزخرف. درباره اش چیزی نگویم سنگین تر است.

  یک زندگی دیگر را پارسال در نمایشگاه کتاب شیراز خریدم از نویسنده ایتالیایی ، آلبرتو موراویا. یک زمان نوشته هاش را دوست داشتم به دلیل با مزه بودن و حرفهای کم و بیش خاله زنکی و زندگی گرم و پر جنب و جوش و تا حدی جنسی ایتالیایی. اما این بار ، نه. کتابش انگار به عهد دقیانوس تعلق دارد و من فرسنگها از آن دورم. خیلی متاسف شدم که حس کردم نویسنده اش واقعا برایم مرده است. انگار بخشی از جوانی من به زیر خاک رفته باشد.....

کتابهای هموطنانم را هم می توانم نام ببرم. چندتایی می شوند که اکثرا کار دوستان همکار هستند. اما راستش با کمال شرمندگی نمی توانم اسم ببرم چون می دانم برای خودم دشمن تراشی می کنم.  مرا به خاطر این محافظه کاری ببخشید لطفا.

داشتم فکر می کردم حالا من باید چه کسی را به این بازی دعوت کنم. انگار مثل زندگی واقعی دوستان مجازی ام هم  چنان کمند که تعدادشان حتی به اندازه ی انگشتان دست هم نمی رسند.