سلحشوران داستان نویسی ایران
یادداشتی بر مجموعه داستان " برو ولگردی کن رفیق " نوشته ی مهدی ربی
این کتاب خیلی اتفاقی به دستم رسید ، وقتی که به هیچ وجه قصد نداشتم با یک نویسنده ی جوان و جدید آشنا شوم. گاهی در برابر چیزی مقاومت می کنی که از اراده ی تو قوی تر است ، خودت این را نمی دانی اما قدرت آن چیز قوی تر ، خود ، راهش را به دنیای تو باز می کند.
کتاب را مثل بقیه ی کتاب ها ، از داستان اول ، یعنی داستان " شما صد و یازده هستید " شروع کردم . راحت نوشته شده و جذاب بود ، بدون اینکه حرف چندانی برای گفتن داشته باشد. به خودم گفتم :" دیدی ؟ " بعد ، گذاشتمش روی میز و فکر کردم " باشد برای بعد " و این بعد ، یک هفته طول کشید و سراغش نرفتم . کتاب به نحو غم انگیزی داشت زیر روزنامه ها و کاغذها و سی دی ها و جعبه ی دستمال کاغذی فرو می رفت که دوستی که آن را به دستم رسانده بود تلفن کرد و پرسید کتاب را خوانده ام یا نه . نظرم را در مورد داستان اول گفتم . اما او اصرار کرد که داستان آخر را که کتاب هم به اسم آن است بخوانم . باز فکر کردم : " دوستان هوای هم را دارند" با این حال ، بلافاصله " برو ولگردی کن رفیق " را شروع کردم. پاراگراف و جملات اول مثل بقیه ی داستان هایی که این روزها نوشته می شوند اغراق آمیز و غلنبه و غیر قابل باور بودند. اما هر چه جلوتر می رفتم متوجه تلاش نویسنده برای باور پذیر کردن کار و در نتیجه جدی تر شدن او و همزمان، جدی تر شدن خودم به عنوان خواننده می شدم. طرح چیز خاصی نداشت و ماجرای مرد جوانی بود که از زنش جدا شده و در واقع ، در زمان معصومیت و بی تجربگی ، مثل همه تن به ازدواجی داده بود که هیچ خوشبختی در پی نداشت. مهدی ربی ماجرای خصوصی راوی اش را با ماجراهای اجتماعی یک دهه قبل جوانان ایرانی مقایسه می کند که شاید ساده لوحانه در گیر جریانی سیاسی شده بودند. اگر چه حرف اصلی داستان این نیست و بیشتر بر روی زندگی امروز تاکید داردکه معنای خودش را از دست داده و شبیه مسابقه ای شده که باید هرچه زودتر به نتیجه برسد. نتیجه برای به دست آوردن جایی ممتاز در دانشگاه و پیدا کردن شغلی خوب و لابد ازدواج با دختری پولدار و در واقع ، به چنگ آوردن هر آنچه که به نظر اجتماع و مردم زمانه معیار به حساب می آید و زیر پا گذاشتن تمام چیزهایی که ممکن است برای خود آدم از ارزشی برخوردار باشد . برو ولگردی کن رفیق از لحاظ مضمون در ستایش خود بودن و کشف شادی های واقعی زندگی است. نویسنده با سبکی راحت و روان و بدون بازی های فرمی و پس و پیش کردن های مصنوعی صحنه ها ، داستانی را تعریف می کند که طرح ساده ای دارد اما با نگاهی دقیق و موشکاف به امور می پردازد . به گمان من داستان هایی که شخصیت ها از طرح و از فرم و حتی مضمون داستان بیرون می زنند ، داستانهایی هستند که دوام بیشتری دارند و بیشتر هم در ذهن می مانند. در اغلب کارها ، می بینیم که دغدغه ی نویسنده یا طرح است یا فرم یا به رخ کشیدن نقشه یا همان چینش صحنه ها کنار هم. در اینجا دغدغه ی مهدی ربی خلق آدم هایی در دنیای احمقانه و شلوغ شهری جنوبی از شهرهای ایران است. دنیایی که نویسندگان تا به حال کمتر جرئت و جسارت و حتی حوصله ی پرداخت آن را داشته اند. شخصیت ها به ترتیب اهمیت عبارتند از : راوی ، لاله همسر دوست راوی ، آیدا زن راوی و سیامک دوست راوی . سیامک یک شخصیت فرعی به تمام معنی است جوری که انگار ، حتی در داستان هم به عنوان شوهر چندان توجه زنش ، لاله را جلب نمی کند . اما ، معرفی آیدا ، زن راوی به عنوان زنی معمولی که ظاهری اجتماع پسند و مصنوعی دارد که مثل بسیاری دیگر در ابتدا ماسک به چهره زده ، در صحنه ای گیرا ، که مدام نخاله های بینی اش را یواشکی و به خیال خودش دور از چشم شوهرش به اینجا و آنجا می مالد ، خوب از آب در آمده ، اگر چه ، به نظرم ، نویسنده کمی در حق او بی انصافی کرده . لاله که زنی ایده آل به نظر می رسد در یک حادثه ی آتش سوزی مرده اما نویسنده با به تصویر کشیدن صحنه های زمان زندگی او ، به او جان بخشیده ، هر چند ، انگار زن ایده آل در چنین داستانی که محتوایش آزاد گشتن و رها بودن است ، یا باید متعلق به دیگران باشد یا مرده قلمداد شود. در صحنه ی پایانی که راوی و لاله به قایقی بر روی کارون می نشینند ، صحنه چنان خیال انگیز و رویایی است که بر تصور ایده آلی بودن و خیالی بودن زن صحه می گذارد. انگار که گفته شود همراهی با یک زن وقتی دلچسب است که تعهدی به او نداشته باشی. خود راوی که فرید نام دارد ، شخصیتی حساس و خونگرم و سرگشته است که نگاهی ریز و دقیق به پیرامون خود دارد.
در " تو فقط گرازها را بکش " داستان موازی بخور بخور مدیران نالایق و پارتی بازی های کاری و چمبره انداختن آنان بر محصول نیشکر خوزستان است و قتل عام گرازها که انگار تنها آفت مزارع هستند و نه مدیرانی که بعضی هایشان پزشکند و از نیشکر هیچ سر در نمی آورند جز اینکه پول و پله ی خوبی از این بابت به جیب بزنند. صحنه ی کشتار گرازها و صدای جیغ هایشان ، پس از خواندن داستان مدام در گوش می پیچد و نویسنده ، این صحنه ها را به قدری اثر گذار توصیف کرده که گویی خود در آنجا حاضر بوده و همه چیز را به چشم دیده . در توصیف لحظه به لحظه هیچ چیز از نظر نویسنده دور نمی ماند و حوادث و فضا با تمام وجود توصیف می شوند و حتی شامل " پرنده هایی که با وحشت از مزرعه می زنند بیرون " هم می شود. یکی از تفاوت های افرادی که می نویسند با افرادی که نمی نویسند این است که دسته ی اول به جزئیات می پردازند ، در حالی که دسته ی دوم اصلا آن را نمی بینند.
محور داستان " لطفا اجازه بده هواپیماها پرواز کنند " اختلال است ، اختلالی که در زندگی مادر راوی به علت سرطان خون پیش آمده ، در پرواز هواپیما ها هم که بی دلیل به آنها شلیک می شود، رخ می دهد. هواپیماهای مسافربری که راوی در دوران سربازی ماموریت پیدا می کند که برود و تحقیق کند چه کسی به آنها شلیک می کند و عاقبت در می یابد که خانواده ی عزاداری که یکی از بزرگانشان مرده برای احترام به مرده ، در ایام سوگواری تیر هوایی شلیک می کنند. اسم این داستان را می توان این طور هم تعبیر کرد : " لطفا اجازه بده زندگی کنم " .
در داستان های مجموعه ی حاضر ، دو خط به طور موازی از کنار هم می گذرند . دو خط داستانی که در پایان همدیگر را تکمیل می کنند و روایت را به کمال می رسانند در تمام داستانها یک راوی مرد وجود دارد که جهان از دید او بازگو می شود .
دنیای ربی دنیای سیاهی نیست و همواره چیزی برای شیفتگی ، چیزی برای ارائه دارد. فضا روشن و به شدت مسحور کننده است و بدبینی جو یکی دو دهه ی ادبیات ایران را تحت الشعاع قرار
می دهد. تجربه های زیستی ربی در این مجموعه ، به نظر کافی می آید . انگار که او با به عهده گرفتنی کارهای مختلف و آشنایی با آدم های جور واجور بیشتر از آن که بخواهد چیزکی به زندگی خود اضافه کند ، قصد آن را دارد که چیزی به ادبیات خود بیفزاید. در اینجا ، زندگی بیرون در خدمت شخصیت ها ، فضا سازی ، نحوه ی روایت ، و حتی خواننده است. به گمانم اگر مهدی ربی همین طور پیش برود ، بتواند رد پای خوبی از خود در ادبیات ایران باقی بگذارد. به شرطی که مشقت های امرار معاش ، دخل او را در نیاود و به شرطی که فشارهای جورواجور اجتماعی و سیاسی که ضمیمه ی نوشتن است و یا زرق و برق و آزادی نسبی غرب اورا مجبور به مهاجرت نکند. آزادی ای که یک مهاجر ، شاید ، چندان ، جز از راه دور ، آن هم به صورت ایده آلی، معنایش را درک نکند. و یا حتی موفقیت زود آیند ، به هر طریق ، او را از راه به در نبرد. دیده ایم ، چه در اینجا و چه جاهای دیگر ، گاهی نویسندگان جوان با یکی دو کتاب خوب ، دیگر حرفی برای گفتن ندارند . خوب شروع کرده اند اما خوب ادامه نداده اند. اما ، راستش امیدواری من بیش از اینهاست . شاید سلحشوران داستان نویسی ایران ، بالاخره در راکد ترین و تنگ ترین دوران ، بار دیگر، پس از دهه ی چهل در حال متولد شدن باشند !
کانادا جای تو نیست