نیکی
من همیشه وقتی به خوشبختی انسان می اندیشم یه جور دلتنگی در خودم احساس می کنم. توی دنیا چقدر آدم خوشبخت وجود داره؟ این ها چه نیروی عظیمی رو تشکیل می دن !
به خود زندگی نگاه کنین ، وقاحت و تن آسایی آدمهای قوی یه طرف ، نادانی و ددمنشی آدمهای ضعیف طرف دیگه . دور و اطراف ما رو فقر تحمل ناپذیر ، تراکم جمعیت ، فساد ، میخوارگی ، ریاکاری ، دروغ و دیگه چی بگم.... فرا گرفته و با وجود اینها آرامش و نظم در تموم خونه ها و کوچه ها و خیابونها سایه افکنده. از پنجاه هزار جمعیت یه شهر هیچ کسی رو نمی بینین که فریاد بزنه و خشم خودشو با صدای بلند به زبون بیاره. آدمهایی رو می بینیم که راهی بازار می شن تا غذا فراهم کنن. آدمهایی که روز غذا می خورن و شب می خوابن . پرچانگی می کنن، ازدواج می کنن ، پیر می شن ، مرده هاشونو به گورستان حمل می کنن. اما ما کسانی رو که رنج می برن نه می بینیم و نه صداشونو می شنویم ، و همین طور رویدادهایی که پنهان از دید ما اتفاق می افته . همه جا آروم و ساکته و تنها آمار ، که گنگ هستن اعتراض می کنن و می گن چه تعداد آدم دیوونه شده ن ، چه تعداد بشکه ی مشروب مصرف شده ، چه تعداد بچه از سوء تغذیه مرده ن... و ظاهرا وضع از همین قراره که می بینیم. ظاهرا آدمهای خوشبخت تنها به این دلیل احساس خوشبختی می کنن که آدمها ی بدبخت در سکوت رنجهاشونو تحمل می کنن و اگه به خاطر این سکوت نبود خوشبختی امکانپذیر نبود. بنابراین نوعی هیپنوتیسم جهانی وجود داره. باید پشت در خونه هر آدم خوشبختی یه آدم چکش به دست نگه داریم تا با ضربه های مداوم به یاد آدمهای خوشبخت بیاره که آدمهای بدبخت هم وجود دارن و اون هر چقدر هم خوشبخت باشه، زندگی دیر یا زود چنگال خودشو به ش نشون می ده و بدبختی ، بیمار ی ، فقر ، زیان ، بالا خره به ش غلبه می کنه و هیچ کس هم خبر پیدا نمی کنه، درست همون طور که اون خودش بدبختی های دیگرونو نه می بینه و نه درباره شون می شنوه . اما آدم چکش به دست وجود نداره ، آدم خوشبخت به زندگی ادامه می ده و فراز و نشیبهای زندگی ،مثل بادی که نمی تونه گزندی به برگهای درخت سپیدار برسونه ،تاثیر چندانی در زندگی اون نداره و زندگی بر وفق مرادشه.
.......................................................................................................
اون شب پی بردم که من هم آدم راضی و خوشبختی ام. من هم وقتی راه می افتم می رم شکار یا وقتی پشت میز ناهار خوری نشسته م، داد سخن می دم که چطور باید زندگی کرد ، چطور باید به نیایش پرداخت ، چطور باید مردمو اداره کرد. من هم اعلام کرده م که روشنایی بدون دانش وجود نداره ، که آموزش امر مهمی یه ، اما برای عوام سواد خوندن و نوشتن کافی یه . گفته م که آزادی موهبته و آدم بدون آزادی به هیچ جا نمی رسه ، درست مثل هوا که آدم بدون اون نمی تونه به زندگی ادامه بده، اما باید صبر کنیم . بله ، این ها رو من گفته م و حالا می پرسم : به خاطر چه چیزی باید صبر کنیم ؟ ملاحظه ی چه چیزی رو باید کرد؟ به من می گن ، این قدر عجول نباشین ، هر عقیده ای بتدریج به بار می شینه ، به موقع خودش. اما کی هستن کسانی که این حرفو می زنن؟ چه دلیلی داره که نظرشون درست باشه؟ شما به نظم طبیعی امور اشاره می کنین ، به منطق حقایق اشاره می کنین ، اما می خوام ببینم، مطابق کدام نظم ، کدام منطق من به به عنوان یه موجود زنده ، یه انسان اندیشمند ، بر لبه خندقی بایستم و منتظر بشم که خندق به تدریج پر بشه ، یا گل و لای بیاد پرش کنه ؟ در حالی که این توانایی رو داشته م که از روش بپرم و یا پل بزنم از روش رد بشم. بنابرین، به خاطر چه چیزی باید صبر کنیم؟ صبر کنیم در حالی که دیگه رمقی برای زندگی کردن نداریم و این هم هست که باید زندگی کنیم و زندگی کردن آرزوی ماست.
.........................................................................................
چیزی به اسم خوشبختی وجود نداره وقرار هم نیست وجود داشته باشه و اگه مفهوم و هدفی در زندگی وجود داشته باشه این مفهوم و هدفو نباید در خوشبختی خودمون جست و جو کنیم ، بلکه در چیزی والاتر و تعقلی تر پی جویی کنیم . بریم دنبال نیکی !
بریده هایی از داستان انگور فرنگی نوشته ی آنتون چخوف ، ترجمه ی احمد گلشیری
یک چیز بچگانه
دیروز اول اکتبر روز جهانی سالمندان بود. آدمهای 65 سال به بالا. نمی دونم چرا از حالا خودم رو در این سن حس می کنم. وقتی بیست سالم بود فکر می کردم سن اصلی من 45 سالگی خواهد بود. هنوز به این سن نرسیدم اما دیگه فکر نمی کنم سن اصلی من این باشه . سن اصلی من 65 سالگیه. اما بیشتر از این می ترسم که در 65 سالگی ( اگه به این سن برسم !) فکر کنم سن واقعی من سن مرگم باشه ! این همه بدبینی برای چیه؟ شاید دلیلش شرایط اجتماعی باشه شاید هم چیزی در اعماق شخصیت خودم . واقعا نمی دونم.....
مدتها پیش از یک کارگردان ایرانی چیزی شنیدم که منو به فکر فرو برد. کارگردانی که به خاطر یکی از فیلمهای خوبش نسبت بهش حساس شدم. حرفش چندان هم عجیب نبود ، اما کاملا صادقانه بود . و این صداقت تکون دهنده بود. از ایرانی های دور و برم از تمام هموطنان کمتر چنین صداقتی رو سراغ دارم. حرف اون کارگردان این بود که اعتقادش رو به سینما از دست داده و دیگه به سینما ایمان نداره. عکسی هم ازش بالای اون مطلب چاپ شده بود: شبیه عکسهایی که از روی سنگ نوشته ها یا تصویرهای حک شده روی سنگهای مرمر گرفته باشند. یک چهره ی جا افتاده با موهای سفید و به شدت تلخ . تلخ تلخ. از خودم پرسیدم این چهره دیگه چطور می تونه چیزی لطیف رو به وجود بیاره ؟ اصلا از این چهره چطور می شه چیزی تراوش کنه؟ این که از سنگ ساخته شده . در عین حال احساس می کردم خیلی دور از دسترسه و بی اعتنا. انگار که دیگه نباید در هر چیزی دنبال رد پایی از هنر بگردم. انگار اگر بیشتر به عکس نگاه می کردم اون حس کمرنگ خودکشی روکه تقریبا در هر تنابنده ی دوپایی وجود داره ، ظاهر می شد. انگار که زندگی یک چیزسرسری و بچگانه است.



کانادا جای تو نیست