این شعر پابلو نرودا را دوست دارم.  اما گاهی فکر می کنم از یک شعر بعد از ترجمه چه باقی می ماند وقتی فقط درگیر مفهوم آن باشیم ؟

بعضی وقت ها هنرمندی را نمی شناسیم و ناگهان یک قطعه کلام یا پاره شعری از آن سوی دنیا به طرفمان پرتاب می شود  که به نظر می آید هاله ی او با هاله ی ما همخوانی دارد. پابلو نرودا را نمی شناسم جز اینکه یک شاعر سیاسی بوده . اگر چه هیچ جای این شعر سیاسی نیست. اما انگار هر جا پای احمد شاملو وسط باشد باید به سیاست هم گوشه چشمی داشت و اگر جسارت کنم و بگویم هر وقت از شعارهای قشنگ حرفی باشد.... آن وقت باز هم باید گفت از یک شعر چه باقی می ماند ؟

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر  به اصوات زندگی گوش ندهی ،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می کنی.

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده ی عادات خود شوی ،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی.

تو به آرامی آغاز به مرد می کنی

اگر از شور و حرارت

از احساسات سرکش ،

و از چیزهایی که چشمانت را به درحشش وا می دارند ،

و ضربان قلبت را تند تر می کنند،

دوری کنی..

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی ، آن را عوض نکنی ،

اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار درتمام زندگی ات

ورای مصلحت اندیشی بروی...

امروز زندگی را آغاز کن !

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن !

نگذار که به آرامی بمیری.

 

 

   مترجم احمد شاملو