حافظ و زمانه ی او
مدتیست دارم شعرهای حافظ را می خوانم. شاعری ظریف ، پیچیده ، شاید مهربان و
دور... دور نسبت به کی و چی و کجا ؟ دور ، فقط ، انگار نسبت به آدمی مثل من.
اغلب درکش نمی کنم. اگر چه مثل خیلی ها ازش نظر خواهی می کنم. این روزها
حافظ برام شده یک آدم کنار بقیه. وجود دارد و دور و برم می پلکد. شاید هم من دور
و بر او می پلکم. اما از یک چیز مطمئنم : از زمانه ی او ؛ زمانه ای که خانه هایی با
دیوارهای بلند و پنجره های معدود و کوچک داشت. روشنایی شب های خانه های
مردمانش را شمع روشن می کرد. حافظ را می بینم با ریشی بلند ، در میان سایه
های لرزان اتاقش که مدام از نگفتن درد دلها و رازهای مگو حرف می زند. تقریبا در
هفتاد درصد شعرهایش از نگفتن حرف دل با غیر گفته. آدم های هفتصد سال پیش
وقتی دور هم می نشستند درباره ی چه حرف می زدند ؟
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت توسط فرشته توانگر
|
کانادا جای تو نیست