یک آقا
در باز کن به علت باران خراب شده و یک بند در حال باز شدن است. رفتم و یکی از فیوزها را خاموش
کردم . برق آشپزخانه هم که با این قسمت است ، قطع شد . این زنگ را دو سال پیش خریدم و هنوز یک
سال دیگر گارانتی دارد . به نمایندگی تلفن کردم و یک تعمیر کار فرستادند . دو سال پیش برای نصب
هم یک مامور فرستادند که پسر جوان موتور سواری بود که تجربه ی چندانی نداشت . هر وقت چیزی
خراب می شود فکر می کنم با پیچیده ترین مسئله ی دنیا روبرو هستم و اصلا قابل تعمیر نیست و لابد
باید بیرون انداختش و یک نو به جایش گذاشت . شاید به این علت که خودم از این جور چیزها سر در
نمی آورم . دلم نمی خواهد غریبه ها پایشان به خانه ام باز شود به همین دلیل دوست دارم از همه چیز
سر در بیاورم اما ... داشتم آشپزی می کردم که صدای زنگ بلند شد . خودش بود : تعمیر کار . اما جوان
نبود . مردی بود حدود چهل سال با ماشین و لباس کار . خیالم راحت شد . بلافاصله گفت باید برود تو و
گوشی را چک کند . دنبالش رفتم . گوشی را باز کرد و یک عالمه سیمهای نازک رنگی مثل دل و روده
ریخت بیرون. الکی داشتم تماشا می کردم که فکر نکند حواسم نیست. موبایلم داشت زنگ می زد و
نمی دانستم جواب بدهم و مرد را تنها بگذارم یا بروم گوشه ای که آنتن می داد و به موبایل جواب بدهم .
موبایل را برداشتم . زنی بود . می خواست بداند کلاسهای داستان نویسی هنوز به راه است . یک
جوری دست به سرش کردم و دوباره رفتم پیش مرد. یک هویه ی عجیب چراغ دار داشت که نوکش تیز
نبود و حلقوی بود . سیمها را یکی یکی قطع می کرد . یک آن چشمم افتاد به آرم پشت لباسش که به
صورت گرد اسم شرکت رویش نوشته شده بود. با اینکه لباس کار پوشید ه بود اما خیلی تمیز بود و
حتی اتو داشت . ساعت تقریبا یک ظهر بود و از این می ترسیدم که خسته شود و نتواند مشکل را رفع
کند . گوشی را دوباره سوار کرد . انگار مشکلی نداشت . نزدیک بود بگویم : " دیدید گفتم آسان نیست !
" گفت ممکن است از سیم کشی باشد . وقتی دوباره رفتیم توی حیاط به سیمهایی که شبیه
سیمهای تلهای برق در تابلوهای نقاشی از هر سوی دیوار بالا و پایین رفته بودند و راهشان را به طرف
داخل خانه باز می کردند اشاره کرد و گفت " این دیگر چه جور سیمی است ؟ کی وصل کرده ؟ " اگر
مشکل از سیم کشی بود باید به قول او چهل تا چهل و پنج هزار تومن خرج می کردم. دوباره به طرف در
خروجی راه افتاد . این بار صفحه ی زنگ اصلی . هر جا می رفت دنبالش می رفتم. کم حرف بود و همه
ش من سوال می کردم و او جواب می داد . تازه شیرینی دانمارکی درست کرده بودم . تعارف کردم که
شیرینی می خورد . گفت نه . بیشتر اصرار نکردم . فکر کردم شاید خیال کرده می خواهم مسموش
کنم ! داشت سایه بانی را که تازه پدرم برای اینکه زنگ آب نخورد گذاشته بود ، می کند . گفت اگر هر
دستگاه برای اینکه باران نخورد چتر و کلاه بخواهد که نمی شود . اتفاقا هوا ابر بود و قطره های ریز باران
روی سر هردومان در حال باریدن بود . می خواستم بروم یک چتر بیاورم و روی سرش بگیرم مبادا خیس
شود و کار را نا تمام بگذارد اما رویم نشد. داخل زنگ را نشانم داد . گفت که اصلا آب نگرفته ببینید . توی
زنگ واقعا نو و دست نخورده بود . پاک نا امید شده بودم و فکر کردم لابد بعد از سفرم که دو هفته ی دیگر
باشد لابد باید دست از پنجاه هزار تومان بکشم آن هم برای این زنگ لامصب . تازه در فاصله ی همان
رفت و آمدهای من و مرد به داخل و بیرون خانه یک قبض تلفن عریض و طویل هم از زیر در انداخته بودند
که مهلت پرداختش پنج دی بود . انگار برای یک استراحت دو هفته باید حسابی تاوان پس می دادم. مرد
صحفه ی زنگ را بست و روبروی من ایستاد " خب اشکال قطعا از سیم کشی تان است . " کمی این پا
و آن پا می کرد . یک ساعت از وقتی آمده بود می گذشت و اولین بار بود که می دیدم کمی دستپاچه
است . داشتم یک حدس هایی می زدم . می دانستم نباید مونگول بازی در بیاورم . گفتم : دستمزدتان
چقدر می شود ؟ " گفت پنج هزار تومان . به این خاطر که اشکال از جای دیگری بوده و سیم در باز کن
را هم تا اطلاع ثانوی قطع کرد ه . اما همه ی اینها را با لبخند و دستپاچگی بی حد و حصر گفت . حس
می کردم کسی که کارش گرفتن پول در قبال کاری که انجام می دهد از مردم است چرا حالا باید این
طور باشد . فکر کردم شاید پول گرفتن از من برایش سخت است . زنی تنها در خانه که از هیچ چیز هم
سر در نمی آورد . حتما موقعی که من به او و لباس کار و مهارت و سکوت و ادبش فکر می کردم او هم
بدون اینکه هیچ اشاره ای کند به موقعیت من فکر کرده بود . گفتم دارم می روم اما دو هفته ی دیگر برمی
گردم و فکری به حال این سیمهای آویزان می کنم. رفتم تو که برایش پول بیاورم . اما وقتی برگشتم
کسی توی کوچه نبود . یک جا خوانده ام : آدمها دو دسته اند آنهایی که با پول راحتند و آنها که با پول
راحت نیستند . پولدارها از دسته ی اولند. آنها که موقع گرفتنش لبخند می زنند یا دستپاچه می شوند از
دسته ی دومند.
کانادا جای تو نیست