جایزه ها
قصد نداشتم از این حرکت تقریبا جدیدی که ایجاد شده ایراد بگیرم. حرکت جایزه های ادبی و داستانی را
می گویم. اما در این بازار کسادی ادبیات که تعداد کتابهای چاپ شده ی جدی حتی به تعداد انگشتان
دست هم نمی رسد ، می بینم که جایزه های ادبی از هر طرف ، مثل قارچ سر در می آورند. سن اهدا
کننده گانشان هم روز به روز دارد پایین تر می آید. اغلب زیر سی سال . و معلوم نیست با این سن کم و
تجربه ی اندک ملاک انتخاب چطور می تواند تعیین شود . به گمانم به سرگرمی بیشتر شبیه است تا
یک کار جدی. انگار خود عمل نوشتن دشوار تر از شرکت در حرکتهایی این چنین است. وقتی معلوم
نیست قرار است چه بلایی سر کتاب هنوز چاپ نشده ی نویسنده بیاید ، و سر از کدام تاریکخانه ی
ارشاد در بیاورد یا بدتر آنکه ، وارد بازار شود اما کسی آن را نخرد دیگر کدام آدم عاقلی حاضر است به
نوشتن فکر کند ؟ خب می رود سراغ کارهایی که چندان هم با آن فاصله ندارد ، مثل : متولی جایزه ای
شدن . حداقل ، انعکاسش بیشتر از نوشتن است ! جایزه هایی که گاهی حتی عنوانهایشان هم جالب
و با مزه است. از طرفی فکر می کنم اگر بازار نشر پر رونق تر از اینی که حالا هست بود ، مثل بازار نشر
در دهه ی شصت ، بساط جایزه های جورواجور هم تا این حد گسترده نبود. چون ، معمولا وفور یکی
عدم دیگری را جبران می کند. یعنی اگر آن بود این نبود و حالا که آن نیست این هست.... خب این هم از
شوخی ها ی روزگار است دیگر ، چه می شود کرد ؟
ممکن است گفته شود که من آدم بخیل و تنگ نظری هستم و مخل حرکتهای جدید و مثبت هستم . به
قول معروف بگذار جوانها کارشان را بکنند ، بالاخره از جایی سردر می آورند.... اما چون به این اصل
ایمان دارم که هر وقت عرضه زیاد شود تقاضا پایین می آید ، وجود پی در پی و بی وقفه ی این جایزه ها
را برای جامعه ی ادبی مضر می دانم. جایزه وقتی نتیجه ی مثبت می دهد که تعدادش اندک باشد .
برای همین هم هست که به آن جایزه می گویند. یعنی گزینش از میان تعداد ی زیاد و اهدای پاداش.
وقتی خود جایزه ها از خود آثار بیشتر باشد ، دیگر اهدای آن معنایی ندارد . زمانی پکا به کتابهایی چون
نیمه ی غایب حسین سناپور و چراغها را من خاموش می کنم زویا پیرزاد جایزه می داد . یا بنیاد
گلشیری به محمد آصف سلطان زاده با کتاب در گریز گم می شویم. این جایزه ها چون تعدادشان کم بود
از ارزش زیادی برخوردار بودند و کتابهای برنده را به چاپ چندم می رساندند. اما حالا ، برعکس وجود
جایزه ها نه تنها هیچ تضمینی برای فروش کتاب نیست ، بلکه خواننده ای را که زمانی به آنها اعتماد
داشت و شاید بر اساس خاص بودنشان باعث می شد که کتاب خاصی را انتخاب کند ، بدبین کرده
باشد . خواننده ها دیگر به دنبال جایزه ها نمی روند. اگرچه هنوز گول تبلیغات را می خورند . یعنی اگر در
سایت های اینترنتی و روزنامه ها مدام ببینید که از کسی تعریف می شود و اسم کتاب جدیدش دائم
جلوی چشم است ، حتما به دنبال آن کتاب خواهند رفت.
نا گفته نماند که به تعداد جایزه هایی که به تک داستانها اهدا می شود هم دارد اضافه می شود. و این
در حالی است که معلوم نیست واقعا نویسنده ی آن قصد ادامه راه صعب العبور و حتی در بعضی شرایط
غیر ممکن ادبیات را داشته باشد. انگار هم نوشتن داستان بازی است و هم دادن جایزه . هر دو گروه به
خود می گویند : " بابا بگذار حال کنیم ، اخمهایت را باز کن . چرا می خواهی باز ی را به هم بزنی ؟ "
این چرندیات را از این جهت گفتم که هر از گاهی یک ای میل به صندوق پستی ام می رسد مبنی بر
اعلام حضور این جایزه ها و فراخوان برای شرکت در آنها. خنده دار اینجاست که موبایلم هم با پیامهای
کوتاهی که یکی دوبار در یافت کرده از این بازی کنار گذاشته نشده.
شاید این جمله کلیشه ای باشد . جمله ای که خودم هم ، روزی مثل دیگران طوطی وار تکرارش می
کردم اما نه قلبا و نه از روی منطق اعتقادی به آن نداشتم . اما حالا ، عمیقا نه تنها به آن امیدوارم که با
تمام وجود درکش کرده و به آن ایمان دارم :
" زمان ثابت می کنه کی چند مرده حلاجه "
کانادا جای تو نیست