حکایت های بلقیس سلیمانی
مانده بودم این همه سرو صدا دور بر بلقیس سلیمانی از کجا آب می خورد . واقعا در داستان نویسی استعدادی دارد که مستحق این همه توجه باشد؟ قبلا می دانستم مقاله می نویسد اما راستش هیچ کدام از مقاله هایش را نخوانده بودم که حداقل از روی آنها بتوانم قضاوت درستی کنم. از طرفی یک عده هم برای این خانم شمشیر را از رو بستند و فضای ادبی ، حالت فضای جنگ و دعوا پیدا کرد. بهترین کاری که می شد کرد ، خریدن یکی از کتاب های این نویسنده بود. به کتابفروشی رفتم و با توجه به بضاعت جیبم ، کتاب بازی عروس و داماد را خریدم. یکی از دلایلی که گاهی آدم را نسبت به ادبیات مملکت خودش دلسرد می کند، تازه نبودن موضوعات و حال و هوا و حتی سبک نویسنده است. خواننده ایرانی دوست دارد از فضای غم انگیز و تکراری و محتوم شهری ایران بیرون بیاید و حداقل در خیال ، خودش را در جای دیگری تصور کند. آدمهای آزادی را ببیند که با هر ریخت و قیافه ای که دوست دارند و هر نوع رابطه ای که می پسندند ، این ور و آن ور بپلکند. ازطرفی ، انگار نویسنده های غربی همیشه از لحاظ سبک و نوع نگاه از ما چند پله جلوترند و همین ستاره ی اقبال آنان را درخشان تر از ایرانی ها برای خوانندگان می کند.
اگر بخواهم راستش را گفته باشم ، کتاب بازی عروس و داماد را با همین حسی که الان در اینجا توضیحش دادم، باز کردم . اما وقتی شروع کردم به خواندن ، باورم نمی شد، کار این قدر تازه باشد که فکر کنم با تازگی ای روبرو هستم که گاهی از آن طرف شاهدش بوده ام.
به خودم گفتم علت این نو بودن چیست؟ کوتاهی داستان ها ؟ یا نو بودن موضوعات ؟ نه . پس چه؟ یادم به حکایت های گلستان سعدی افتاد که کوتاهند اما با اینکه هفتصد سال از نوشتنشان می گذرد، اما کهنه به نظر نمی رسند . چون شاید تا حدی غافلگیر کننده اند. مطمئنا حکایتهای بلقیس سلیمانی با حکایتهای گلستان فرق دارند ، اما در جاهایی شبیه آن
است : در فرزی و چابکی ، در رندی و طنز . اما البته نه در زبان آوری. که این مطلب کاملا جداگانه ایست. ( زبان فارسی امروز اینقدر تهی شده است که یک مقاله ی مفصل جداگانه باید در موردش نوشت) از طرفی ، سعدی به عنوان یک ادیب دنیای قدیم، لابه لای حکایتهایش می خواهد درس بدهد اما بلقیس ، قصد درس دادن هم ندارد. تفاوت دیگر حکایت های گلستان این است که البته در ذهن می مانند چون انسان و اخلاق را بسیار جدی گرفته اند. اما حکایتهای بازی عروس و داماد ، همان طور که از اسمش پیداست چندان در ذهن نمی مانند چون مثل اغلب آدمهای امروز ند که هیچ چیز را جدی نمی گیرند. فرز وسبک، مثل بازی های دوران کودکی می آیند ، خاطر را تلطیف می کنند و می روند. انگار ، خانم نویسنده می داند که این روزها ادبیات را نباید چندان جدی گرفت وگرنه یا اشک قلابی در می آورد، یا دچار پیچیدگی می شود و خواننده را فراری می دهد.
ممکن است یک عده با خواندن این مطلب از من خرده بگیرند که آمده ام و زن نویسنده ای را از دنیای امروز با یک نابغه ی دنیای قدیم مقایسه کرده ام. اولا باید اشاره کنم که برماندنی بودن حرفهای سعدی تاکید کردم ، اما در عین حال ، هیچ عیبی هم نمی بینم که داستانک نویسی دنیای امروز را با حکایت نویسی های دنیای قدیم مقایسه کنم. انگار یک جورهایی مردم این دوره با آن دوره ، در بی حوصلگی شباهت پیدا کرده اند.
کانادا جای تو نیست