دوران ما

" امشب نامه هاي شما را به ترتيب تاريخ روي هم گذاشتم. و گوشه ي كشوي ميز جا دادم.واقعن قرار است آن ها را يك عمر نگه دارم؟‌قرار است كهنه و زرد شوند و سال هاي بعدمركب خوكارشان به رنگ ديگري در آيد؟‌قرار است چشماني به جز چشمان من روي آن ها نيفتد... گاهي بخوانمشان و دوباره ته كشو بگذارم؟ به سراغشان نروم ولي مدت ها بعد،‌وقتي بخواهم چيزي را از كشو بردارم،‌ اتفاقي ، چشمم به آن ها بيفتد؟

 هميشه اين منم كه شروع مي كنم،‌ نه ؟‌به گمانم هر چيزي دوراني دارد و ما،‌ آن قدرها هم نبايد تقلا كنيم تا از دوران خودمان جدا شويم. شايد،‌ موقتن اما شما وارد دوران من شده ايد. دوران من يعني زمان من،‌جامعه ي من و زندگي من.  روزي به شما فكر مي كنم و شما را در اين دوران به جا مي آورم. شما جزئي از زندگي من مي شويد،‌جزئئ از گذشته ي من. و من وقتي به ياد حماقت هايم مي افتم از شما هم ياد مي كنم! در زماني كه زندگي ما چيزي به جز همين يادآوري ها نباشد و دوران ديگري شروع شده باشد:‌ دوران دختران بيست و هفت ساله ي ديگر و مردان سي و نه ساله ي ديگر . ما آن ها را نديده ايم و نمي شناسيم. اما فكر مي كنيم مثل خود ما هستند و با آن ها همدردي مي كنيم. خيال مي كنيم با تجربه تريم و از آن ها بيشتر مي دانيم. نه به آن ها حسودي مي كنيم و نه مي خواهيم به جايشان باشيم. ما هم روزي دوران خودمان را داشته ايم و دوران آن ها چيز تازه اي براي ما ندارد...."

گرنيكا صفحه 73 و 74

                                                                                                  

                                                

به راستي كه جاهد جهانشاهي جاهد بود

طلا نژادحسن:

 (هنگام که گریه می دهد باز این دود سرشت بر پشت ...)

به خاک سپردمش ، خاک آن جایگاهی که رستنگاه دوباره ی هستی است در شروع فصلی سرد ،در زیر دانه های برف،هنگامی که هاله شیری  رنگش.حکایت از هجوم سرما داشت (سرمایش از درون)و برگهای جان سخت .مانده بر شاخه تسلیم بادهای سرد پاییزی می شدند . در فصل سردی که آتش زیر خاکستر امیدش تنها مجالی برای زیستن است.او رفت مانند همه رفتگان.اما قبل از سفرش(دستهایش یش را درباغچه کاشته بود).و ادب و درختان سرسبزی چون ترجمه گزارش یک آدم ربایی(مارکز)در حال کندن پوست پیاز(گونترگراس)،هواپیمای خار غنچه گل سرخ(مارکز)،بازگشت به خانه و...ومقاله های بسیار در زمینه تاتروادبیات.ما هم میمیریم،اما آیا مثل او؟که این همه درخت از لابه لای انگشتان جوهری اش روییده بود

 ( من هم می میرم اما نه مثل حیدر

که از کوه پرت شد/ پس گرگها جشن گرفتند

و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را/ در ته صندوقها پنهان کرد

چه کسی اسبهای وحشی را رام می کند/ من هم میمیرم

اما در خیابانی شلوغ/ در برابر چشم های تماشا

زیر چرخهای بی رحم ماشین/پس دو روز بعد

در ستون تسلیت روزنامه/ زیر عکس  6*4خواهند نوشت

ای آنکه رفته ای ... چه کسی سطلهای زباله را پر خواهد کرد

او  که  مر د کوه بود و این پناهگاه دیرین را هرگز رها نکرده بو د.

صبحگاه خستگی را در پناه در ماندن (همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن...)

دمی از خاطراتش دور نبود.و هر مجالی را برای یاری رساندن کوه پیمایان از کف نمی داد گویی راهی جز پرواز در دامن قله ها برای رهایی از این همه سلسله هر یک به نوعی به پای روح آدمی پیدا نکرده بود.اما به راستی آسمان چه قدر سخاوتمندانه در روز خاک سپاریش اهالی قلم را همراهی می کرد.برف می بارید و می بارید و می بارید...هاله ی سفید برف تصویر زنده ای از غم و اندوه طبیعت بود که در سوگ مترجم خستگی ناپذیری.می گریست و سرمای تلخ رفتن او را نجوا می کرد ،طبیعت بغض اهالی قلم را از این همه بی مهری و ناسپاسی کرسی نشینان می شکافت.که  چگونه است که مترجمی  با این همه تلاش و این همه اندوخته ی علمی سابقه ی رییس انجمن منتقدان تاتر، تدریس تاتر در دانشگاه، و....بازدهی فرهنگی هر یک خدمتی ماندگار به رشد زبان و ادبیات این سرزمین است باید این چنین در سردی.و سکوت (فقط با دو اتوبوس مشایعت کننده)به خاک سپرده شود؟حق اوهمین بود  ؟قطعه ی هنرمندان هم یک وجب جا برای اونداشت؟/آری اینچنین است بزرگداشت اهل هنر .بی مزدبودومنت هرخدمتی که کردم یارب        یارب مبادکس رامخدوم بی عنایت

امابه راستی  که  طبیعت همان طبیعتی که او عاشقش بود و در دامان قله های سترگش پرواز کرد.

از همه به او وفادارتر بود و در سوگش چنان بارید تا سرمای درون این روزگار پیمانشکن را با قلم جادویی خود به تصویر دراورد

و قول خواجه ی شیراز را در گوش مازمزمه کند که:جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

جاهد جهانشاهی،متولد سال1325،عضو هیات موسس انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تاتر و دو دوره عضو هیات مدیره این انجمن بود.او همچون کتاب های متعددی را از جمله:(نمایشنامه رئیس جمهور)توماس برنهاد ،(نان سال های سپری شده) هاینریش بل،مادر برتولت برشت،(گزارش یک آدم ربایی)گابریل گارسیا مارکز،(کتاب دلواپسی)فرناندو پسوا،(زندگی برتولت برشت)و(در حال کندن پوست پیاز)گونترگراس ترجمه کرده است.جاهد جهانشاهی صبح روز پنج شنبه23آذرماه،در حین کوهنوردی در درکه بر اثر ایست قلبی درگذشت.شایان ذکر است.با وجود اینکه پیش تر از خاک سپاری جهانشاهی در قطعه هنرمندان خبر داده شده بود،متاسفانه امکان خاکسپاری آن مرحوم در قطعه هنرمندان فراهم نشد و در قطعه ی309 بهشت زهرا(س)آرام گرفت.

عصبي و درب و داغان


امشب خيلي عصبي و به هم ريخته و درب و داغان بودم. مهمان داشتم. قبل از آن دنبال گذاشتن اسم شاگردانم در سايت فني حرفه اي از طريق كافي نت براي امتحان ديپلم آشپزي و شيريني پزي بودم كه هرچه با كافي نت براي گرفتن نتيجه تماس گرفتم ،‌ خبري نشد و دختر بي مسئوليت آنجا ،‌ نه گوشي دفترش را برداشت و نه گوشي موبايلش را. از آنجا كه روز آخر بود( به گمانم چون ممكن است تمديد شده باشد) داشتم ديوانه مي شدم. در همين هول و ولا،

سگم بي قرار رفتن به حياط  بود و نزديك بود در چوبي اتاق را بخورد كه درعوض،  از طرف من كتك مفصلي خورد و بيرون انداخته شد. و ناراحتي من صدبرابر شد.( به خاطر زدن سگ نازنازي و بيگناه كه از جان و دل دوستش دارم) قبل از ورود مهمان ها همين طور كه داشتم ،‌ بيهوده وارد پروفايلم در سايت فني حرفه اي مي شدم،‌ فكر كردم سري به وبلاگم بزنم كه پيام دوست نايده ام،‌ فرشته نوبخت عزيز را ديدم ،‌مبني بر اينكه نقدي به كتاب "كانادا جاي تو نيست" نوشته و امروز در روزنامه ي فرهيختگان چاپ شده . فرشته خانوم مهربان ،از اينكه كتاب را دوست داشتي و مطلبي براي آن نوشتي و حال امشب مرا كمي عوض كردي واقعن ممنونم.  

 

  از اين زندگي بي درو دروازه

فرهیختگان: «کانادا جای تو نیست»، داستانِ بی‌ثباتی‌ها و از دست دادن‌ها است. گویی آدم‌ها کنارِ پنجره‌هایِ کوچکِ قطاری درحالِ حرکت ایستاده‌اند و نظاره‌گرِ گذری تند و ناگریز هستند. مسیری که همراهِ ریل‌هایِ آهنی تا بی‌نهایت می‌رود و هرگز به مقصد نمی‌رسد. عشق و مرگ با همه‌ی تناقض‌های‌شان، دو قطبِ زندگیِ آدم‌هایی است که نصیبِ کوچکی از جهان برده‌اند. آن‌ها اغلب در ذهن و خیال زندگی می‌کنند و مدام به کَندن و رفتن فکر می‌کنند. به همین دلیل، با احتیاطِ آدم‌هایِ رفتنی، عشق می‌ورزند و دوستی می‌کنند. هیچ نقطه‌ی درخشانِ امیدبخشی در زندگیِ آن‌ها وجود ندارد. یا بهتر است بگوییم نمی‌خواهند که وجود داشته باشد. «در کانادا جای تو نیست»، شخصیت‌ها فقط به اندازه‌ای به هم نزدیک می‌شوند که در صورتِ لزوم، به راحتی و بی‌جرومنجر از هم جدا شوند. انگار همه‌چیزِ آن‌ها ساکِ کوچکِ سفری با وسایلی مختصر است؛ تا محیایِ رفتن باشند. شبیهِ «حسِ رهگذری که در حالِ عبور است» … ادامه ي مطلب در اينجا