تلوزیون و سینما

چیزی از تلوزیون مزخرف تر دیده اید ؟ هم تلوزیون خودمان هم دیگران . فرقی نمی

کند، سروته همه ی آنها یک کرباس است. توی هر خانه ای که می روی یا دارند یک

سریال می بینند یا گذاشته اند روی کانال ماهواره و یکی دارد بالا و پایین می پرد.

مدت هاست که با تلوزیون خداحافظی کرده ام. توی خیابان که راه می روم و از ردیف

مغازه هایی که تلوزیون های مسطح دارند رد می شوم، گاهی منظره های قشنگی

را نشان میدهند، یک آن، می ایستم و جذب دنیای زیر آب با ماهی های رنگارنگ یا

کوهستان های پوشیده از برف می شوم. اگر خیلی همت کنم از دو پله ی مغازه بالا

می روم و در یخچال سه میلیون تومنی بزرگی را که مثل کوه جلویم ایستاده باز می

کنم تا نگاهی به داخلش بیندازم. اصلا هم کاری به تلوزیون های تاق و جفتی که کنار

 یخچال ردیف شده اند ندارم. تلوزیون خودم 14 اینچ و قدیمی است و یک قوز بزرگ

پشتش دارد که دیگر حالا مد نیست.

مدتی است که تند تند فیلم و دی وی دی می گیرم و توی دستگاه می گذارم و

تماشا می کنم. قبلا، اصلا فکر نمی کردم ، روزی بتوانم هر فیلمی بخواهم گیر

بیاورم. حتی به نظرم در حد و حدود رویا هم نبود، اما ، حالا، هر فیلمی را سفارش

 بدهم، برایم پیدا می کنند. اما ، عجیب ، فیلم های انتخابی ام هم کسل کننده از

 آب در می آیند! یک دوست توصیه می کند که بروم فیلم The Reader را ببینم که

جایزه ی اسکار گرفته و فوق العاده است. فیلم را می بینم و اصلا چنگی به دلم نمی

 زند.

در حالی که دارم در خیابان را ه می روم ، روی زمین ، ردیف فیلم ها را می بینم یک

فیلم از جان هیوستن که عکس دوستداشتنی ادری هپبورن و عکس نچسب برت

لنکستر را کنار هم دارد، به نام نابخشوده . بلافاصله ، می خرم و می آورم خانه. اما

به نظرم چنان کهنه و کودکانه می رسد که وسطش خوابم می گیرد و همان جا، روی

 کاناپه ، تا صبح می خوابم ! تازه این فیلم مال جان هیوستن است، هیوستنی که

 زمانی با فیلم شاهین مالتش توانست یک زلزله ی ده ریشتری در سلیقه ی

سینمایی ام ایجاد کند.

یک فیلم دیگر هم هست: The End of The Affair ، فیلمی عاشقانه با شرکت رالف

  فینس و جولین مور. خیال می کنم باید نفس را در سینه حبس کند. اما بدجوری

ناامیدم می کند. همه چیز خیلی مصنوعی و قابل پیشبینی است. می دانم کی باید

عاشق کی شود و کی آخرش بمیرد. غربی ها ، انگار عاشق شدن یادشان رفته

 ( بیایند از ما یاد بگیرند ! ) .  

آیا من بزرگ و پیر شده ام یا سینما کوچک و حقیر ؟

 

گاهی وبلاگ نویسی چیز خوبی نیست

وقتی نویسنده باشی و در ضمن مثل خیلی ها وبلاگ نویس هم باشی، بعد کم کار

بشوی، که البته این کم کاری فقط در همین حوزه ی اینترنت باشد، همه فکر می

کنند کارت تمام است. بدبختی اینجاست که وقتی به زمانی فکر می کنی که اصلا

این مسخره بازی ها یعنی وبلاگ نویسی نبود و نویسنده ها ممکن بود دو سه سال

 چیزی ننویسند ، بعد با یک کتاب برگردند و این موضوع خیلی طبیعی بود و اصلا

کسی نمی گفت" خب دیگر طرف چیزی نمی نویسد." مگر یک آدم چقدر باید فک بزند

 و چیزی برای گفتن داشته باشد ؟ نمی شود کمی زندگی کند بعد با دست پر

 برگردد؟ نمی خواهم در اینجا چیزی را توضیح دهم اما این حرف را برای این می زنم

که گاهی دوستان ازم می پرسند چرا کم کار شده ام . انگار ملاک کار فقط همین

 وبلاگ نویسی است ! غافل از اینکه همین نوشتن توی اینترنت خلاقیت هر نویسنده

ای را حتی اگر نابغه باشد از بین می برد. وقتی هر هفته حد اقل دو بار بخواهی اینجا

 مطلب بگذاری، دیگر چه باقی می ماند برای گفتن ؟ چه حرفی ؟ چه تفکری ؟ چه

شوقی؟

 در حال حاضر کتابی دارم که زیر چاپ است، ببخشید، دقیقا  زیر چاپ که نه، توی

ارشاد . الان یک ماه است در ارشاد است و اصلا نمی دانم که چقدر باید صبر کنم و

کی مجوز می دهند. سابق بر این کتابهایم بیشتر از دو هفته توی ارشاد نمی ماندند.

حالا ، انگار یک جور دیگر است. زمانه ی دیگری. دوران دیگری. فقط هفت هشت سال

 یا حد اکثر ده سال گذشته اما انگار در قرن دیگری زندگی می کنیم. گاهی حتی

 خودم را نمی شناسم . حتی نمی دانم عکس العمل بعدی ام چیست ، دیگر چه

 رسد به دیگران....