جنگ خصوصی آبادانی ها
و
سفر دو ماه پیشم به آبادان مثل سفرهای همیشگی ام به این شهر نبود .همیشه می رفتم و خانواده را می دیدم و مدتی می ماندم و دوباره برمی گشتم. اما این بار کمی هم ادبی بود. از همه لحاظ : هم ملاقاتهایی که داشتم و هم حس و حال خودم و مطالبی که شاید بعدها در داستانهای آینده از آن استفاده کنم. همیشه برایم معما بود که چرا جنگ در داستانهام حضور ندارد . فکر می کردم دلیلش این است که دوست ندارم به آن بپردازم چون من یک زنم و چه می دانم راستش اصلا نمی توانستم بدانم واقعا چرا این طور است چون من جنگ را از نزدیک دیدم و حضور هواپیماها ی دشمن را و کشته شدن مردم را و فرار خانواده ام را و دربه دری و سایر مسائل را . فرار از خمپاره ها و هواپیماها کابوس تقریبا مداومی بود که الان یکی دوسالی می شود که از شرشان خلاص شده ام. الان که به کل داستانها و نوشته های گذشته ام نگاه می کنم ، حس می کنم آدمهای آشفته و گم گشته ی داستانهایم انگار ول معطلند و چیزی کم دارند . انگار معلوم نیست به چه دلیل به کسی اعتماد ندارند و به خوبی نمی توانند ارتباط برقرار کنند و چرا این ارتباطها این قدر زود متلاشی می شود. از خودم پرسیدم یعنی چه ؟ و این سرگردانی باید دلیلی داشته باشد و در این سفر بود ، همین طور اتفاقی متوجه کمبود داستانهای قبلی ام شدم . نمی دانم این باربتوانم دلیل آشفتگی جامعه خودم را در نوشته هایم بیاورم یا نه و بتوانم مشکل سرگردانی آدمها و اینکه چرا به یک نوع دنیای خیالی پناه می برند را توصیف کنم یا نه. می دانم یک سر این کارزار در جنگ ، جنگ سال 1359 و آن جنگ دیگر ، یعنی جنگ 1357 قرار دارد.
اما سفر آبادان از یک لحاظ دیگر هم خاص بود : دیداری که با گروهی از دوستداران ادبیات شهرم برای اولین بار داشتم . مریم دلباری نویسنده تلاشگر و جوان آبادانی به طور اتفاقی به موبایلم زنگ زد تا خبری را به من بدهد و نمی دانست در آبادان هستم. وقتی گفتم در آبادانم ، برنامه ای در کتابخانه ی فرهنگ ترتیب داد تا من بتوانم بچه های اهل قلم شهر را ببینم و همین طور به داستانهاشان گوش دهم و داستانها نقد شوند. با شوق و ذوق بسیار به دیدارشان رفتم . در حالی که اصلا انتظار نداشتم در عرض دو سه روز کسی از برنامه استقبال کند ، متوجه شدم دوستداران ادبیات در آبادان تعدادشان نه تنها کم نیست که رشدشان هم خیلی امیدوار کننده است. در عرض این مدت کوتاه که آبادان بعد از جنگ در حال پا گرفتن است کسانی را در خود پرورش داده که داستان و شعر دغدغه ی روزمره شان است . البته نا گفته نماند داستانهایی که در برنامه شرکت داده شده بودند ، به نظرم لحن غم انگیز تری نسبت به نوشته های بقیه ی جوانان این مملکت داشتند ، که این مرا هم غمگین کرد. انگار وجود گرمای بیش از حد ، مرز نشینی و حس ناخودآگاه عدم امنیت و خاطره ی زخمهای بی شمار دشمن که آثارش هنوز بر بسیاری از در و دیوار شهر و همین طور دلهای مردم نشسته ، باعث می شد که جوانان آبادانی از شادی کم بگویند .
مریم دلباری را تا به حال ندیده بودم و فقط صدایش را چند بار از پشت تلفن شنیده بودم و یکی دو داستان این ور و آن ور ازش خوانده بودم به اضافه ی یک عکس که در وبلاگش گذاشته بود. آن روز در سالن سخنرانی دیدمش . زن جوان و با اندامی متناسب و جمع و جور بود که داشت مدام می آمد و می رفت و یک دقیقه در جایی بند نمی شد. از روی عکس شناختمش. فقط بیست و هشت سالش بود و فکر نمی کردم ازدواج کرده چه رسد به اینکه یک پسر یازده ساله هم داشته باشد . معلوم بود خیلی فعال است و علاوه بر نویسندگی که مشغله ی اصلی اش بود در ترتیب دادن این برنامه هم دست داشت.
غروب وقتی داشتم به خانه برمی گشتم به خودم می گفتم برای اینکه آبادان تند تر از اینی که هست، حرکت کند به چه احتیاج دارد؟ فکر کردم آبادان جنگ زده که تقریبا مانند خرمشهر با خاک یکسان شد در حال حاضر به چه احتیاج دارد که چیز لوکسی مثل ادبیات در آن به صورت یک نیاز روزمره لااقل برای گروهی که در سایر شهرهای ایران زندگی می کنند در آید . شهرهایی مثل تهران ، اصفهان ، شیراز ...... برای پرداختن به ادبیات کمی آسایش لازم است . آسایشی که در آبادان کم داریم. وعده هایی که رئیس جمهور ، سال گذشته در این شهر داد یعنی اختصاص دو در صد از کل در آمد نفت به مناطق خوزستان که حق مسلمشان است ُوقتی رفت به مجلس به یک درصد تبدیل شد و نمی دانم اگر همین یک در صد هم به مرحله ی اجرا برسد چقدر ازش باقی می ماند.... و انگار برای از ادبیات گفتن ، باز هم باید از کانال پول بگذریم و باز هم از پول حرف بزنیم. پول پول ، این پول کثیف.....

کانادا جای تو نیست