رویاها
کلاس ماشین نویسی درست نبش چهار راه مشیر بود. ساختمانی قدیمی ساز داشت. برای ورود به آنجا باید از دو ردیف پله ی سنگی بالا می رفتم و برای بالا رفتن از هر پله باید قدمهای بلندی بر می داشتم. همیشه دیر می رسیدم . کلاس ساعت سه بعد از ظهر شروع و پنج تمام می شد. صدای تق تق ماشین های کهنه از همان پاگرد اول می آمد. در چوبی را کنار می زدم ، کتم را در می آوردم و پشت یکی از ماشینها می نشستم. درس اول...درس دوم ... درس سوم...کاج ، ساج، بوق، عالیجناب ، شخص با ایمان.... نزدیک دو ساعت فقط باید همین ها را تایپ می کردم. مربی که زن چهل ساله ای بود ، می گفت باید با سرعت بیشتری تایپ کنم . انگشتانم سرعت لازم را نداشتند. بعد، یک دقیقه وقت می گرفت و همه شروع می کردیم به تایپ کردن. صداها آن قدر بلند بود که آدم خیال می کرد از شیشه ی پنجره هم بیرون می زند و وارد خیابان می شود. فکر می کردی وقتی رهگذران آن پایین ، این صداها را بشنوند سرشان را بالا می گیرند و به چار چوب پنجره ، آن جایی که تو سرت را برگردانده ای ، نگاهی می اندازند . اما رهگذران با سرهای فرو افتاده راه خودشان را می رفتند و انگار در عالم دیگری بودند . اتوموبیلها بوق می زدند وجوانکهای عاطل و باطل به دخترهای مردم متلک می گفتند. وقت که تمام می شد، مربی بعضی از برگه ها را نگاه می کرد. پیشرفت بعضی ها خوب بود . بعضی ها کلاس کامپیوتر هم می رفتند. برای این که دستشان تند شود به این جا می آمدند. اما همه می خواستند منشی شوند. منشی شدن منتهای آرزوشان بود. یک روز وقتی از پله ها بالا رفتم ، در چوبی را کنار زدم و کتم را در آوردم. مربی را ندیدم . مثل همیشه بوی بخاری نفتی همه جا را پر کرده بود.
مادر مربی مرده بود و به جز آن روز ، تا آخر هفته کلاس تعطیل بود. کاغذ را توی ماشین گذاشتم . عالیجناب....شخص با ایمان... اگر کاری پیدا نمی کردم چه می شد؟
ساعت چهار و نیم از کلاس بیرون زدم.
کنار یک دکه ی روزنامه فروشی ایستادم. روزنامه های مختلف روی پیشخوان چیده شده بودند. روزنامه فروش را که پیرمردی آبله رو و سبزه بود ، می شناختم . اما او مرا به یاد نداشت. پیر تر از سنش به نظر می رسید .وقتی بچه بودم از نوشت ابزار فروشی ای که رو به روی دبستانمان بود و او در آن کار می کرد، وسایل مورد نیازم را می خریدم. رویم نمی شد جلو بروم و آن روزها را به یادش بیاورم. از طرفی، درست هم نبود که جوانی اش را به یادش آورم. مدتی ایستادم و وانمود به خواندن تیتر روزنامه ها کردم. سرما نوک بینی اش را قرمز کرده بود و برای برداشتن و دادن چیزی به مشتری، مدام دولا و راست می شد. چشمان ریز دودوزنش هیچ احساسی را نشان نمی داد. دکه اش ، بیشتر به لانه ی سگی شباهت داشت که او تو ش پاسبانی می داد.
با این که دلم می خواست هر چه زودتر از آن جا بروم . اما همچنان ایستادم و توی جیبهام دنبال چیزی گشتم.
داستان کوتاه آرزو از مجموعه ی خانه ها و خیابان ها انتشارات نیم نگاه چاپ ۱۳۸۰



کانادا جای تو نیست