دیشب با دو تا از دوستان در دفتر ترجمه ی یکی از آنها بودم. هر دو مترجم زبان انگلیسی ، هر دو فعال ،

هر دو مجرد و پر از افکار جورواجور و حتی نا جور.... یکی از آنها می گفت  تازه پنج میلیون تومان به وکیل

 داده که کارش را برای مهاجرت به کانادا درست کند . آن یکی داشت به من می گفت که زمان ثبت نام

برای گرین کار ت است و بهتر است من  هم بروم و یک عکس بی حجاب پنج در پنج بگیرم و او خودش مرا

در قرعه کشی ثبت نام کند . گفتم چرا خودش ثبت نام نمی کند ؟ گفت که او هم ثبت نام کرده و

عکسش را نشانم داد :  عکسی با موهایی که محکم از پشت سر بسته بود ، و چشمان گرد و غافلگیر

 شده از نور فراوان ،   شبیه زندانیانی بود که نشسته اند و از روبرو به دوربین زل زده اند.. آن یکی دوستم

 داشت خودش را برای امتحان آیلتس آماده می کرد. اصلا دلیل حضور من در آنجا همین بود. اینکه برای او

 انشا های کوتاهی بنویسم  و در باره ی موضوعات مختلفی که برای مصاحبه لازم دارد بحث کنم و به او

 ایده بدهم. مصاحبه به زبان انگلیسی. بعد نمی دانم چه شد که هر دو نگاهی به من انداختند و

پرسیدند : " تو چرا برای مهاجرت اقدام نمی کنی ؟" روی میز پر از  کتابچه هایی به زبان انگلیسی با

 عکسهای پانورامای جذاب از سرزمین های سرسبز و دوردست غربی بود . عکسهایی که زمانی در

بیست سالگی با نگاه کردن به آنها دیوانه می شدم. و هوس رفتن چنان از خود بی خودم می کرد که

 نمی دانستم باید چه خاکی به سرم بریزم.

 پرسیدم مثلا من بروم آنجا چه کنم ؟ گفتند می روی یک شیرینی پزی می زنی و پول پارو می کنی.

پرسیدم یعنی همه باید بروند ؟ گفتند چه اشکالی دارد اگر همه بروند . همه بروند بهتر است از این است

 که همه بمانند.  وقتی مخالفت کردم یکی گفت گربه دستش به گوشت نمی رسد می گوید پیف پیف بو

 می دهد ! نمی دانستم چه جوابی بدهم چون هر چه می گفتم به نظر آنها غیر قابل باور می رسید .

 وارد بحثی شدم که اصلا دوست نداشتم بخصوص که  دو نفر به یک نفر بود و من همیشه در جر و بحث

کم می آورم چون در مورد مسائل حساس مثل این  احساساتی می شوم. آنکه صاحب دفتر بود گفت :

" نکند می خواهی در آن خانه ی کلنگی ات که بوی نا می دهد  تا آخر عمر بمانی  و دلت را به همین

خوش کنی ؟ " دیگر واقعا زبانم بند آمده بود انگار که آمده بودم آنجا تا  محاکمه بشوم. به جرم ماندن در

کشور خودم ، خانه ی خودم محاکمه شوم. به نظرم خانه ی کلنگی ام مثل مادر پیرم و کشور بی ریختم

بود .  دلم نمی خواست کسی به آن بد و بی راه بگوید.  نمی دانم این چندمین باری بود که

 پیش روی من ماندن زشت تر از رفتن ترسیم می شد. بحثی در ظاهر دوستانه و پر از شوخی و در واقع

خیلی جدی . سال گذشته هم ، در یک مهمانی چنین بحثی در گرفت . آنجا هم  دو نفر در مقابل من که

یک نفر بودم قد علم کردند ،  البته خیلی جدی تر و تند تر از حالا (دو نفری که حالا ، برای همیشه  ، به

خارج از کشور رفته اند و یکی نویسنده و دیگری منتقد و روشنفکر بود ) . دست آخر هیچ نداشتم بگویم

جز اینکه من می مانم ، می مانم چون به چیزهای دیگران هر چقدر هم زیبا باشد علاقه ای ندارم چون

مال آنهاست نه مال من ، آنها را متعلق به خودم نمی دانم . متعلقات خودم را دوست دارم و به نظرم زیبا

می رسند . دوستشان دارم چون مال منند . هر چقدر هم که رنج آور باشند.  چهره ی خودم را با همه ی

عیب و ایرادهایش دوست دارم چون چهره ی من است . مادرم را با همه ی بی سوادی و پیری اش

دوست دارم چون همین یک مادر را دارم و قسمتی از وجود خودم است . گاهی علی رغم غرق شدگی و

روزمرگی در زبان فارسی که این روزها بد جوری کم رمق شده  ، وقتی به ترانه های پاپ ایرانی گوش

می کنم یا مثلا  نامه های تند و تیز صادق هدایت را می خوانم ، سراسر وجودم لبریز از عشقی گم شده

و دیریاب می شود . عشق به زبان فارسی به کشورم ایران...