دورتا از لهستان
درست نمي دانم از كجا شروع كنم. نمي گويم هميشه اما اغلب، حس اوليه حس درستي است. وقتي فكر مي كني نبايد كاري را انجام دهي خب نبايد انجام دهي. وقتي فكر مي كني اين موضوع كمي مشكوك است ، احتمال دارد واقعن مشكوك باشد. و اگر دقت نكني ابلهي . شك نكن.
مدتي پيش نامه اي از طريق پست الكترونيك بدستم رسيد از جانب شخصي كه خودش را دورتا معرفي مي كرد . مي گفت يك دختر لهستاني است كه به مطالب وبلاگ من بسيار بسيار علاقمند شده. گفت كل آرشيو را خوانده و وقتي من به شمارشگر وبلاگم مراجعه كردم، ديدم درست مي گويد و همه ي پست ها را مرور كرده. كشوري را هم كه آدرس داده بود درست بود . پرچم رنگارنگ و شخيص لهستان كنار آدرس ديده مي شد. خب ؟ خب به جمالتان. خوشحال شدم خصوصن اينكه سراغ داستاني از من هم بود چون به گفته ي خودش بدجوري علاقمند شده بود. اما چون در يكي از پست ها در مورد سخنراني در باره ي ادبيات زنان در شيراز حرف زده بودم در همان نامه ي اول به اين موضوع اشاره كرد و خواست كه متن سخنراني را برايش بفرستم. به نظرم عجيب ميرسيد در ابتداي آشنايي خواستن چيزي از يك غريبه . صرف نظر از اينكه نويسنده باشد يا نباشد. آن روزها كمي سرم شلوغ بود و نمي توانستم بعد از هر نامه ي او نامه اي بلند بالا و پر حوصله بنويسم. اين بود كه عجله اي نداشتم. اما دورتا خانم تقريبن يك روز در ميان مي نوشت و هر بار تقاضاي چيزي را مي كرد. آدرس وبلاگش را هم گذاشته بود و مي گفت مي خواهد با من مصاحبه كند و به كتاب جديدم نقد هم بنويسد. متن سخراني را فرستادم( اگر چه ته دلم حس خوبي نداشتم. نه به اين دليل كه ممكن است بلايي سر مقاله بيايد بلكه به اين جهت كه كسي بخواهد مرا وسيله ي انجام كاري قرار دهد.) دورتا با نامه هاي پي در پي اين بار خواستار داستاني از من يا حتي پي دي اف كتاب يا كتابهايم بود. من هم مثل بسياري از نوينسدگاني كه ميخواهند هر طوري هست كسي درباره ي داستانشان چيزي بنويسد بخصوص وقتي تازه كاري چاپ كرده اند،بعد از رد و بدل چند نامه، پي دي اف كتاب " كانادا جاي تو نيست "را فرستادم. كه البته بيشتر تمايل داشتم فقط يك داستان بفرستم اما به علت عوض كردن ويندوز و تنبلي هميشگي من تمام مدارك از جمله داستانهاي تك تك از كامپيوترم پريده بود و فقط همين پي دي اف مانده بود كه آن هم روي فلش بود. سرتان را درد نياورم. اين مرحله چيزي حدود يك ماه به طول انجاميد. اما فرستادن كتاب همان و ديگر خبري از دورتا خانم لهستاني كه خود را ايران شناس و دوستدار مولوي مي ناميد همان. بعد از دو هفته بي خبري ، در اي ميلي كه آشكارا نگراني مرا نشان مي داد جوياي احوال خانم ناشناس شدم . در يك يادداشت كوتاه دو خطي توضيح داد كه به زودي تماس مي گيرد. يك هفته گذشت و هيچ خبري نشد. اين بار با صراحت بيشتري از نگراني ام حرف زدم. و پرسيدم آخر چه شده كه ارتباطش را قطع كرده. در نامه ي كوتاه ديگري توضيح داد كه كنفرانس دارد و اصلن وقت ندارد. ازش خواستم اگر در مورد كتاب جديدم فقط نظرش را توي نامه بنويسد خوشحال مي شوم. كه به جز سكوت چيزي نصيبم نشد. از آن موقع حدود دو ماه مي گذرد كه هيچ خبري از او ندارم. نمي دانم با كتاب و نوشته هايي كه برايش فرستادم چه كرد. به گمانم براي تحقيقي چيزي يا حتي ترجمه ي غير مجاز دنبال مطلب مي گشت و چه جايي بهترو آسان تر از اينترنت ؟ آن هم با ارائه ي پيشنهاد نقد نوشتن به نويسندگاني كه تازه كتابشان در آمده و همواره به كس يا كساني براي اين كار نياز دارند. اين قضيه باعث شد عادت بد و بيراه گويي به خودم را كه مدتي بود كنار گذاشته بودم دوباره از سر گيرم: عجول بودن ،ساده لوحي ، حماقت، زودباوري، كوته بيني، كم هوشي، نداشتن قدرت تخيل، نداشتن حس محافظت از خود، و...خصوصياتي هستند كه بي بروبرگرد در من در حال فوران و جوشش هستند. گاهي يكي يا دو تا باهم سروكله شان پيدا مي شود، گاهي هم مثل حالا همه با هم گل مي كنند و فضا را بيش از پيش عطر آگين مي نمايند!
پي نوشت : حالا كه مدتي از اين مضحكه مي گذرد ديگر نه شكي باقي مانده نه شبهه اي. حالا مطمئن شدم دورتا خانم فقط يك مفت خور است و اين عادتش است كه كتابهاي نويسندگان ايراني را مفت مفت ، به بهانه ي نقد و غيره بگيرد و ديگر تماس نگيرد. اين را از چند نفري كه با ايشان ارتباط داشتند دانستم. چون راهش دور است و دسترسي به كتاب هاي نويسندگان سخت به هر حالا اين طوري راحت تر به نظر مي رسد. اگر چه خودش ادعا مي كند به راحتي مي تواند با ما تماس بگيرد. كه البته به گمانم از همين راه اي ميل باشد.

کانادا جای تو نیست