مادر بزرگم سال 62 مرد. الان که فکر می کنم به نظرم عجیب می رسه که از مرگ او این همه سال می گذره و من زنی هستم که مادر بزرگش بیست و چهار سال پیش مرده. انگار که خیلی عادیه . البته اگه بخواهیم باریک بشیم خیلی چیزا می تونه عادی نباشه . مثل سن و سال فعلیمون ، عادت کردن به شهر و محله مون ، عادت کردن به یک نوع زندگی که روزی طالبش بودیم ولی حالا دیگه نیستیم یا دست کم برامون خسته کننده شده . اگه بخوام بازم بگم ، لابد می شه چندین صفحه رو سیاه کرد و از موضوع اصلی حسابی دور شد.

مرگ مادر بزرگ در برخورد اول برام چندان تکون دهنده نبود . کمی غافلگیرم کرد اما چون اطرافیان می گفتند که به قدر کافی عمر کرده به نظرم طبیعی می رسید. بعدا به این فکر افتادم که قدر کافی یعنی چی ؟  چون می دونستم مادر بزرگ زندگی رو خیلی دوست داشت و اصلا دلش نمی خواست بمیره . الان مطمئن نیستم که دقیقا چند وقت بعد از مرگش شک و تردیدهام شروع شد. در میان خوابهام انگار می خواست پیامی بهم بده که : " فرشته خوب گوش کن ، مرگ من طبیعی نبود . " در میان همان خوابها مثل فیلمها ی پلیسی سر نخ هایی پیدا کردم که در دنیای واقعی به دلیل تلقین اطرافیان پیدا کردنشون ممکن نبود. به گمانم دو یا سه ماه بعد، مادر بزرگ تقریبا هفته ای یکی دو بار به سراغم می اومد و با حالتی زار از من می خواست که از اینجا ببرمش و من در خواب همه ش گریه می کردم در حالی که در بیداری حتی یک قطره اشک نریخته بودم . او را می دیدم که بیماره و در منزل یکی از بستگان به طور موقتی نگهداری می شه. من به دیدنش می یام و او در حالی که نان خشکی را مک می زنه به من التماس می کنه که از اونجا ببرمش . حتی در خواب هم می دونستم این حادثه در واقعیت رخ داده. از وقتی چشم باز کردم همیشه مادر بزرگ را کنار خودمون دیده بودم. یک اتاق جداگانه داشت و رابطه ی گرمی با من و برادرهام نداشت.

یک صندوق آهنی در گوشه ای از راه پله گذاشته شده بود که مال او بود. درونش چند کاسه بشقاب چینی بود که بعدها من صاحبش شدم و تا مدت ها تنها ظروف چینی من بود که بی نهایت برام ارزش داشت. الان مدت هاست که سرویس چینی ام تکمیل شده  و از ظروف لنگه به لنگه ی مادر بزرگ برای مهمونی هام استفاده نمی کنم . دیشب یکی از کاسه ها را شکستم ، یک کاسه بزرگ با طرح نامانوسی که هیچ وقت بهش عادت نکرده بودم و همین باعث شد که به این فکر بیفتم که زمان زیادی است که خواب مادر بزرگ را نمی بینم . نمی دونم چطور فراموش کردم. این روند لابد چنان آهسته و کند رخ داده بود که من اصلا متوجهش نشده بودم . حتی متوجه نشده بودم که دیگه به کاسه بشقاب های زمخت و لب پریده ی مادر بزرگم اهمیتی نمی دم........