دیروز اول اکتبر روز جهانی سالمندان  بود. آدمهای 65 سال به بالا. نمی دونم چرا از حالا خودم رو در این سن حس می کنم. وقتی بیست سالم بود فکر می کردم سن اصلی من 45 سالگی خواهد بود. هنوز به این سن نرسیدم اما دیگه فکر نمی کنم سن اصلی من این باشه . سن اصلی من 65 سالگیه.   اما بیشتر از این می ترسم که در 65 سالگی ( اگه به این سن برسم !) فکر کنم سن واقعی من سن مرگم باشه ! این همه بدبینی برای چیه؟ شاید دلیلش شرایط اجتماعی باشه شاید هم چیزی در اعماق شخصیت خودم . واقعا نمی دونم.....

 

مدتها پیش از یک کارگردان ایرانی چیزی شنیدم که منو به فکر فرو برد.  کارگردانی که به خاطر یکی از فیلمهای خوبش نسبت بهش حساس شدم. حرفش چندان هم عجیب نبود ، اما کاملا صادقانه بود . و این صداقت تکون دهنده بود. از ایرانی های دور و برم از تمام هموطنان کمتر چنین صداقتی رو سراغ دارم. حرف اون کارگردان این بود که اعتقادش رو به سینما از دست داده و دیگه به سینما ایمان نداره.  عکسی هم ازش بالای اون مطلب چاپ شده بود: شبیه عکسهایی که از روی سنگ نوشته ها یا تصویرهای حک شده روی سنگهای مرمر گرفته باشند. یک چهره ی جا افتاده با موهای سفید و به شدت تلخ . تلخ تلخ. از خودم پرسیدم این چهره دیگه چطور می تونه چیزی لطیف رو به وجود بیاره ؟ اصلا از این چهره چطور می شه چیزی تراوش کنه؟ این که از سنگ ساخته شده . در عین حال احساس می کردم خیلی دور از دسترسه و بی اعتنا. انگار که دیگه نباید در هر چیزی دنبال رد پایی از هنر بگردم. انگار اگر بیشتر به عکس نگاه می کردم اون حس کمرنگ خودکشی  روکه تقریبا در هر تنابنده ی دوپایی وجود داره ، ظاهر می شد.  انگار که زندگی یک چیزسرسری و بچگانه است.