آزادی در ممالک شرقی و از جمله مملکت ما مبحث پیچیده ایست. چیزی نیست که خیلی راحت بشود در موردش قضاوت کرد یا حکمی داد . آزادی درست مثل حق دادنی نیست. اما در مملکت ما حتی گرفتنی هم نیست ! برای همین می گویم پیچیده است. آن را می توان هم سیاسی تلقی کرد و هم غیر سیاسی. از آنجا که من از سیاست و سیاست بازی بی زارم و حتی صحبتهای دو پهلو را دوست ندارم دیگر چه رسد به سیاست ، از جنبه ی غیر سیاسی به آن نگاه می کنم ، اگر چه ، اعتراف می کنم وقتی از آزادی حرف می زنیم محال است خواسته یا نا خواسته به بحث های سیاسی هم کشیده نشویم.

مدتهاست که متوجه چیز عجیبی در ملت خودم شده ام.  بی انصافی است اگر همه را به یک چوب برانم .  بگیریم ، چیزی حدود هشتاد درصد از مردم. این بحث مربوط به اکثریت هشتاد درصدی مردم ایران است . پس عده ای می توانند خودشان را کنار بکشند و جزو این دسته ندانند. اما راستش صحبت از اینی که هست هم فراتر است. آزاد بودن یا عدم آن  ، خودش یک معلول است درست مثل جهل . اگر بگوییم مردم ایران آزاد نیستند زیرا جاهلند این حرف درستی نیست چون جهل هم به نوبه ی خود معلول است و علت نیست ، هر چند معلولی است که بالا دست عدم آزادی قرار می گیرد .

چند سال پیش که تهران زندگی می کردم ، در مجمعی عضو شدم که گروهی نویسنده عضو آن بودند. من از این مجمع اطلاع چندانی نداشتم و همین طوری ، بیشتر برای کسب تجربه و در واقع ارتباط بیشتر با روشنفکر ها وارد آن شدم. بعضی وقتها در جلسات شرکت می کردم . همیشه بساط بحث و جدل فراهم بود و حتی یک بار نشد که جلسات به آرامی بگذرند .  به گمانم جلسه ی سوم یا چهارم بود که چیز عجیبی دیدم. یک نویسنده ی جوان بلند شد و عملکرد مجمع را به باد انتقاد گرفت . انتقادی آرام و منطقی اما دقیق. جلوی چشم من کسانی که حاضر بودند فقط به خاطر واژه ی آزادی به زندان بروند چه رسد به در آغوش گرفتن خود آن ، رای به اخراج نویسنده ی مذکور دادند و نویسنده اخراج شد. به نظرم باور کردنی نمی رسید این همه عدم تحمل عقیده ی کسی دیگر . کسی که با ما موافق نیست. آن هم از جانب عده ای نویسنده ! بعدها شاهد بودم همان کسی که به  اخراج نویسنده ی جوان رای داده بود ، خود برای گرفتن آزادی به زندان افتاد . به نظرم واقعا مبهوت کننده بود که می دیدم چنین چیزی را . گاهی حاضریم به خاطر اینکه حرفمان را به کرسی بنشانیم و نشان دهیم که هستیم و حق چقدر با ماست دست به هر کاری بزنیم اما حاضر نیستیم این حق را به دیگران بدهیم. حاضر نیستیم این آزادی را با کسی دیگر تقسیم کنیم. می گویند در هند آدمها ی زیادی در یک خیابان کنار هم زندگی می کنند ، گوشت نمی خورند و همه به نوعی توی هم می لولند . نمی دانم . دلم می خواهد بروم و از نزدیک ببینم.

تازگی ها به دختر سی ساله ی تند خویی برخورده ام که تحمل هیچ کس و هیچ چیز را به جز حرفهای موافق و تعریف و تمجید ندارد . این دختر چنان بی تحمل است که حتی کامنت نسبتا ملایم مرا که برایش در وبلاگش گذاشته بودم تایید نکرد. چون کامنتدونی اش را فیلتر کرده و فقط حرفهای موافق اجازه ی انتشار دارند.

گاهی فکر می کنم آزادی یعنی تحمل دیگری و همین. فکر می کنم ایرانی تحمل دیگری را ندارد چون آستانه ی تحملش پایین است . اما چرا آستانه ی ایرانی ها باید پایین باشد . چرا این قدر تند و انعطاف ناپذیرند که نمی توانند حرفهای مخالف حتی دور و بری هایشان را تحمل کنند؟ راستی چرا ؟

بیشتر از این حاشیه نمی روم و اصل مطلب را می گویم ، انگیزه ای که باعث شد به این موضوع بپردازم : مدتها پیش ، شاید وقتی بیست ساله بودم کتابی خواندم به اسم بیگانه نوشته ی آلبر کامو. این کتاب در آن سن برای من جالب و جدید بود و مرا با اشارات وکنایه هایی که داشت به فکر فرو برد . در جایی از کتاب خواندم که (نقل به مفهوم و نه کلمه به کلمه) قاضی از مورسو که آدم کشته بود پرسید چرا دست به این کار زده ؟ مورسو گفت به خاطر آفتاب !  آن روزها به نظرم  خیلی مسخره بود که یک آدم به خاطر آفتاب تند ظهر مرتکب جنایت شود و فکر می کردم آلبر کامو خواسته داستانی سمبلیک بنویسد. شاید هم قصدش همین بوده باشد ، اما به نظر من موضوع خیلی ساده تر از این حرفهاست . واقعا قضیه بر سر آفتاب است ! در جاهای سرد سیر که هوای مدام ابری و بارانی دارند پوشش گیاهی مخملی و نرم است. آدمهایی هم که به آن هوا تعلق دارند سفیدند. خیلی سفید تر از این طرفی ها. ما با موهای تیره و پوستهای سبزه و گندمی ، نمی توانیم همدیگر را تحمل کنیم چون آفتاب مستقیم به مغزمان می تابد و گیج و منگمان می کند. آن قدر تند است که حتی فرصت فکر کردن به ما نمی دهد. ما مانند سرزمینمان ، مانند پوشش زمخت و اندک گیاهی مان ، مانند دشت های لم یزرعمان ، بیابانها ، کویرها و شوره زارهایمان هستیم : خشک و غیر قابل انعطاف .... و علت همین است. کاش ، فقط می دانستیم که انسانیم و می توانیم از جغرافیایمان فراتر برویم.