گاهی وبلاگ نویسی چیز خوبی نیست
وقتی نویسنده باشی و در ضمن مثل خیلی ها وبلاگ نویس هم باشی، بعد کم کار
بشوی، که البته این کم کاری فقط در همین حوزه ی اینترنت باشد، همه فکر می
کنند کارت تمام است. بدبختی اینجاست که وقتی به زمانی فکر می کنی که اصلا
این مسخره بازی ها یعنی وبلاگ نویسی نبود و نویسنده ها ممکن بود دو سه سال
چیزی ننویسند ، بعد با یک کتاب برگردند و این موضوع خیلی طبیعی بود و اصلا
کسی نمی گفت" خب دیگر طرف چیزی نمی نویسد." مگر یک آدم چقدر باید فک بزند
و چیزی برای گفتن داشته باشد ؟ نمی شود کمی زندگی کند بعد با دست پر
برگردد؟ نمی خواهم در اینجا چیزی را توضیح دهم اما این حرف را برای این می زنم
که گاهی دوستان ازم می پرسند چرا کم کار شده ام . انگار ملاک کار فقط همین
وبلاگ نویسی است ! غافل از اینکه همین نوشتن توی اینترنت خلاقیت هر نویسنده
ای را حتی اگر نابغه باشد از بین می برد. وقتی هر هفته حد اقل دو بار بخواهی اینجا
مطلب بگذاری، دیگر چه باقی می ماند برای گفتن ؟ چه حرفی ؟ چه تفکری ؟ چه
شوقی؟
در حال حاضر کتابی دارم که زیر چاپ است، ببخشید، دقیقا زیر چاپ که نه، توی
ارشاد . الان یک ماه است در ارشاد است و اصلا نمی دانم که چقدر باید صبر کنم و
کی مجوز می دهند. سابق بر این کتابهایم بیشتر از دو هفته توی ارشاد نمی ماندند.
حالا ، انگار یک جور دیگر است. زمانه ی دیگری. دوران دیگری. فقط هفت هشت سال
یا حد اکثر ده سال گذشته اما انگار در قرن دیگری زندگی می کنیم. گاهی حتی
خودم را نمی شناسم . حتی نمی دانم عکس العمل بعدی ام چیست ، دیگر چه
رسد به دیگران....
کانادا جای تو نیست