حرفه ی من نوشتن است و من سالهاست که آن را خوب می دانم. وقتی شروع به نوشتن می کنم، احساس آرامش فوق العاده ای به من دست می دهد و در فضایی سیر می کنم که انگار آن را بسیار خوب می شناسم. اگر هر کار دیگری انجام دهم، اگر زبان بیگانه ای بخوانم، اگر تلاش کنم تاریخ یاد بگیرم یا جغرافی یا تلاش کنم سخنرانی کنم یا بافتنی ببافم، رنج می برم و مدام از خودم می پرسم دیگران چه طور این کارها را انجام می دهند.

وقتی داستان می نویسم ، مثل آدمی هستم در وطن؛ در خیابان هایی که از دوران کودکی می شناسد و بین دیوارها و درختانی که از آن اویند. حرفه ی من داستان نوشتن است . موضوعاتی ابداعی یا موضوعاتی که از زندگی خود به یاد می آورم و به هر حال داستان اند. موضوعی که نه به فرهنگ ، بلکه فقط به خاطرات و تخیلات مربوط می شود. این حرفه ی من است و تا پایان عمر ادامه اش خواهم داد. مدت ها پیش فهمیدم این حرفه ی من است . بین پنج یا ده سالگی  هنوز درباره اش شک داشتم . تصور می کردم که می توانم کمی نقاشی کنم ، سرزمین هایی را با اسب فتح کنم . اما پس از ده سالگی فهمیدم که اشتباه می کرده ام.

بعدها کشف کردم که وقتی کسی چیزی جدی می نویسد خسته می شود. علامت بدی است اگر کسی خسته نشود. کسی نمی تواند امیدوار باشد که چیزی جدی را سرسری بنویسد. نمی شود با چیزی مختصر به موفقیت رسید. کسی وقتی جدی می نویسد، پا به درون آن می گذارد و تا گردن در آن فرو می رود. و اگر دارای احساسات شدیدی است که درونش را نا آرام می کند، اگرخیلی شاد است یا خیلی ناشاد، و این ها اصلا ربطی به آن چیزی که دارد می نویسد ندارند، آن وقت هر چه که می نویسد ، اگر معتبر و شایسته ی زندگی باشد ، به واقع هر احساس دیگری در او به خواب رفته است. او نمی تواند امیدوار باشد که شادی یا ناشادی عزیزش را دست نخورده و ترو تازه حفظ کند. همه چیز دور می شود و از بین می رود و او با نوشته اش تنها می ماند. هیچ شادی و غمی نمی تواند در او وجود داشته باشد که به شدت وابسته به نوشته اش نباشد. نه چیزی به او تعلق دارد و نه او متعلق به چیزی است و اگر چنین اتفاقی برای او نیفتد، بنابراین علامت این است که نوشته اش به هیچ درد نمی خورد.

حرفه ی من چنین است . پول چندانی از آن در نمی آید و حتی نیاز هست که همزمان با آن ، حرفه ی دیگری هم برای گذران زندگی داشت . گاهی مختصر در آمدی دارد و داشتن در آمد از جانب آن، لطف بسیاری دارد. مثل دریافت پول و هدیه از دستان معشوق.

وقتی چیزی می نویسم ، معمولا فکر می کنم که بسیار مهم است و من نویسنده ی بسیار بزرگی هستم. فکر می کنم برای همه این طور باشد. اما در گوشه ای از روحم به خوبی می دانم  که نویسنده ای کوچکم. اما چندان برایم مهم نیست . فقط نمی خواهم به نام های کوچک فکر کنم. گاهی از خود می پرسم : " نویسنده ی کوچک، مثل کی ؟" دلتنگ می شوم از فکر کردن به اسامی دیگر نویسندگان کوچک. ترجیح می دهم فکر کنم که مثل من، نوینسده ای هر چند کوچک به اندازه ی شپش یا پشه هرگز نبوده است.

این حرفه ، حرفه ی نسبتا سختی است. اما زیباترینی ست که در جهان وجود دارد. روزها و حوادث زندگی ما ، روزها و حوادث زندگی دیگرانی را که نظاره گریم، تصاویر و افکار و بحث ها، تغذیه اش می کند و در ما رشد می کند. حرفه ای که حتی از موضوعات وحشتناک هم تغذیه می کند. بهترین و بدترین چیزهای زندگی ما را می خورد. احساسات پلدیمان مثل احساسات نیک مان در خونش جاری می شود. از ما تغذیه می کند و در ما رشد می کند.

ناتالیا گینزبورگ ، ترجمه ی محسن ابراهیم از کتاب فضیلت های ناچیز