فیلم " کسی از گربه های ایرانی خبر دارد ؟" را همین یکی دو روز پیش دیدم. با کیفیت و تصویر بد و از تلوزیون کوچک و بدترکیب خودم. برای اینکه کنار بخاری باشم ، تازه مجبور شدم از تلوزیون فاصله هم بگیرم. اما چرا به تلوزیون نزدیک نشدم فقط به خاطر سرما نبود به این علت هم بود که فیلم از همان شروع چندان جذبم نکرد ، علی رغم تعریف های زیادی که درباره ش شنیده بودم. بازیگران جلوی دوربین رژه می رفتند بدون اینکه حس بگیرند. منظورم بازی نیست. اصلا حسی وجود نداشت. فضایی نمایشی و سرد . انگار همه می دانستند که یک عده دارند تماشایشان می کنند. ادای فیلم بازی کردن را در می آوردند. به همین دلیل بیننده درگیر نمی شود. بعد از گذشتن خیلی ، بیننده کم کم در گیر می شود که درگیری خوبی نیست. همه ش رنج و غم است. همه چیز مثل سرنوشتی محتوم و غمبار است. خیلی غم انگیز است. به خدا زندگی توی ایران این قدر غم انگیز نیست. فقط کمی غم انگیز است ! به نظر من تاثیرگذارترین صحنه ی فیلم همان جایی است که دختر و  پسر داستان توی ماشین با سگشان نشسته اند و صدای نکره ای که معلوم است پلیس است دستور ایست می دهد و سگ را به زور از آنها می گیرد . همان جا ، من هم مثل دختر توی داستان دلم می خواست داد بزنم . اما بعد ، یعنی در صحنه ی بعد اصلا معلوم نیست ، که بالاخره چه به سر حیوان آمده. انگار کارگردان محترم فقط برای تحت تاثیر قرار دادن بیننده ی غربی مدام خواسته صحنه هایی را کنار هم بگذارد و احساسات او را به قلیان وادارد. مشکل دیگر فیلم این است که هیچ صحنه ی خصوصی ندارد. یعنی دختر و پسر هیچ وقت، هیچ حرف خصوصی با هم ندارند. مدام درگیر مسائل بیرونند. انگار آدم نیستند. هرگز نمی بینیم مثلا کسی لباسی عوض کند، توالتی برود، حرف عاشقانه ای بزند یا از سر ناراحتی فحشی بدهد.از گربه های زیرزمینی حرف زده می شود اما هیچ چیز زیرزمینی به معنای واقعی خودش نیست. ممنوع بودن انگار فقط این است که آدم مشکلات اجتماعی داشته باشد. جان کلام اینکه فیلم بیشتر از اینکه یک اثر هنری باشد یک بیانیه ی سیاسی – اجتماعی است.