امشب خيلي عصبي و به هم ريخته و درب و داغان بودم. مهمان داشتم. قبل از آن دنبال گذاشتن اسم شاگردانم در سايت فني حرفه اي از طريق كافي نت براي امتحان ديپلم آشپزي و شيريني پزي بودم كه هرچه با كافي نت براي گرفتن نتيجه تماس گرفتم ،‌ خبري نشد و دختر بي مسئوليت آنجا ،‌ نه گوشي دفترش را برداشت و نه گوشي موبايلش را. از آنجا كه روز آخر بود( به گمانم چون ممكن است تمديد شده باشد) داشتم ديوانه مي شدم. در همين هول و ولا،

سگم بي قرار رفتن به حياط  بود و نزديك بود در چوبي اتاق را بخورد كه درعوض،  از طرف من كتك مفصلي خورد و بيرون انداخته شد. و ناراحتي من صدبرابر شد.( به خاطر زدن سگ نازنازي و بيگناه كه از جان و دل دوستش دارم) قبل از ورود مهمان ها همين طور كه داشتم ،‌ بيهوده وارد پروفايلم در سايت فني حرفه اي مي شدم،‌ فكر كردم سري به وبلاگم بزنم كه پيام دوست نايده ام،‌ فرشته نوبخت عزيز را ديدم ،‌مبني بر اينكه نقدي به كتاب "كانادا جاي تو نيست" نوشته و امروز در روزنامه ي فرهيختگان چاپ شده . فرشته خانوم مهربان ،از اينكه كتاب را دوست داشتي و مطلبي براي آن نوشتي و حال امشب مرا كمي عوض كردي واقعن ممنونم.  

 

  از اين زندگي بي درو دروازه

فرهیختگان: «کانادا جای تو نیست»، داستانِ بی‌ثباتی‌ها و از دست دادن‌ها است. گویی آدم‌ها کنارِ پنجره‌هایِ کوچکِ قطاری درحالِ حرکت ایستاده‌اند و نظاره‌گرِ گذری تند و ناگریز هستند. مسیری که همراهِ ریل‌هایِ آهنی تا بی‌نهایت می‌رود و هرگز به مقصد نمی‌رسد. عشق و مرگ با همه‌ی تناقض‌های‌شان، دو قطبِ زندگیِ آدم‌هایی است که نصیبِ کوچکی از جهان برده‌اند. آن‌ها اغلب در ذهن و خیال زندگی می‌کنند و مدام به کَندن و رفتن فکر می‌کنند. به همین دلیل، با احتیاطِ آدم‌هایِ رفتنی، عشق می‌ورزند و دوستی می‌کنند. هیچ نقطه‌ی درخشانِ امیدبخشی در زندگیِ آن‌ها وجود ندارد. یا بهتر است بگوییم نمی‌خواهند که وجود داشته باشد. «در کانادا جای تو نیست»، شخصیت‌ها فقط به اندازه‌ای به هم نزدیک می‌شوند که در صورتِ لزوم، به راحتی و بی‌جرومنجر از هم جدا شوند. انگار همه‌چیزِ آن‌ها ساکِ کوچکِ سفری با وسایلی مختصر است؛ تا محیایِ رفتن باشند. شبیهِ «حسِ رهگذری که در حالِ عبور است» … ادامه ي مطلب در اينجا