" امشب نامه هاي شما را به ترتيب تاريخ روي هم گذاشتم. و گوشه ي كشوي ميز جا دادم.واقعن قرار است آن ها را يك عمر نگه دارم؟‌قرار است كهنه و زرد شوند و سال هاي بعدمركب خوكارشان به رنگ ديگري در آيد؟‌قرار است چشماني به جز چشمان من روي آن ها نيفتد... گاهي بخوانمشان و دوباره ته كشو بگذارم؟ به سراغشان نروم ولي مدت ها بعد،‌وقتي بخواهم چيزي را از كشو بردارم،‌ اتفاقي ، چشمم به آن ها بيفتد؟

 هميشه اين منم كه شروع مي كنم،‌ نه ؟‌به گمانم هر چيزي دوراني دارد و ما،‌ آن قدرها هم نبايد تقلا كنيم تا از دوران خودمان جدا شويم. شايد،‌ موقتن اما شما وارد دوران من شده ايد. دوران من يعني زمان من،‌جامعه ي من و زندگي من.  روزي به شما فكر مي كنم و شما را در اين دوران به جا مي آورم. شما جزئي از زندگي من مي شويد،‌جزئئ از گذشته ي من. و من وقتي به ياد حماقت هايم مي افتم از شما هم ياد مي كنم! در زماني كه زندگي ما چيزي به جز همين يادآوري ها نباشد و دوران ديگري شروع شده باشد:‌ دوران دختران بيست و هفت ساله ي ديگر و مردان سي و نه ساله ي ديگر . ما آن ها را نديده ايم و نمي شناسيم. اما فكر مي كنيم مثل خود ما هستند و با آن ها همدردي مي كنيم. خيال مي كنيم با تجربه تريم و از آن ها بيشتر مي دانيم. نه به آن ها حسودي مي كنيم و نه مي خواهيم به جايشان باشيم. ما هم روزي دوران خودمان را داشته ايم و دوران آن ها چيز تازه اي براي ما ندارد...."

گرنيكا صفحه 73 و 74