دیشب و امروز تمام وقت باران بارید . این اولین باران یکسره ی زمستانی در شیراز است. صبح، ساعت ده از خواب بیدار شدم و از پشت شیشه دیدم که باران درخت ها و حیاط را خیس کرده و صدای شرشر آب از ناودان می آید . نمی دانم، اما فکر می کنم ، حتی اگر حیاط یکپارچه سفید پوش برف هم می شد  تعجب نمی کردم. یک جمعه ی بارانی که چندان به نظر عجیب نمی رسید. مثل صدها جمعه ای که پشت سر گذاشته ام. بخاری را خاموش کردم و از اتاق آمدم بیرون . لیست کارهایی را که باید انجام می دادم ، در ذهن ردیف کردم : شستن ظرف های تلنبار شده توی ظرفشویی، شستن رخت چرک ها ، نیم ساعت ورزش ، آشپزی ، دوچرخه سواری یا پیاده روی در بعد از ظهر ، تما شای تلوزیون ، شاید تلفن به یک دوست ، نوشتن ، و آخر شب ، اینترنت. از همان ساعت ده همه چیز به نظر منظم می رسید. اما حدود ساعت سه بعدازظهر که باران هنوز بند نیامده بود و من نتوانستم برای دوچرخه سواری یا پیاده روی بیرون بروم ، حس کردم برنامه ام یک جوری دارد به هم می ریزد. حدود ساعت شش که تلوزیون را روشن کردم و دیدم ارتباط قطع است ، به خودم گفتم : " اهه ! تلوزیون هم که قطعه ! " ده دقیقه صبر کردم اما همانطور برفکی بود . ظاهرا چند ساعتی می شد که در کل استان تلوزیون قطع شد ه و من از زمان بدنیا آمدنم به این طرف چنین چیزی سراغ نداشتم .

صدای باران روی شیشه ی گلخانه گاهی قطع می شد و گاهی از سر گرفته می شد و به جز آن ، صدای گاز دندان های من بود روی سیب سفت و قرمز. داشتم یادداشت های روزانه ی ویرجینیا وولف را می خواندم و در حالی که آهسته آهسته جملات عمیق و گاهی کلافه کننده ی او را به همراه سیب قورت می دادم ، یک جورهایی حس کردم که انگار زندانی شده ام. اگر تا ابد به همین حال باقی می ماندم چه می شد ؟ نه کسی تلفن کرده بود ، نه جایی رفته بودم و نه اتفاقی می افتاد. ولی گویا ، اتفاق همین بود که من بر اثر یک حادثه ی موهوم ، در خانه ی خودم زندانی شده بودم. ظاهر قضیه این بود که فردا شنبه بود و من بیرون می رفتم و دیگران را می دیدم و زندگی از سر گرفته می شد ، اما باطن چیز دیگری بود : اگر فردا نمی آمد ، اگر شنبه ای وجود نداشت .....

داشتم فکر می کردم که این حادثه چطور اتفاق افتاد و از کجا شروع شد. اصلا حادثه چه بود ؟ گرگوار سامسا چطور تبدیل به سوسک شد ؟